تبليغاتX
رتوریک - موسیقی ایرانی و اسکیزوفرنی فرهنگی

رتوریک

یاداشت های حلقه ی مدرس

موسیقی ایرانی و اسکیزوفرنی فرهنگی

سال‌هاست كه با موسيقي ايراني مانوسم. در اين سال‌ها، مقاطعي بوده‌ است كه موسيقي را به نحوي جدي- نمي‌گويم حرفه‌اي، كه چه بسا حرفه‌اي‌هايي كه در كارشان جديت ندارند- دنبال مي‌كردم. موسيقي هنوز هم براي من نه فقط يك سرگرمي يا امري تفنني، بلكه واجد مرتبه‌اي بالاتر و جدي‌تر است. يادم هست كه وقتي براي فراگيري رديف‌هاي آوازي، به نزد يكي از اساتيد برجسته مي‌رفتم، موسيقي به طبيعت ثانو‌ي‌ام تبديل شده بود. روزي از همان روزها، فكر مي‌كنم حدود يازده سال پيش، قرار بود فلان گوشه از فلان دستگاه را، براي هفته بعد آماده سازيم. من براي آن‌كه صدايم به گوش عابران پياده نرسد، همواره از خيابان راه مي‌رفتم و در كنار غرغر موتور اتومبيل‌ها، كه اكنون به مددم شتافته بودند، از خم ابروي يار مي‌گفتم. آن روز قضيه از همين قرار بود. اما ناگهان اتومبيلي به شدت پيش پاي‌ام ترمز كرد. از راننده آن، فحش و بد و بيراه كه «احمق بي‌شعور، چرا تو خيابون را ميري؟»، و از من طنين اين آواز كه «در خم زلف تو اين خال سيه داني چيست؟  نقطه دوده كه در حلقه جيم افتاده است». خلاصه وضعيت، وضعيت كميك، و در عين حال تراژيك بود. من متكي بر شالوده‌هاي سنتي رو به زوال، و او سوار بر مدرنيزاسيوني ناقص‌الخلقه- شايگان مي‌گويد مدرنيزاسيون موتاسيوني. البته نه من و نه راننده، هيچ‌كدام در آن مقطع، قضيه را اين‌گونه تحليل نمي‌كرديم. راننده كه از چهره‌اش مشخص بود كه مرا شيرين‌عقل پنداشته است- يادم نيست شايد هم مرا ديوانه خطاب كرد. من نيز در آن روزگار گل و بلبل نوجواني كه طبعي تر و تازه داشتم، او را از هرگونه عواطف و لطايف انساني تهي انگاشتم؛ كسي كه فقط در بند زخارف دنيوي است و «اونقدر بدبخته كه از ويراژدادن تو خيابون، لذت مي‌بره، دست مريزاد به خودم كه در چه عوالم والايي سير و سلوك مي‌كنم!». اما اوضاع من با او فرق چنداني نداشت و تنها همين برخورد باعث شده بود كه چنين داوري‌هايي شكل بگيرد. ما هر دو دچار اسكيزوفرني فرهنگي بوديم- والبته هستيم. اسكيزوفرني فرهنگي، يعني زوال سنت و حضور مذبوحانه‌اش در شرايطي كه بنيان‌اش بر غيرسنت- مدرنيته ناقص‌الخلقه- استوار است.

 در اين سال‌ها، با آن‌كه هنوز از نواي موسيقي ايراني مشعوف مي‌شوم و دل از كف مي‌دهم، اما پرسشي ذهنم را به خود مشغول مي‌كند. اين‌كه چگونه مي‌توان هم مدرن بود، هم به موسيقي ايراني گوش سپرد؟ آيا نسبت اين دو ضرورتا نسبت تباين است؟ آيا مي‌بايست محتواي موسيقي ايراني را و نيز فرم و صورت آن را متحول كرد تا با شرايط جديد سازگار افتد؟ يا اين‌كه نه، همه اين بايد‌ها و نبايدها، نشانه نگاه از منظري منطقي-نظري، در امري اساسا عملي است؟ به عبارت ديگر همه اين پرسش‌هاي دردسرساز، از اساس به خاط اين است كه كل مسئله بد طرح شده است؟ خوب اگر اين دو عملا منافاتي با يكديگر نداشته باشند، پس ناسازگاري سنت و مدرنيته كه اتفاقا آن را نيز عملا داريم تجربه مي‌كنيم چه مي‌شود؟ آيا سنت يك كليت تام و تمام و درخود فروبسته است كه با كليت تام و درخود فروبسته ديگري مثل تمدن مدرن رويارو شده است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت   توسط شروین مقیمی  |