”دوست“! چند ساعتي است بي خوابي زده به سرم. از بس تو اين چند روز رفتم تو فكر ”دوستيها“. البته ميدانم ”دوستي“ اينجا معني گذشتهاش را ندارد. ”اينجا“ دوستيها بيشتر پيمانهاي چند جانبه و شراكتهاست. دليلش هم پيامدهايي مانند هرچيز شراكتي دیگر است. دليل ”دوستي“ در بيرون از دوستان است. اما كاش همه چيز مثل ”آنجا“ بود. كاش حداقل بيخيال واژه ”دوستي“ براي ناميدن اين شراكتها ميشدند. اينجا ديگر دوستي ”عادتها“ هم نيست كه آن به طرفه العيني بر باد ميرود.
اين روزها با اينكه" اينجا" دور و برم خيلي شلوغ است اما احساس ”تنهايي“ ميكنم. كاش خدا اين "آزمونهاي" سخت را پيش روي دوستيها نميگذاشت. حداقل دلمان خوش ميماند به دوستيها. توهمي كه كساني اينجا دوستمان دارند, "افيونمان" بود. "دوست!" واي نميدانم چه شده است. الان مدام نشانههايش در ذهنم رژه ميروند.
اين آزمونها برايم نشاني بود كه اينجا روي بعضي از ”دوستيها“ بيش از حد تكيه كردهام. انگار روي ابر قدم گذاشته بودم اما نشانگر بعضي از ”دوستيها“ هم بود كه قدرش را نميدانستم. هنوز هم ميشود دوستيهاي يافت كه دليلهايش در خودمان باشد؟ خودش دليل خودش باشد؟
