راي غالب صاحبنظران اين است كه محور انديشه كلاسيك يا به بياني پيشامدرن، مقوله "فضيلت"virtue است. فضيلت در اين معنا، به نوعي زيور "منش"ethos است و با "خير"goodness آدمي نسبتي تنگاتنگ دارد. در سامان تفكر پيشامدرن، "غايت"telos هر چيز، نحوه عمل او را معين مي كند. در اين چارچوب غايت انسان "سعادت"eudaimonia است و حصول سعادت نيز جز از مجراي عمل بر اساس فضيلت، قابل تصور نيست. بر همين بنياد است كه "ويليام تي بلوم" در اثر پر آوازهاش در باب تاريخ انديشه سياسي، اظهار مي دارد كه فلسفه سياسي قديم، در تمايزش از فلسفه سياسي جديد، كه بر محور مقوله "آزادي" بنا شده است- آزادي به معناي آنچه كه در هماوردي "نيروها" موضوعيت پيدا مي كند، يعني آنچه بر اساس سنجه "قدرت" مورد ارزيابي قرار مي گيرد-، "فضيلت" محور است. لحن نوستالژيك كساني چون لئو اشتراوس، به نوعي گوياي همين گسست جدي است. به زعم او: بر خلاف دوران مدرن، كه جنبه ذهنيsubjective شناخت اوضاع و احوال و "نيات" خير، در محور عمل قرار دارد و اخلاق به نوعي به مقولهاي انتزاعي بدل شده و پيوندش را با سياست و عرصه عمومي گسسته مي بيند، در دوران كلاسيك اخلاق چونان ديباچه اي بر سياست خودنمايي ميكند و اين خود به محوريت مقوله فضيلت در انديشه پيشامدرن، و تنگاتنگي اخلاق و سياست در آن دوران باز مي گردد.
در نزد افلاطون "معرفت"episteme يافتن بر چيستي فضيلت، با سعادتمند شدن، اينهمان است. از سوي ديگر اينكه عقل ميبايد بر "تهور" و "شهوت" حكم براند، براي افلاطون چون روز حقيقتي روشن است. در نظر او لذت حقيقي، لذتي است في نفسه، و لذات معطوف به جاه طلبي و حرص و آز، لذاتي حقيقي محسوب نميشوند چراكه صرفا دردي را فرومي نشانند، نه اينكه في نفسه موجد لذت باشند. از همين روست كه افلاطون عنوان مي دارد لذت "حكمت" كه با حيات فيلسوفانه ملازم است، لذتي است ماهيتا ايجابي و لاجرم حقيقي.
اما با اين وصف افلاطون چگونه مي تواند تيره روزي برخي از نيكان را در عمل توجيه كند؟ ارسطو با نقد وجهي از آراي افلاطون، به اين پرسش پاسخ مي گويد. او نيز فضيلت را شرط لازم براي نيل به سعادت قلمداد مي كند اما آن را كافي نمي داند. به زعم وي اگر كسي پيش از مجال يافتن براي به حد كمال رساندن استعدادهاي بالقوه اش از دنيا برود، و در فقر و فاقه روزگار به سر برده باشد، سعادتمند نبوده است. با اين حال ارسطو و افلاطون در سه راي بنيادين هم داستانند: اينكه جميع مردمان طالب سعادتند، اينكه فضيلت براي نائل آمدن به سعادت شرط لازم است و اينكه سعادت حاصل به كمال رساندن عقل و منش خويش است. بنابراين آنان از حيث رويكردشان در فلسفه اخلاق "ارزش نگرند" چراكه فارغ از "عمل"، براي "منش" شانيت قائلند. از طرفي آنان غايتنگر نيز هستند چراكه هر عملي را معطوف به غايتي مي بينند و درستي يا نادرستي آن را بر اساس آن غايت مورد ارزيابي قرار مي دهند.[بايد به تفاوت ظريف و در عين حال بنيادي "غايت"telos از يك سو و "هدف"goal يا "نتيجه"conclusion از سوي ديگر التفات داشت. اين مي تواند در فهم تمايز اساسي فلسفه اخلاق جديد از قديم، نقشي سرنوشت ساز داشته باشد. "غايت" سويه اي اساسا دروني دارد و با منش در پيوند است. براي مثال نسبت بذر به ميوه را مورد توجه قرار مي دهيم. خود ميوه كه هنوز وجود ندارد، غايت بذر محسوب مي شود نه نتيجه آن. اما نتيجه به هيچ روي در خود امر مندرج نيست و وجهي بيروني دارد.]
تفكر "آگوستين" نيز در مقام تفكري پيشامدرن، فضيلت را هرچند با تعريفي متفاوت در كانون مباحث اش پيرامون اخلاق جاي مي دهد. در نزد او سه فضيلت اصلي "ايمان"، "اميد" و "محبت" است. سه مقوله اي كه با الهيات مسيحي پيوندي استوار داشتند. ايمان به خداوند يعني اميد داشتن به لطف او[امري كه در الهيات يوناني غيرقابل فهم بود] و محبت ورزيدن به ذات الهي.در نهايت كانون فضائل اخلاقي چيزي جز "محبت" نيست. در قاموس فلسفه اخلاق "آگوستين"، محبت ورزيدن به خداوند مستلزم آن بود كه علاوه بر خودمان، همسايه مان را نيز دوست بداريم. از سوي ديگر براي "آگوستين" كمال عقل و منش جداي از خواست الهي موضوعيت ندارد و در اينجاست كه "عزت نفس" ارسطويي[كه به بيان نيچه اي مي توان آن را آخرين سد در مقابل سقوط به چاه ويل اخلاق بردگان دانست] به گناهي نابخشودني بدل مي گردد. اما ديگر متاله بزرگ مسيحي در قرون وسطي يعني "توماس آكويناس" حصول نوعي سعادت طبيعي را فارغ از اعتقاد به خداوند مورد تصديق قرار مي دهد. اگرچه هردوي آنان بر خلاف افلاطون كه ميان "خير" و "درستي" قائل به نوعي پيوند علي بود، رابطه اي مبتني بر تكليف فرض مي كنند و بدين معنا تكليف نگرند، به نظر مي رسد "آگوستين" قائل به تكليف نگري حد اكثري و "آكويناس" هوادار تكليف نگري حداقلي باشد. مسيحيت با فلسفه يونان باستان در اينكه فضيلت انسان را به سعادت مي رساند، هم داستان است ليكن ارسطو و افلاطون فضيلت مند بودن را با خردمند بودن و آگوستين و آكويناس با اطاعت از خداوند هم سنخ مي پندارند.
براي فهم گسستي كه به دنبال ظهور تفكر مدرن در بنيادهاي اخلاق پيشامدرن روي داد، با اشاراتي گزارش گونه از نقد نيچه نسبت به اخلاق مسيحي كه البته آبشخور اصلي آن فلسفه يوناني بود، آغاز مي كنم. نيچه بر خلاف تمام اين نظرات كمال نفس را تنها به واسطه خودسروري يا تسلط بر نفس و به فعليت رساندن آزادانه قوه تخيل ميسر مي داند. اين اشخاص ذاتا برتر هستند كه ارزشها را مي آفرينند. زندگي نمودگار اراده معطوف به "قدرت" است. فضائل اخلاقي بردگان يا همان اخلاق بردگي كه خصلتي همتراز كننده دارد و در پي به زير كشيدن اقوياست، در كينه توزي نسبت به آنان ريشه دارد و در مسيحيت و يهوديت نمود يافته است. در نظر نيچه هر سنجه اي، همبسته انسان است، البته نه هر انساني بلكه "ابرانسان"Ubermensch. دغدغه وي احتراز بشر از درافتادن به دام ميانمايگي بود و از همين روي اين راي نيچه را به راحتي نمي توان با "نسبي نگري" اخلاقي جمع كرد. دعوي نيچه اين است كه تامل در باب آنچه مقوم "شخص آرماني"ideal person است، مي بايد بر كمالات "فارغ از اخلاق"non-ethical تمركز كند. آنچه كليدي است التفات به تفاوت اساسي ميان امر فارغ از اخلاق يا غيراخلاقي از امر "ضد اخلاقي"immoral است. در واقع برجستگي سويه ايجابي فلسفه نيچه مبين اين نكته است كه او بيش از آنكه بر نسبي بودن ارزشهاي اخلاقي- كه در وجه افراطي اش به همتراز بودن همه آنها حكم ميكند- تاكيد ورزد، بر "انسان شكل"anthropomorphic بودن آنها اصرار مي ورزد؛ اگر تجليل نيچه از انسان آرماني را به عنوان خالق ارزشهاي اصيل به ياد آوريم، آنگاه نسبي نگري اخلاقي به معناي فوق الذكر به هيچ روي خصلت تفكر نيچه نخواهد بود.
در پايان بايد گفت نقد امثال نيچه از اخلاق متعارف كه نه فقط اخلاق يوناني- مسيحي كه بيش از آن اخلاق مدرن را در مقام خلف همان اخلاق پيشين آماج حملات خود قرار مي دهد، برآمده از گسستي است كه اخلاق دوران جديد را به واسطه ظهور مقوله "فرديت"individuality، از دوران قديم متمايز كرد. پيش از آنكه نيچه بر اخلاق مسيحي بتازد، لازم بود تا "امكان"possibility آن به واسطه قوام سوژه خودبنياد در نزد فلاسفهاي چون "كانت" فراهم آيد؛ يعني همان كسي كه خود از طعنه هاي تلخ نيچه در امان نماند. كانت "جهان قانون متعين" را از "جهان گزينش استعلايي" تفكيك كرد. اولي حوزه "امر مشروط" و دومي عرصه "امر مطلق" اخلاقي است. اين بدان معناست كه در حوزه اخلاق بر خلاف حوزه شناخت عالم ضروريات، هيچ چيز از پيش تعيين شده نيست بلكه اين خود "سوژه" است كه با تاسي به خرد خويش، قادر است تا قواعد مطلق اخلاقي را "برسازد"constitute. اگرچه آنچه در فلسفه كانت طرح شد، "خود بنيادي"- به معناي ارجاع به خود سوژه هم در شناخت و هم در عمل- بود، اما بالقوه اين استعداد را داشت تا به "خود محوري" درنزد كساني چون "ماكس اشتيرنر" و به نحوي بسيار ظريفتر و فلسفيتر در "نيچه" بدل شود. نمونه نيچه را از آن رو ابتدا طرح كردم تا آشكارشود كه هرگونه تاملي در اخلاق، بي التفات به گسستي كه با آغاز دوران جديد پديدار شده است، محتوم به شكست است، حتي اگر براي نقد مباني اخلاق مدرن باشد.
