“… دکتر مدرسی چند باری با من درباره پاتوق های بچه های سمپاد گفته بود. ولی خوب فرصت نشده بروم تا امسال تعطیلات سال نو… پاتوق بچههای سمپاد، چهارشنبه اول هر ماه در یکی از سفرهخانههای سنتی یزد برگزار میشود. به هر حال بعد از کلی منت کشی، خواهرم حاضر شد من را برساند. دم در از یکی از گارسونها پرسیدم بچههای سمپادی کجا هستند. لنگ لنگان مسیر اشارهاش را دنبال کردم. در کنار تالار در حالی که به عصا تکیه داده بودم داشتم دنبال چهرهی آشنایی میگشتنم که دیدم یک نفر کاغذ به دست آمد به سمتم. با خودم گفتم خوب بلاخره یک نفر من را شناخت.
- شما آقای؟
- غالبی هستم
- عضو انجمن هستین؟
- نه آقا!
- سمپادی هستین؟
- بله!
.
.
در این حین که آخرین تیر امیدم برای یافتن “آشنای”ی به سنگ این بازجوی “غریبه” خورده بود صدای دکتر مدرسی را شنیدم که گفت: به به؛ آقای غالبی! و ادامهی تعارفهایی که در این مواقع معمول است. خوب بدین ترتیب وارد پاتوق شدیم. حالا از جزعیات نیم ساعت اول می گذرم. داشتیم با دکتر و چند نفر از جمع برای برنامه ریزی برای پاتوق تهران صحبت می کردیم”.
این تکهای از یاداشت ناقص روزانهی من است که بعد از شرکت توی اولین پاتوق نوشتم. چند باری قبلا به دفتر کاهگلی انجمن با آن درهای چوبی و کوتاهش سر زده بودم اما بیشتر بخاطر دکتر مدرسی. مکثم توی دفتر هم نه به خاطر آدمهایش که بنظرم خیلی نچسب به نظر میآمدند؛ بلکه بخاطر سفرهی پارچهای صبحانهای بود که روی میز باز بود. یکی دوباری هم انتظار برای پیدا شدن کتاب که قرار بود دکتر برایم پیدا کند. علی رغم اینکه جمعهای جدید همیشه برایم جذاب بودهاست، اما نمیدانم چرا انجمن سمپاد این طور نبود. البته باید اعتراف کنم که سمپاد برای من آنچنان هم تجربه خوشایندی نبود و تا همین اوآخر حتی توی پستوهای ذهنم هم سعی میکردم آن را گوشه موشههایی که چشم خودم هم به آن نیافتد، قایمش کنم.
اواخر اسفند گذشته البته حادثهای باعث شد که پایم درب و داغون شود. یکجانشینی حاصل از این وضعیت خیلی کسل کننده بود. یادم افتاد پاتوق -که چند باری دربارهی آن از همین علی آقا شنیده بودم- هم ایدهی خوبی برای فرار از آن یکنواختی است.
توی پاتوق نشسته بودم که یک دفعه یک آقای درشت هیکل که کمیهم جلو موهاش ریخته بود آمد کنارم.
«سلام حمزه» بدون اینکه بشناسمش با لبخند جوابش را دادم. انگار از نگاه من متوجه شد که نشناختماش. «بی مرفت نشناختی؟» اصلا یادم نمیآمد. سعی کردم از روی قد و هیکلش بیادش بیارم. قد بلندهای کلاس ما قدیرزاده و احمد سمیعی بودند؛ خوب سمیعی که قطعا نبود؛ چون احمد را همچنان گه گاه میدیدم. قدیرزاده هم که بور بود! «قدیرزاده نیستی؟» نه عجب حدس افتضاحی! بعد فکر کردم موهاش شبیه حامد تجملیان است. این حدسم هم غلط بود. گفتم شاید رستگاری باشد که یکدفعه قد کشیدهاست! ولی این حدس کلی باعث خندهاش شد. «بابا هادیام!»
«هادی؟» دکتر گفت: هادی سروش. عجب افتضاحی بازهم یادم نیامد. «بابا تو دیگه خیلی بی مرفتی» رفتم سراغ پستنوی ذهنم. سفر کردم به آن سالها به آن زمان که برای اولین بار با واسطه از آقای فتوحی شنیدم تیزهوشان قبول شدهام. از آن زمان که با عباس باقری از اشکذر با سرویس کارمندهای بنیاد مستضعفان خودمان را به غولآباد میرساندیم. یادم آمد که برایم چقدر سخت بود این مسیر. یادم آمد که موقع برگشت وقتی دروازه قرآن از سرویس بلوار جمهوری پیاده میشدیم, علاف بودیم تا جواد بیاید مارا ببرد اشکذر. خوب یادم آمد حتا تُن صدای عباس که کتابهایی را که باخودش میآورد را برای من میخواند. انگار که در طول زمان حرکت کرده بودم به آنجا که آقای نیکتا من را گذاشت مبصر کلاس. توی کلاس آقای الوانساز که از من سوال حرفه و فن پرسید. آن اولین سوال جواب کلاسی من توی مدرسه بود. آقای امیر پور معلم زبان که بعدا مدیرمان شد را بیاد آوردم. اِنگار داشتم توی کریدور مدرسه میدویم. دلم لک زد برای حامد زینلی که فقط شنیدهام الان بابا شده است. هادی رفیعی! کجایی پسر خیلی دلم تنگ شده برات. یادش بخیر چقدر من را نصیحت کردی که درس بخوان با فلانی نچرخ اما فایدهای نداشت. یاد صبحگاه افتادم و احمد سمیعی که قرآن قرائت میکرد. وای میخواهم دوباره از آن پلهها بالا بروم. ابراهیمی! حامد تجملیان. یاد درس اندازه گیری فیزیک افتادم که وقتی قد حامد حوالهدارنژاد را اندازه گرفتیم دقیقا یک متر بود.احسان بهادر زاده که با اون شوتای برق آساش. فقیهخراسانی که آقای رازی معلم قرآن حسابی تحویلش میگرفت. یاد آقای روحی افتادم که چهقدر ازش میترسیدم. نگاهم که میکرد رنگم زرد میشد. حامد صالحی بچه حزباللهی کلاس. زمین ورزش و آن دفعه که غولآبادیها درب زمین را بستند و تا آنجا که فکرش را بکنید کتمان زدند. تمام نماز جماعتهای اجباری که به ترتیب ردیف دفتر کلاس توی صف می نشستیم و برای شرکت توی آن حضور و غیاب میکردند. مسیح راستی و حامد شاکر که از همون موقع تو کار برنامهنویسی بودند. صدای حامد را دوباره شنیدم که میگفت تو توی کارسوق فیزک اول شدی چرا توی کلاسهایش شرکت نمیکنی؟ او نمیدانست که من از آن مدرسه بدم میآید و اگر بخاطر فشار پدرم و مادرم نبود، از پز تیزهشان هم کاری بر نمیآمد و برمیگشتم همان مدرسه کنار خانهمان. حامد پور فلاح و مرتضی ردکی که برایم از رازهای آدم بزرگها میگفتند. بقول خودشان میخواستند چشم گوشم را باز کنند. تمام خندهها و اضطرابها، همهی آن امتحانهای که بدون اینکه حتی لای کتاب و جزو را باز کنم سر جلسه حاضر شدم. همه معلمها و همه بچهها. و همهی خاطراتی که نمیشود روی دایره ریختشان. انگار داشتم همهی آن سالها را عین یک فیلم دوباره میدیدم. حالت عجیبی داشتم. همه را دیدم حتی هادی را. یدفعه داد زدم «آهان فهمیدم. دراز بیقوراه! تویی؟» آخر آن وقتها به هادی میگفتم دراز بیقواره. یکی از خانومها گفت آقای ارشمیدس چی کشف کردهاند؟ متوجه شدم که مثل اینکه خیلی بلند داد زدهام. اما شاید حق داشتم. یک بخشی از خودم را یافته بودم، سالهای نوجوانیم را. خاطراتی و تجربیاتی که بخشی از حمزه بودند و بیخودی سعی کرده بودم فراموششان کنم. عجب احساس خوبی داشتم. انگار گمشدهای را یافته باشی. یکدفعه تمام کسانی که دوربرم بودند آشنا بنظر آمدند. حتی آنهایی که مطمئنا ندیده بودمشان تا حالا. فرقی نمیکرد دیگر. حس کردم عضو یک خانواده هستیم. خانوادهی بزرگ سمپادیها!