خیلی امید بستهبودیم به این انتخابات و با کلی توجیه دلیل که بهزور به هم چفتش کردهبودیم؛ قانع شدهبودیم که برویم به مدیران بیخاصیت خاتمی رای بدهیم. همانها که بیخاصیتشان ما را به این وضع انداختهبود. چشمانمان چنان از دولت مهرورز ترسیدهبود که دیگر اینها را فراموش کردهبودیم. گفتهبودم به یکی از بزرگان که خیلی سخته برایمان که آن خاتمی که کلی نقد بهش داشتم، الان حسرتش را بخوریم. اما باز هم به ما ثابت شد که از سیاهی هم رنگهای بالاتری هست. الان حتی دیگر حق بازگشت به همان تیم بیخاصیت خاتمی را هم نداریم. ماندهایم که چه کنیم گیجِ گیج!
از یک طرف ماندهایم که چطور تن به این انتخابات بدهیم که هیچ کس جرعتش را ندارد که شرافتش را خرج دفاع از آن کند؛ از سوی دیگر تنها معبری بود که می توانستیم بدون اینکه کسی روی مین برود از آن بگذریم.
خوب از خودم پرسیدم مبنای عمل سیاسی چیست؟ یعنی چطور می توانم قضاوت کنم درباره یک موضع یا رفتار سیاسی؟ اولین چیزی که به ذهنم رسید همان چیزهایی است که هر کاری را خوب یا بد می کند. یعنی حقانیت(truth) یک فعل؛ خوب اگر بخواهیم براین مبنا قضاوت کنیم قاعدتا اگر در انتخابات حق یک نفر هم ضایع بشود و از معیارهایش فاصله داشته باشد قابل دفاع نیست و بر این مبنا نباید تن به آن داد.
اما معیار دیگری که می تواند مبنایی برای قضاوت درباره عمل سیاسی باشد، تاثیر آن در کاهش درد و رنج عمومی است. براین اساس حتی اگر نتوان از حقانیت عملی دفاع کرد ولی آن بتواند تاثیر هرچند محدود در کاهش درد و رنج عمومی داشتهباشد؛ میتوان آن را درست دانست.
خوب دو مبنا داریم که که خیلی از جاها ممکن است با هم نخواند. مثل همین انتخابات پیش رو! بنظرم بر اساس مبنای اول نباید به این انتخابات وارد شد؛ ولی بر مبنای دوم باید وارد شد!
دلم با اولی است عقلم با دومی؛ بنظراتان چه کار باید کرد؟
