بعضی وقت ها آن قدر چیزهایی که تو ذهن دارم زیادند و آن قدرحرف واسه گفتن دارم که به قول حمزه غالبی فکر کردن ازتایپ کردن و نوشتن سریع تر می شود و این آدم رو کلافه می کند. الان هم همین حالتو دارم. با اینکه این روزها گرفتار هزار و یک مسئله شده ام و به شدت مشغول پایان نامه ام هستم، ولی در مقابل رویدادی که در اینجا از آن سخن خواهم گفت نمی توانم سکوت کنم... کارم را ول کردم و شروع کردم به نوشتن...آه خدایا این چه غم ِ سخت و جانکاهی است که ما را به آن دچار کردی...
از روزاول که این طرح کذایی "گشت ارشاد" شروع شد من به دو دلیل با آن مخالف بودم. اولا معتقد بودم که دولت در برابر ترویج "امر خیر" آن هم به زعم خود، نه تنها وظیفه ای ندارد، بلکه ترویج و اشاعه ی شیوه ای از زندگی خاص سرآغاز دیکتاتوری است چه برسد به اینکه دولت بخواهد با زور "شیوه ای خاص" از زندگی ترویج کند. ثانیاً از موضعی دین ورزانه معتقد بودم این طرح باعث هدم و نابودی علائق دینی جوانان است و مسلماً نتایج نامحسوسی خواهد داشت. این را بگذارید در کنار "عامل بی عمل" بودن مجریان طرح مثل سردار "ز"...
از نظر تئوریک در چنین حال و هوایی بودم و تلخی ِ این طرح را از نزدیک حس نکرده بودم تا اینکه چند حادثه اوج زشتی این طرح را برایم آشکار ساخت. آن قدر از نظر روحی مرا به هم زد که جز اشک نمی شد کاری کرد...
بخاطر آبروی افراد نمی توانم وارد جزئیات شوم ولی بسیار گذرا اشاراتی خواهم داشت.
حادثه ی اول مربوط می شد به یکی از خانم های دانشگاه. من ایشان را دورادور می شناختم و در عفت و پاکی ایشان در نزد عموم دوستان تردیدی نبود. ایشان در حالی که از خوابگاه با مانتو و مقنعه ی دانشجویی خود برای خرید از بقالی سر کوچه بیرون آمده بود-در کوچه ای خلوت 1-2 ساعت بعد از غروب آفتاب ، و نه در خیابان یا میدانی اصلی- به ناگاه ماشین "پلیس اخلاقی" را جلوی پای خود می بیند. زنی ترشرو و بد سیما از آن پایین می پرد و به جرم نداشتن جوراب و "یک وجب" (عین اتهامی که به زعم آن ها به "مجرم" تفهیم شد) کوتاه بودن مانتو،دخترک لرزان ِ بیچاره را می برند "مرکز مفاسد" ناجا. بگذریم که آن شب از ایشان به جرم ناکرده تعهد می گیرند و شبانه خانواده ای را دچار غم و اندوه و نگرانی غیر قابل توصیف می کنند...
مورد بعدی برای برادر بیچاره ام پیش آمد. او بخاطر گرمای شدید هوا پیراهن مردانه ی خود را سر کوچه مان درآورده بود و تی شرتی تنش بود که چند حرف انگلیسی روی آن بود. پلیس از پشت سر به او نزدیک شد و قصد داشت او را به پاسگاه ببرد نکته ی جالب اینجا که برادرم به خاطر تسلط به متون اسلامی چند آیه از قرآن در مخالفت با رفتار زشت پلیس خواند و نهایتا با پا در میانی مسئله ختم به خیر شد!!
حادثه ی بعدی که آن قدر غمناک بود که تا مدت ها نمی تونستم سر بر بالین بگذارم مربوط به یکی از اقوام بود که به تازگی به ایران آمده بود. دختری 22 ساله که اتفاقاً متشرع می باشند. در میدان ونک به ناگاه دستی سنگین بر روی شانه ی او فرو آمد و به این بهانه که دست شما تا آرنج معلوم بوده است خواستند او را به پاسگاه ببرند. بعد از
ضجه های ملتمسانه و گرفتن تعهد حاضر شدند او را با تحقیر رها کنند. او گریه می کرد و می گفت همه ی ماجرا یک طرف و نگاه های نا پاک توام با خنده ی ماموران مرد یک طرف...
قصه ی پر غصه ای است... کدامین جوان بعد از چنین برخوردهایی که به اسم دین و مذهب صورت می گیرد دل در گرو دین خواهد داشت؟ آه از سنگینی حوادث که وجود آزادگان را می سوزاند. بدتر آن که در این وسط آن چه به تاراج رفته است "دین" است که به جای رهایی بخشی عاملی شده است برای درشتی و بد خویی... با این وضعیت باید گفت "وعلی الاسلام، اَلسلام"...
وضعیت ایران را مقایسه کنید با همسایه ی کنار دستی مان ترکیه. حزب اسلامی "عدالت و توسعه" (AKP) چنان اسلام را محبوب کرده است که حتی اروپاییان نیز به نیروهای لاییکی که قصد ممنوعیت آن را دارند هشدار می دهند و آن را عاملی برای بی ثباتی ترکیه می دانند. AKPاولین حزب با اکثریت نصف به علاوه ی یک در سی واندی سال گذشته است.AKP برای اولین بار توانسته تورم ترکیه را یک رقمی کند و بدون قطره ای نفت درآمد سرانه ی ترکیه را از ایران بیشتر کند. AKP با ارائه ی الگویی از مدارا، رواداری و رافت اسلامی، آن چنان در قلب ها نفوذ کرده که طبق آمار لاییک های ترک، بیش از 70 درصد زنان ترک بدون هیچ گونه اجباری حجاب به سر می کنند (این در حالی است که داشتن حجاب در دانشگه ها و مراکز دولتی ممنوع است).
ترکیه را مقایسه کنید با ایران. واقعاً اگر حجاب در ایران اجباری نبود و با زور اعمال نمی شد، چند درصد زنان نسل "بعد از انقلاب اسلامی" آن را به سر می کردند. "فاین تذهبون"؟؟
به علی این سردار آزادی و آزادگی و ملجأ و مأوایم در سختی های روحی پناه می برم و نا آگاهانی را که به اسم آموزه های او، این چنین اعمالی را مرتکب می شوند، از زبان امام آزادگان پند می دهم: "زن گل و ریحان است. به حریم او که خویشتن را بزرگ وگرامی می داند تجاوز مکن، و بیهوده و بی جا غیرت و رشک و بد گمانی مزن. زیرا این روش بد، زن ِ درست را به نادرستی و زن پاک و وارسته را به دو دلی وا می دارد... (نامه ی علی به فرزندش حسن).
