جنبش فرودستان
پدیده های سیاسی، اساسا دارای بنیانی جامعه شناختی هستند. نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در ایران نیز، از این قاعده مستثنی نیست. رفتار انتخاباتی مردم ایران، از این منظر، دارای دو نکته اساسی است:
1. اصلاح طلبان و عموما کسانی که تغییرات را در چارچوب نظام، مورد تاکید قرار می دهند، به نمایندگی از طبقه متوسط شهری، و اسیر نوستالژیای رای بیست ملیونی، با سردادن شعارهای رادیکال، که به حق، سقف مطالبات سیاسی مقدور در چارچوب نظام جمهوری اسلامی بود، خود را نماینده محذوفین جامعه ایران معرفی کردند. اما این نکته از دید آنان مغفول ماند که اگرچه بخشی از توده مردم که عموما نیز متعلق به اقشار مرفه جامعه شهری هستند، در سالهای بعد از انقلاب 57، و به نوعی پس از رحلت آیت الله خمینی، از سوی اقتدارگرایان به حساب نیامدند و حذف شدند، بخش عمده ای از رای دهندگان در خرداد 76 نیز، به سبب نمایندگی نشدن مطالباتشان، که چه بسا از نوع اقتصادی و اجتماعی بود، به حاشیه رانده شده بودند و برای تغییر در وضع موجود بود که پای صندوق های رای حضور پیدا کردند؛ تغییری که امروز معلوم شد به هیچ وجه با دغدغه های اصلاح طلبان مبنی بر آزادی های سیاسی و مدنی، نسبتی نداشته است.
با توجه به اینکه توسعه علی الاصول، بر دوش نخبگان طبقات متوسط پیش می رود، و از این حیث تفاوتی ماهوی میان توسعه اقتصادی وسیاسی وجود ندارد، رای به محمود احمدی نژاد، از جانب طبقات فرودست، نه یک کنش خودبنیاد، بلکه واکنشی در برابر 16 سال تفوق نسبی طبقه متوسط و به طور خاص بورژوازی شهری بود؛ طبقه ای که مطالبات اساسی فرودستان را در برخورداری از حداقل معیشت، نادیده گرفت.
انزجار این اقشار فرودست از به اصطلاح مرفهین بی درد، آنچنان ریشه دوانیده بود که حتی هشدار نخبگان نسبت به خطر بروز فاشیسم، نه تنها آنان را از تصمیمی که گرفته بودند، منصرف نساخت، بلکه این هشدار را نیز آخرین سپر بلای طبقه متوسط شهری تلقی نمودند که می بایست، نادیده گرفته می شد. جالب است که گرایشات ناظر بر تمامیت طلبی، در این فضا به بهترین نحو رشد می کند و پاسخی درخور و قاطع برای تمایلات سرکوب شده این اقشار به همراه دارد. شاید این گزاره به لحاظ تازیخی و تجربی درست باشد که گرایشات عوام فریبانه و دماگوژیستی، اساسا از آموزه ها و مطالبات توتالیتر، غیر قابل تفکیک است. بحث ما در اینجا، نه در باب صداقت یا عدم صداقت راستگرایان افراطی در وعده های انتخاباتی شان، بلکه در خصوص اقبال اقشار خاصی از مردم جامعه ایران از آنان است. در حقیقت هویت یابی این طبقات حاشیه ای، آنچنان برایشان حیاتی محسوب می شود، که حتی آگاه سازی آنان نسبت به عدم تحقق اینگونه شعارها، بدون تغییر در ساختارهای قدرت سیاسی و دموکراتیک شدن فرآیند اعمال سلطه، نتوانست و نمی توانست معادله را تغییر دهد.
2. نکته دیگر، به ظاهر در بردارنده سویه هایی طنز آمیز از فرایندهای سیاسی- اجتماعی در جوامع در حال گذار است. روشنفکران و اصلاح طلبانی که بر طبل دموکراسی خواهی و توسعه سیاسی می کوفتند، و تغییرات بنیادی در چارچوب قانون اساسی و دموکراتیزاسیون ساختارهای قدرت و حاکمیت را طلب می کردند، در دام خود ساخته و گریزناپذیر، گرفتار آمدند. برجسته شدن و اهمیت یافتن آرای مردم، و محوریت یافتن پدیده انتخابات به مثابه رکنی از ارکان نظام های دموکراتیک، که خود نشان از ضعف جامعه مدنی است، و مشروعیت یابی نظام به واسطه مشارکت حداکثری مردم در انتخابات، و اساسا التفات بیش از پیش حاکمان، نسبت به خواست، نظر و رای مردم-این التفات البته به معنای احترام نیست بلکه بیشتر به معنای احتساب آن در فرایند بازی سیاسی است-، تا حدود زیادی، از دستاوردهای غیرقابل انکار اصلاح طلبان و روشنفکران خواهان توسعه بود. در این فضا، حتی کسانی که کوچکترین اعتقادی به رای و نظر مردم نداشتند، مجبور به تقیه شدند. اما عدم نهادینگی رفتارهای مدنی و مساعد بودن زمینه برای غلبه رفتارهای پوپولیستی که خود روی دیگر سکه ضعف جامعه مدنی در ایران است، سبب شد که رادیکال ترین طیف راستگرایان، از نردبان دموکراسی بالا روند و اکنون ما در وضعیتی به سر می بریم که باید دست به دعا برداریم که آن را واژگون نسازند.
شروین مقیقمی4/4/1384
