یک اتفاق مهم! چی؟ من برای اولین بار بابت تئاتر پول پرداخت کردم! مهم نبود؟ خوب بگذارید بگویم چرا مهم. تقریبا همهی دوستان نزدیک من متفقالقولند که من از هنر و حض هنری بهرهای نبردهام. البته به شکل اغراق شدهاش بهقول یحیا آنتی هنر! البته بودند دوستانی که سعی داشتن با آموزشهای هنری سواد زیبایی شناختی من را بالا ببرند ولی سکنجبین صفرا فزود. چطور؟ قصه این است که مثلا الان وقتی از دوستان میخواهم فیلم بگیرم تاکید میکنم که آقا لطفا هنری نباشد! آخه چند باری که سعی کردم به اصرار این دوستان بشینم و از این فیلمهای سیاه و سفید ببینم، حقیقتا از چیزی سردر نیاوردم! اصلا دیوار بیاعتمادی بین من و دوستان هنرمندم بزرگتر از این حرفهاست که با این تلاشهای مذبوهانه خللی در آن ایجاد کند. به محض شنیدن واژه هنرمند واژههای دِپرسی، تنهایی، رنگهای سیاه و خاکستری و تمایلات مازوخیستی توی ذهنم رژه میروند. گو اینکه رنگهای گرم، شادی و سرخوشی و درآویختن با دنیای واقعی گناهان غیر قابل بخششند در دنیای این دوستان است. آقا اصلا برای اینکه برای اینکه عمق ماجرا دستتان بیاید، بگذارید شما هم بدانید که من "دنیا دیگه مثل تو رو نداره" بنیامین رو به "سمفونی نهم" بتهون، "اَمریکنپای" را "دِد مَن" جیم جار موش و یک پورترهی زیبا را به "مسیح گلا" سالوادر دالی ترجیح میدهم. به عبارت واضحتر بر اساس ذائقهی هنری من قطعا جز طبقهی لمپن پروتالیا هستم.
حالا شاید دستتان آمده باشد که چرا اتفاقی که در ابتدا گفتم اینقدر مهم بود. بله یکی از بچههای انجمن سپاد پیشنهاد تئاتر دسته جمعی را داد. من با خودم گفتم که یک شب که هزار شب نمیشود. حالا یک برای شب که شده با طبقه فرهیخته بور خوردن اینقدرها هم بد نیست. وارد سالن که شدم و جمعیت را که دیدم که حاضرند برای تئاتر بلیت چند هزاز تومانی بدهند حسابی احساس در اقلیت بودن کردم! داوود گفت من میخواهم کنار غالبی بشینم، خندههاش لذت را چند برابر میکنه. با خودم گفتم بابا این دیگه لمپنتر از منه. اومده تئاتر معناگرا ببینه یا بخنده. در این هیر و ویر بودم که قهرمان نمایش به رقص از وسط سالن رفت به سمت سن. گفتم اینا دیگه خیلی پست مدرنند. اما چند دقیقهای که گذشت و رقص آوازها خصوصا مدلهایش که تصور میکردم توی مملکت ما سالهاست ممنوع شده است؛ فهمیدم که نه آقا تئاتر مال خود ما لمپن پروتالیاهاست؛ خصوصا که اسمش هم گنج قارون بود. جایتان خالی حسابی خندیدم و خندیدم. هر چند وقتی بعد که رفتم تو این فکر که چگونه ممنوعیت مختلف شنیدن آوازها رقص و شوخیهای معمولی را جذاب کرده؛ باعث شد که دوستان بعدا گله کنند که آنجور که انتظار داشتهاند من نخندیدم.
