تبليغاتX
رتوریک - بدبینی , خوشبینی و یا رئالیسم؟

رتوریک

یاداشت های حلقه ی مدرس

بدبینی , خوشبینی و یا رئالیسم؟

در واقع سه تیپ ایدئال متفاوت در واکنش به زندگی سیاسی شکل میگیرند. که من آنها را "خوشبین" , "بدبین" و "رئالیست" میخوانم. آن کس که او را خوشبین و یا بدبین میخوانیم خود را به دو شکل " شبه تجربی" و "استعلایی" نشان میدهد.تیپ خوشبین  شبه تجربی فقط در شرایطی میتواند شکل بگیرد که موفقیتی را تجربه کرده باشد. او با دیدن این موفقیت میگوید: "دیدی تونستیم این انتخابات را ببریم؟ پس تو هر انتخابات دیگه ای هم پیروزی با ماست ! " تیپ بدبین شبه تجربی هم فقط در صورت یار نبودن بخت شکل میگیرد او با شکست خوردن در یک مورد معین میگوید: "ما توی این انتخابات باختیم بعیده که توی انتخابات بعدی امیدی داشته باشیم! " اما نکته اینجاست که این دو تیپ به سادگی میتوانند به سوی آنچه من بدبینی و یا خوشبینی  "استعلایی" میخوانم حرکت کنند. این استحاله میتواند به علت تکرار مداوم شکستها و یا پیروزی ها باشد. خوشبین و یا بدبین استعلایی کسی است که حتی با واقع شدن اتفاق مخالف نظرش همچنان بر عقیده خوشبینانه و یا بدبینانه خویش پایدار بماند. در واقع خوشبین و یا بدبین استعلایی کسی است که حساسیت اش را نسبت به رویدادهای تجربی از دست داده است. او کسی است که در رویکرد اخلاقی اش(و یا روانشناسانه اش) نسبت به واقعیت از تجربه "استعلا " جسته است. برای مثال اگر شما یک بدبین استعلایی باشید حتی اگر صلاحیت فلان کاندیدی که فکرش را هم نمیکردید تایید شود آن را در بهترین حالت "استثنا" بر قاعده تلقی خواهید کرد و در بدترین حالت دست به بهانه گیری میزنید: اینکه آن فرد هم از خودشان بود , اینا دستشون همه تو یه کاسه است , این یه بازیه میخوان بهمون کلک بزنن , همه چیز دست اینگیلیساس و... در این حالت, مهم این است که یک بدبین استعلایی حکم کلی خود را رها و یا اصلاح نخواهد کرد. مورد مخالف و یا نقض(اگر اصلا بدبین و یا خوشبین استعلایی بخواهد آن را ببیند) موردی شاذ و نا متعارف خواهد بود.

برای اینکه بحث را به سطح عقل سلیم نزدیکتر کنیم بگذارید مدل شبه تجربی را کنار بگذاریم. به این خاطر که من آن را صرفا برای روشن سازی مطلب به کار بردم و اصلا در واقعیت وجود خارجی ندارد (چرا که ما را به بحث مغلطه آمیز نقطه شروع میبرد. چیزی شبیه به قرارداد اجتماعی) در واقع آنچه ما در واقعیت میبینیم چیزی نزدیک به مدل استعلایی است که در کاربرد روزمره زبان آن را به شکلی کلی بدبینی و یا خوشبینی مینامیم. اما اگر چه مدل استعلایی در واقعیت به میزان متنابهی یافت میشود به اندازه مدل شبه تجربی مغلطه آمیز است. هر دوی آنها غیر تجربی هستند و از تمایل روانشناسانه ما برای مثله کردن واقعیت نشات میگیرند. از این تمایل ما که به هر قیمتی شده است این واقعیت آشوب زده و متکثر را تبیین کنیم. مدل شبه تجربی با دیدن یک مورد بلافاصله از گزاره های جهانشمول استفاده میکند و بی خود تعمیم میدهد(هر چند گفتم این مدل در واقعیت وجود خارجی ندارد) و مدل استعلایی هم اگر چه شاید از تجمع تجربی موارد بد یا خوب شکل گرفته باشد, به هیچ قیمت حاضر نیست از حکم کلی خودش کوتاه بیاید. او بدین منظور سعی میکند واقعیت را قیچی کند. آن را به اندازه نظریه اش در آورد. او سعی میکند واقعیت را بر روی تخت مجازات بخواباند اگر کوچک بود آن را آنقدر بکشد که اندازه تخت شود و اگر بلند تر از تخت بود آن را ببرد تا اندازه شود. این نوع نگاه از تمایل "پروکروستینیستی" ما نشات میگیرد. نتیجه مستقیم کاربست این نوع رویکرد مخدوش کردن واقعیت در تمامی پیچیدگی و تکثر آن است. این کار از طریق طرد حساسیت تجربی ما صورت میگیرد. یعنی مهمترین و قابل اطمینان ترین منبع شناختی ما.

خوشبینی و بدبینی هر دو در یک قایقند. اما راه سومی هم هست که در واقع نقص های ضد تجربه گرایانه دوتای اولی را ندارد. این همان چیزی است که من آن را "رئالیسم" میخوانم. البته واژه رئالیست هم در زبان روزمره و هم در متون تخصصی گه گاه به معانی متفاوتی به کار میرود. گه گاه آن را با بدبینی خلط میکنند و افراد بدبین را به اشتباه واقعگرا مینامند. در حالت دیگر به کسانی رئالیست میگویند(این تعبیر مارکسیستهاست) که معتقد باشند پشت واقعیات ظاهری واقعیات عمیقتری نهفته باشد. این یکی هم بسیار گنگ است. از نظر من بهتر بود آنها از واژه دیگری غیر از رئالیسم استفاده میکردند.(چیزی شبیه به "رئالیسم جادویی" چون این افراد چشمانی جادویی دارند برای تفکیک ظاهر از باطن . هر کسی همچین چشمی ندارد) منظور من هیچ کدام از اینها نیست. منظور من معنای ملموس آن است یعنی اولویت دادن به واقعیت تجربی. یک رئالیست اگر در موقعیت مثال بالا قرار میگرفت چه میکرد؟ در درجه اول اینکه او هیچ گاه از لحاظ منطقی در موقعیتی که بدبین یا خوشبین شبه تجربی قرار گرفتند قرار نمیگرفت. یک رئالیست یک تجربه گرای اصیل است و هیچ گاه بر اساس مشاهدات اندک حکم کلی نمیدهد. در موقعیت گروه دوم چی؟ در آن موقعیت قرار میگرفت؟ بله قرار میگرفت منتها به شرطها و شروطها.و آن اینکه او هیچگاه رویکرد "استعلایی" را انتخاب نمیکرد. یک رئالیست ممکن است با تجمع انبوه داده در یک موضوع حکم کلی "بی بنیادی" را به سوی آن روانه کند. مثلا اگر یک رئالیست میدید که بارها تلاش کرده و صلاحیت کاندیدهای مورد نظرش رد شده اند یا به علل خاصی تایید شده اند, مسلما شکلی از بدبینی را اختیار میکرد. منتها شکلی از بدبینی که همیشه نسبت به واقعیات جزئی "حساس" خواهد بود. یک رئالیست یک تار موی بررسی مورد به مورد را به صدها حکم کلی نخواهد فروخت. به همین خاطر همیشه به حکم های کلی مشکوک خواهد بود. او همیشه حاضر خواهد بود حکمهای کلی اش را اصلاح و یا حتی تخریب کند. او به علت اولویت قائل شدن برای تجربه عملی و واقعیت جزئی همیشه نسبت به کار نکردن حکمهای کلی اش حساس خواهد بود. او جا نشدن واقعیات جزئی در نظریه اش را به علت نقص در نظریه اش میداند نه شاذ بودن آن واقعیت جزئی. از این رو یک رئالیست اصیل همیشه به شکلی غیر قابل پیش بینی بین نوعی خوشبینی و یا بدبینی "بی بنیاد" در نوسان خواهد بود. بی بنیاد از آن لحاظ که او هیچگاه به حکم های کلی اش نوعی مصونیت متافیزیکی اعطا نمیکند. اعتبار احکام کلی او از  تجربیات جزئی فراهم آمده و همانها هم میتوانند آن را از پای در آورند. تجربه , واقعیت جزئی و حساسیت به آن , هیچگاه بنیادی محکم و متافیزیکی(به معنای رایج آن) برای حکم های قاطع , کلی و جهان شمول نبوده اند – نیستند و نخواهند بود.

در عرصه اندیشه سیاسی افرادی مثل ماکیاول , کارل اشمیت و یا تامس هابز در جرگه بدبینان هستند(هر چند به اشتباه آنها را رئالیست میخوانند) و امثال کندروسه , سوسیالیستهای تخیلی , ولتر متقدم و قاطبه فلاسفه دوران روشنگری در زمره خوشبینان قرار دارند. رئالیستها هم اگر چه اندک هستند اما ریشه شان به رئالیست بزرگ یعنی ارسطو بر میگردد. طفره رفتن او از دادن یک آموزه جامع در باب بهترین رژیم سیاسی و تغییر های ناگهانی در مواضعش , نمونه بارزی از یک رویکرد رئالیستی هر چند به شکلی جنینی است. از نظر من اگر یک رئالیست میخواست کتابی در باب سیاست بنویسد مسلما کتابی شبیه به آنچه ارسطو نوشت مینوشت.پراکنده , شکاک و سیال(البته باید دانست که آثار ارسطو توسط شاگردانش منظم شده). یک سیاستمدار رئالیست هم باید چنین خصوصیاتی داشته باشد. او باید ذهنی موسع داشته باشد. ذهنی که بتواند جریان مهیب , پراکنده و پر آشوب واقعیت را دریابد. بر همین اساس او باید همیشه نسبت به حکم های کلی و مطلق گرا شکاک باشد. حکم هایی که تمایل دارند این جریان پر آشوب , متکثر و تقلیل ناپذیر واقعیت را نادیده انگارند. بدین ترتیب این شکاکیت او را به سمت نوعی از سیالیت میبرد. او حاضر است عقایدش را تغییر دهد. او راه های متعدد رسیدن به هدف را در ذهن دارد. او میداند که هر کدام از این حکم های کلی در بهترین حالت بخش کوچکی از واقعیت را پوشش خواهند داد.

میدانم که این تصویر تا حد زیادی در عرصه سیاسی ممکن نیست. در بسیاری از موارد سیاست مدار باید مطلق گرا باشد(مثلا در زمان رقابت انتخاباتی) اما او میتواند این تصویر را از اخلاق سیاسی در ذهن داشته باشد. میتواند تا آنجا که امکانش هست به آن نزدیک شود. به یاد ندارم که این موضع محطاطانه و شک گرا فاجعه آفریده باشد. اما خوشبینی و بدبینی استعلایی بارها بانی فاجعه شده اند. مواضع خوشبینانه فلاسفه روشنگری همانطور که آیزایا برلین به گونه ای درخشان تحلیل میکند سر از گولاک و شوروی سابق در آوردند. و آموزه های بدبینانه هابز , ماکیاول و اشمیت یار غار دیکتاتوری های راست گرا بوده اند که گل سرسبد آنها هیتلر بود. شاید رادیکالها و چپ گرایان فرهیخته ما, این را نوعی از محافظه کاری بدانند. بگذار هر چه میخواهند بگویند. آنچه مهم است این است که اگر این نوع رئالیسم را با شکل خاصی از " تعهد" لیبرالی همراه کنیم , مانع از این میشود که احکام کلی سیاست مداران با جان مردم بازی کند. بله درست است  تا آنجا که ما میدانیم , چیزی به نام خیر ذاتی وجود ندارد. اما من به حفظ زندگی افراد بشر و جلوگیری از قربانی شدنشان توسط آرمانها و احکام کلی "تعهد" دارم. شما شاید داشته باشید یا نداشته باشید. اگر نداشتید کاری از دست استدلال بر نمی آید.

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت   توسط   |