"آقا باید خودمان را نقد کنیم. باید بشینیم و ببینیم که چرا به این وضع رسیدیم. آنهم نقد بیرحمانه" این جملات را حتما شنیدهاید. آنهم بارها! ظاهرا هم حرف حساب میآید! چرا؟ این جملات معمولا وقتی شنیده میشود که عدهای شکستی را تجربه کردهباشند. مثلا همین اتفاقی که بعد از دورهی اصلاحات سیاسی در کشورمان افتاد. عموم کسانی که با این دوره مواجهی فعالی داشتند -حالا در هر سطحی- متفقالقولند که این پروژه ناکام ماند. خوب در این صورت شاید کسانی که دعوت به نقد میکنند و برای یافتن اشتباهات تلاش میکنند؛ خیلی محِق به نظر میرسند. خوب حالا بیاید این گزارهها با تامل بیشتر بررسی کنیم.
من فکر می کنم این افراد حداقل دو تا پیش فرض قابل تامل دارند. اولین پیش فرض این است اگر تصمیات درست اتخاذ شود سرانجام امور همان خواهد شد که مطلوب دانسته میشود و این تصور که اراده انسان و خواست هر کنشگری میتواند به هر تصمیی تعلق بگیرد؛ دومین پیش فرض است. خوب که چی؟ الان میگویم البته با توسل به کمی غلو که موضوع روشنتر شود. فرض کنید من و چند تن از دوستانم گروهی تشکیل بدهیم و تصمیم بگیریم مدیریت جهان را دگر گون کنیم. خوب به احتمال زیاد بعد از چند سال فرافکنی و انکار، بالاخره شکست پروژه انحلال مدیریت جهان را میپذیریم. خوب بعد از پذیرفتن یکی از دوستان به شکلی حق به جانب میآید و می گوید "آقا باید خودمان را نقد کنیم. باید بشنیم و ببینیم که چرا به این وضع رسیدیم. آنهم نقد بیرحمانه" شاید هم امیدوارانه بگوید "که با پیدا اشتباهاتمان میتوانیم در تلاش بعدی موفق باشیم". آیا بازهم بنظرتان دوستمان در گفتن این جملات محقق است؟ اگر پاسختان منفی است هم رای شدهایم و بروید پاراگراف بعدی سر بررسی پیشفرض دوم اگر نه آنقدری که حوصله بقیه سر نرود چند خطی بیشتر توضیح میدهم. ببینید این دوستمان پیش فرضش این است که اساسا اگر هر عدهای هدفی داشته باشند به آن خواهند رسید "فقط و فقط اگر" (شرط لازم و کافی) تصمیمات درستی را بگیرند. در نتیجه اگر ناکامی در پی باشد؛ نتیجه خواهند گرفت که تصمیات درستی اتخاض نشدهاست. بگذارید یک خوردهای موضوع را تقلیل بدهم تا ملموستر شود. به این مثال توجه کنید: من همان چند نفر از دوستانم تیم فوتبالی تشکیل می دهیم و تصمیم میگیرم با تیم ملی برزیل بازی کرده و بطور قاطعی بازی را ببریم. خوب با شناختی که از من دارید نتیجه بازی را پیش بینی کنید! خوب مثلا 30- 0 به نفع برزیل منصفانه است بنظرم. خوب حالا اگر باز آن دوستمان بیاید و بگوید "بیاید نقد کنیم ببینیم کدام تاکتیکهای یا استراتژیهایمان اشتباه بوده تا بازی برگشت را ببریم" به او چه میگویید؟ ختم کلام اینکه میخواهم بگوییم این پیشفرض که ما با اراده و گرفتن تصمیات درست میتوانیم به هر هدفی برسیم تا حد زیادی با دنیای واقع سازگار نیست. و تیم گروه ما با هر تاکیتیک و استراتژی وارد مسابقه با تیم ملی برزیل شود شکست میخورد بدون اینکه مقصری وجود داشته یا اشتباهی رخ داده باشد.
خوب فرض میکنیم دوستانمان دست از پیشفرض اولشان برداشتند و براین نکته که مجموعه شرایط و وضعیت ما در زمان در سرنوشت تلاشهای ما بسیار موثر است. تصمیات هر چند درست ما برای به ثمر رسیدن به شرایط مساعد فروانی احتیاج دارند که از ارادهی ما خارج هستند. خوب حالا به ببینیم پیشفرض دوم چگونه خود را نشان میدهد. اگر بخواهم پیشفرض دوم را تحلیلیتر بیان کنم باید بگویم که ارادههای افراد و تصمیاتشان منتزع از شرایطی است وجودشان پذیرفته شدهاست. چطور؟ بگذارید همچنان با مثال کار خودم را راحت کنم. یکی از گزارههایی که بعد از نقد با این پیش فرض طرح میشود چیزی شبیه این است که "اگر فلانی منافع شخصیش را در نظر نگرفته بود، اگر بهمانی شجاعت بیشتری بخرج میداد یا اگر آن آقا میفهمید که فلان کار چه تبعاتی دارد؛ الان وضع ما اینگونه نبود." این یعنی اینکه تصورشان براین است که افراد صرف نظر از شرایطی که در آن محصورند میتوانند تصمیم بگیرند. این پیش فرض به طور سادهانگارانهی ویژهگی گارگزارها را نظیر شخصیت روانشناختی، منافع و حب و بغضها و دانش و تجربه را نادیده میگیرند و تصور میکنند افراد وارای اینها دست به تصمیمگیری بزنند. در این صورت است که در شرایط متفاوت و لحاظ شخصیت و دانش منتقد میتواند مدعی شد که شخص فرضی ما میتوانسته یا بایست تصمیمی متفاوت بگیرد. برای نشان دادن بهتر این پیش فرض مثال بازی فوتبال شاید چندان راهگشا نباشد. آهان! فرض کنید در یک بازی چهار نفره! بعد از پایان بازی؛ من با بررسی بازی به شریکم غُر بزنم که در فلان مرحله از بازی باید به گونهای دیگر تصمیم میگرفتی! شریکم اما برایم توضیح بدهد که الان که تمام برگها رو شدهاست، متوجه شدهایم که برای پیروزی باید بگونهای دیگر تصمیم میگرفتم و خود تو هم اگر در آن وضعیت و اطلاعات بودی و خیلی نمیخواستی ریسک کنی همین کاری را میکردی که من میکردم. شما را نمی دانم؛ خودم اگر میخواستمم انصاف بدهم نظر شریکم را می پذیرفتم.
"آقا باید خودمان را نقد کنیم. باید بشینیم و ببینیم که چرا به این وضع رسیدیم. آنهم نقد بیرحمانه" من که با توجه به این دو پیش فرض اصلا گوینده را محق که نمیدانم هیچ، چنین نقدهای را بی فایده میدانم و علاوه بر آن پیامدهای منفی را نیز برای آن متصورم که اگر فرصتی شد در یاداشتی جداگانه به آن خواهيم پرداخت.
