هنوز غذا سفارش نداده بودم که ناگهان یک پژو و ون "پلیس اخلاقی" جلوی رستوران ترمز کردند و ناگهان به داخل رستوران یورش بردند. من در ابتدا فکر کردم که مثلاً جنایتی داخل رستوران واقع شده و یا مثلاً این رستوران مرکز توزیع مواد مخدر است.
همه دیدیم که به سمت یکی از میز های رستوران که 3 نفر خانم 20-24 نشسته بودند رفتند و یکی از آن ها را با خشونت دعوت به داخل ماشین کردند. همگان که از این اقدام "پاسبان های امنیت اخلاقی" شوکه شده بودند، با وحشت و ناباوری به این صحنه ها می نگریستند.
دخترک بیچاره که به خود می لرزید از یکی از مأموران پلیس زن جویای جرم خود شد که پاسخ گرفت "بی حجابی"، "بد حجابی". این در حالی بود که همگان شهادت می دادند که آن خانم آن قدر ها هم که گفته می شد "بد حجاب" نبود چه برسد به بی حجاب...
پس از آن که دخترک بخت برگشته در مقابل 2 پلیس زن که او را جلوی مردم می کشیدند مقاومت کرد، همکار مرد آن ها که بسیار هم تنومند بود وارد عمل شد و دست او را با خشونت بسیار گرفت که با اعتراض یکی از دوستان من مواجه شد که گفت "شما که مجریان به اصطلاح احکام خدایید، حداقل احکام محرم و نامحرم را رعایت کنید" که پاسخ شنید " تو بهتره دخالت نکنی، وگرنه تو را هم می بریم." آن پلیس مرد دختر جوان را به درون ون پلیس پرت کرد و در پاسخ به ضجه های 2 دوستش، یکی از آن ها را هم به کمک همکاران زنش با خود برد. آن 2 دختر ناله می کردند و به مردم شکایت می کردند که شما ها را چه شده است که هیچ اعتراضی نمی کنید من هیچ گاه در زندگی ام آن طور احساس عجز و ناتوانی نکرده بودم...
دیگر نمی دانم در مقابل این چنین هجمه ای علیه آزادی و روایت های روادار از دین چه بگویم. گاهی در جمع رفقایی که دین را علی الاصول در مسائل اجتماعی و سیاسی ناکارآمد می دانند خلع سلاح می شوم. با این وضعیت چه می توانم بگویم جز سکوت و در خود فرو رفتن....
راستی داشتم به دختران عبدالله گل و رجب طیب اردوغان، رییس جمهور و نخست وزیر ترکیه فکر می کردم که به خاطر ممنوعیت حجاب در دانشگاه، در آمریکا ادامه ی تحصیل دادند. من عکس های آن ها را دیده ام و مطمئنم اگر در اون رستوران بودند، پلیس اخلاقی ایران آن ها را مطمئناً به جرم "بی حجابی" دستگیر می کرد!