حال كه با ٤ وجه شاخصتر غرب و ٤ وجه شاخصتر اسلام كمابيش آشنايی يافتيم، میتوانيم درباره ارتباط غرب و اسلام، طرحی بدين صورتی كه میآيد تصوير كنيم:
A) غرب تا حد فراوانی مسيحی است. پس:
١) چون اسلام هم دين است، با غرب ستيزی دارد كه هر دو دين بزرگی میتوانند با هم داشته باشند. اين ستيز در مخالفتی كه كمابيش در سرتاسر جهان اسلام با ميسيونرهای مذهبی مسيحی، اعم از كاتوليك و پروتستان، نشان داده میشود هويداست. كشورهای غربی نيز برای فعاليتهای تبليغی و ترويجی روحانيان مسلمان، اعم از شيعی و سنی و وهابی، محدوديتها و تضييقاتی ايجاد میكنند، اگرچه اين محدوديتها و تضييقات قابل مقايسه با محدوديتها و تضييقات مسيونرهای مذهبی مسيحی در كشورهای اسلامی نيست، و اين نيز بدين علت است كه غرب لااقل نظراً آزادی دين و مذهب و وجدان و بيان را از اصول حقوق بشر تلقی میكند. حمله ی متقابل الاهيدانان مسيحی و الاهيدانان مسلمان نيز به يكديگر در همين راستا قابل تبيين است. خصوصاً بنيادگرايان مسيحی و بنيادگرايان مسلمان خود را در حال نوعی جهاد مقدس (Holy War) بر ضد يكديگر میدانند. كتب، رسالات و مقالات مدافعه نگارانه (apologetic) علمای مسلمان و تئولوگهای مسيحی كه شمار آنها روزافزون است، در واقع، مواجهه غرب مسيحیاند، با اسلام.
حقيقت اين است كه، در اين بعد، اگر الاهيدانان هر دو دين توجه كنند به اينكه مساله اصلی جهان امروز، در واقع، مواجهه ماديت و معنويت است، درخواهند يافت كه میتوانند به جای دشمنی با يكديگر، برای دفاع از جبهه معنويان جهان در كنار هم تشريك مساعی كنند، علیالخصوص كه چون هر دو از اديان ابراهيمیاند وجوه اشتراك آنها بسيار بيشتر از آن است كه در نگاه نخستين به نظر میرسد. چه نيكوست كه با توجه به وضع خطير كنونی الاهيدانان اين دو دين الاهيدانانی مانند تامس مرتون امريكايی (Thomas Merton)، هانس كونگ آلمانی (Hans Kung) را اسوه و الگوی خود قرار دهند و به جای تضاد توانزدا و تضعيف كننده با يكديگر در جهت تقويت جهاننگری معنوی بكوشند.
٢) چون اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور كرده است و مسيحيت غرب نيز چنين است، از اين نظر، اسلام و غرب در دوران مدرنيته با مسائل و مشكلات يكسانی مواجهند و بنابراين، میتوانند به هم كمك فراوان بكنند. البته میپذيرم كه مسيحيت چون در قياس با اسلام، دين كم شريعتی است و شريعت و فقه گستردهای ندارد و طبعاً مسائل و مشكلات كمتری با مدرنيته دارد و علیالخصوص پلوراليزم و حقوق بشر را به سهولت بيشتری میتواند بپذيرد و حال آنكه فقه بسيار وسيع و متورم اسلام دشواریهای بيشتری در اين راه دارد، اما، به هر تقدير، مسائل و مشكلات اسلام و مسيحيت غرب در رويارويی با مدرنيته آنقدر فراوانند كه تشريك مساعی اين دو دين يقيناً به سود هر دو خواهد بود. اين تشريك مساعی دو جنبه مهم میتواند داشته باشد: ١) وجوهی از مدرنيته كه واقعاً با گوهر دين منافاتی ندارند پذيرفته و جذب و هضم فرهنگ دين شوند و با آنها عناد و مخالفت نشود. ٢) وجوهی از مدرنيته كه با گوهر دين منافات زوالناپذير دارند به صورتی مستدل و فقط با توسل به نيروهای باوراننده و اقناعگر تضعيف شوند.
٣) چون اسلام كمابيش در موضع دفاعی است میتواند به خطا دستخوش اين توهم شود كه همه فعاليتهای الاهيدانان مسيحی در جهت تضعيف اسلام و جهان مسلمين است. اساساً در موضع دفاعی فرد يا جامعه هميشه در معرض خطاانديشی و توهمزدگی و بيگانهستيزی و دشمنخويی است. و اين وضع متاسفانه در ذهن و انديشه بسياری از عالمان و روحانيون اسلام راسخ و يا برجا شده است. از سوی ديگر، در موضع دفاعی گاه هست كه آدمی قدرت تميز ميان دوست و دشمن را از دست میدهد و خشك و تر را با هم میسوزاند. اينكه بسياری از الاهيدانان مسلمان از يادگيری و آموزش بسياری از دستاوردهای فكری و علمی الاهيدانان مسيحی روی برمیتابند و اعراض میكنند نتيجهی عدم تشخيص دشمن واقعی از غيردشمن است.
٤) چون اسلام چندآوايی است موضعش در برابر مسيحيت غربی در يك ضابطه و جمله قابل تلخيص نيست. بنيادگرايان اسلامی چيزی جز طرد و نفی در قبال الاهيات و دين مسيحی در پيش نگرفتهاند. سنتگرايان اسلامی تا آنجا كه الاهيات مسيحی را در راستای حكمت خالده (perennial philosophy) و دين خالد (perennial religion) میبينند نسبت به آن قبول و حتی استقبال دارند. آثار رنه گنون (Rene Guenon)، فريتيوف شووان (Frithjof Sohuon)، تيتوس بوركهارت (Titus Burckhardt)، مارتين لينگز (Martin Lings)، گی ايتون (Gai Eaton)، و سيدحسين نصر سرشار است از آموزههای الاهيات مسيحی و تفسير و تبيين و دفاع از آنها، و حال آنكه شماری از اينان خود مسلمانند. و اما تجددگرايان اسلامی نيز مطلقاً مخالفتی با الاهيات تجددگرايانه مسيحی ندارند، بلكه میتوان گفت كه يكی از منابع تغذيه فكری آنان آثار اين الاهيدانان مسيحی است. از اين بالاتر، میتوان مدعی شد كه آثار سنتگرايان مسلمان و تجددگرايان مسلمان در چند دههی اخير در تلطيف و انسانی كردن روابط غرب مسيحی و جهان اسلام تاثير عظيمی داشته است، هرچند در مقابل بايد اعتراف كرد كه روحانيون بنيادگرا و ايدئولوژيك مسلمان نيز در تيره و تار كردن اين روابط از هيچ چيز فروگذار نكردهاند.
B) غرب مدرنتر از بقيهی نقاط جهان است پس،
٥) چون اسلام دين است، آن هم دين پرشريعتی كه برای جميع ابعاد و ساحات زندگی، اعم از فردی و جمعی، و مادی و معنوی، و دنيوی و اخروی، و كوتاهمدت و درازمدت، احكام و دستورالعملهايی دارد طبعاً نوعی تماميتخواهی و شمولطلبی دارد و از اين رو با غرب كه چون مدرنتر از بقيه نقاط جهان است بسياری از ساحتهای زندگی را از شمول احكام دين بيرون میبرد و حتا در بعضی از ساحتها با احكام دينی مخالفت صريح يا ضمنی میورزد سر سازگاری ندارد.
٦) چون اسلام در دورة ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور كرده است و با بسياری از شاخصهای فكری و علمی آن دوران عقد اخواتی دارد و آن شاخصهای فكری و علمی با مدرنيته ناسازگاری دارند، از اين رو، اسلام به غرب مدرن به چشم دوستی و يگانگی نمیتواند بنگرد. انس و الفت بيشتر جهان اسلام را با كشورهای جهان سوم، ولو غيرمسلمان، كه كمتر از غرب به بواطن و ظواهر مدرنيته التزام دارند و تظاهر میكنند، در اين راستا میتوان تبيين كرد.
٧) چون اسلام كمابيش در موضع دفاعی است، در معرض اين خطر بزرگ هست كه بسياری از محاسن و ويژگیهای مثبت غرب را نبيند يا چون آنها را متعلق به رقيب و خصم میداند آگاهانه يا ناآگاهانه از سنخ معايب و ويژگیهای منفی تلقی كند، مخالفت بسياری از علمای اسلامی با رأی دادن، استفاده از راديو و تلويزيون، دوش حمام، كنترل مواليد، و... فقط به اين صورت قابل تبيين است. در اينجاست كه تفكيك ميان وجه استعمارگری و قشونكشی و امپرياليسم غربی از وجه علمی و فناورانه غرب حائز كمال اهميت است.
٨) چون اسلام چندآوايی است نسبت به غرب مدرن واكنش واحدی ندارد. مسلمانان بنيادگرا، درعين حال كه از وجوه تمدنی مدرنيته كمال استفاده را میكنند، با وجوه فرهنگی آن عناد شگفتانگيز و عجيبی دارند. مسلمانان سنتگرا نيز با وجوه فرهنگی مدرنيته كمال مخالفت و ستيز را نشان میدهند. مسلمانان تجددگرا، در اين ميان، موضع بسيار متعادلتر و قابل دفاعتری دارند و بسياری از وجوه مدرنيته را میپذيرند و آن را در فرهنگ و دين خود وارد میكنند. میتوان گفت كه خود اينان نيز به دو دسته قابل تقسيماند. يكی آنها كه مدرنيته را اسلامی میكنند و ديگری آنها كه اسلام را مدرن میكنند.
(C غرب از سلطه ی تمدنی و مادی برخوردار است. پس،
٩) چون اسلام دين است و علاوه بر اينكه نقشه است، كتاب قانون و نسخه هم هست هميشه با اين پرسش مردافكن مواجه بوده است. كه پس چرا از لحاظ تمدن مادی شكست خورده است و از قافلهی تمدن غرب فرسنگها عقب مانده است و با اينكه برای غيرمسلمين راه سلطهای قائل نبوده است، عملاً مغلوب آنان شده است. الاهيدانان اسلامی برای جواب به اين سئوال راههايی را طی كردهاند. بعضی گفتهاند كه اسلام اساساً برای آبادانی دنيا نيامده بوده است بلكه برای آبادانی آخرت آمده بوده است. پس اساساً در ميدان مسابقه در امور مادی نبوده است تا گمان رود كه شكست خورده است. بعضی ديگر گفتهاند كه غربيان از ميراث فرهنگی اسلام سوءاستفاده كردهاند و بر خود مسلمين سبقت گرفتهاند. ولی، به هر حال، آنان كه اسلام را ضامن سعادت هم آخرت و هم دنيا میدانند هنوز با اين معضل فكری دست به گريباناند. ادبيات «علل عقبماندگی مسلمين» كه ادبيات حجيمی است همه تلاش مذبوحانهای است برای پاسخ به اين پرسش.
١٠) چون اسلام در دورة قبل تجدد و مدرنيته ظهور كرده است، طبعاً نمیتوان از آن انتظار داشت كه واجد همه اسباب و علل معرفتی و غيرمعرفتیای باشد كه موجب پيشرفت تمدنی و مادی غرب شدهاند اما به هر حال جای اين سئوال هست كه مسيحيت هم همين وضع را داشته است.پس چرا غرب مسيحی به چنين رشدی دست يافته است؟ كسانی گفتهاند كه غرب نيز به قيمت دست كشيدن از دين در جهات مادی رشد كرده است و مسلمين به جهت التزام مؤكد به دين در جهات مادی نخواستهاند رشدی داشته باشند (دكتر حسين نصر به چنين پاسخی رسيده است). اما اين جواب آن ادعای دو بعدی بودن و هم به دنيا هم به آخرت نظر داشتن دين را در محل شك و شبهه میآورد.
١١) چون اسلام كمابيش در موضع دفاعی است هم ممكن است به خود آيد و رمز موفقيت مادی غرب را دريابد و خود در همين راستا دست به كار شود تا عقبافتادگی خود را از رقيب و خصم جبران كند و هم ممكن است چندان تضعيف روحيه شود كه فعاليتی را هم كه میتواند داشته باشد از دست بگذارد. نمونههای اندونزی و مالزی چه بسا از دستة اول باشند كه معالاسف مثل و نظير چندانی ندارند.
١٢) چون اسلام چند آوايی است نه سلطه مادی و تمدنی غرب را به يكسان تفسير میكند و نه به آن به يكسان واكنش نشان میدهد. اسلام بنيادگرا چندی است كه به توهم از هم پاشيدن تمدن غرب دچار شده است و اين توهم را با ادبيات آخرالزمانی (apocalyptic) تقويت میكند. در اين ميان بعضی از بنيادگرايان همه چيز را بر عهده تقدير الاهی و سرنوشت تاريخی غرب گذاشتهاند و خود منفعلانه دست روی دست گذاشتهاند تا عنقريب شاهد فروپاشی غرب باشند و بعضی باليقين به اين فروپاشی میخواهند سهم دين و مذهبی و وظيفه الهی خود را در اين راستا به انجام رسانند و از اين رو به نحو بيمارگونهای، از هر حادثهای، هر چه قدر كوچك، در غرب ابراز شادمانی میكنند و آن را از مقدمات فروپاشی حتمی غرب میدانند. مسلمانان سنتگرا به پيشرفتهای مادی غرب به ديده بیاعتنايی مینگرند و آن را به چيزی نمیگيرند و برای آن چندان بها و اهميتی قائل نيستند. اما مسلمانان تجددگرا به حق و چنانكه بايد و شايد سعی در فهم بهتر غرب و پيشرفت آن و جبران عقبماندگی گذشته دارند.
(D غرب از سلطه فرهنگی و معنوی برخوردار است. پس،
١٣) چون اسلام دين است و خود را كلمهی عليای الاهی میداند با اين پرسش مواجه است كه علت نفوذ و جذابيت فرهنگی و معنوی غرب چيست؟ بسياری اصلاً منكراين سلطه فرهنگی و معنوی شدهاند و برای توجيه اين انكار، به بسياری از مشكلات روانشناختی و اجتماعی انسان غربی توسل میجويند. حتی اسلام آوردن بعضی از غربيان را دليل صدق مدعای خود می گيرند. آمارهای حاكی از نابسامانیهای فردی و جمعی غربيان همواره برای اين دسته از مسلمانان شادیزا بوده است (و اين جای بسی تأسف است كه كسی برای اثبات سيادت و حقانيت مكتب خود خوشحال شود از اينكه انسانهای پريشان و شكستخورده در غرب فراوان باشند)، دسته ای ديگر میكوشند تا نشان دهند كه غربيان هر جا مسلمان بدون نام بودهاند، يعنی اسماً غيرمسلمان و عملاً مسلمان بودهاند، رشد فرهنگی و معنوی كردهاند. بعضی ديگر جذابيت سلطه فرهنگی و معنوی غرب را نشانة نفسانيت و غلبه خوی بهيمی انسان دانستهاند و آن را مصداق تبعيت از هوای نفس و شهوتپرستی و انانيت تلقی كردهاند، بعضی آن را از علائم آخرالزمان دانستهاند و در واقع فرهنگ و معنويت غرب را فرهنگنما (pseudo-culture) و معنويت كاذب (pseudo-spirituality) دانستهاند و...
١٤) چون اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور كرده است میتواند سلطة فرهنگی و معنوی غرب را براساس ديدگاه ادواری (cyclie) تاريخی توجيه و تبيين كند. طبق اين ديدگاه دوران طلايی و سيمين بشريت گذشته است و اين دو دوران دورانهای سلطة فرهنگی و معنوی اديان بزرگ الاهی بودهاند و اينك به دوران آهن و تاريگی پا نهادهايم، و طبعاً اقتضای روحيه اين دوران پذيرش و استقبال از فرهنگ و معنويت جديد غربی است. از اين روست كه اين ديدگاه همة نهضتهای دينی جديد (New Religious Movements) را نيز و آنها را معنويت شيطانی میداند. (نمونه اين سخنان را در آثار گنون و شووان و نصر میتوان ديد).
١٥) چون اسلام كمابيش در موضع دفاعی است بزرگترين چالش كنونیاش همين سلطه فرهنگی و معنوی غرب است. و اين چالش به صورتهايی كه در بند بعدی خواهد آمد جلوهيافته است.
١٦) چون اسلام چندآوايی است واكنشی به چالش سلطه فرهنگی و غرب نشان داده است چندگانه بوده است. بنيادگرايان اسلامی، شايد به فاحشترين صورت در تاريخ اسلام، عرصة فكر و فرهنگ را عرضه مشت و لگد و اذيت و آزار و زندان و شكنجه كردهاند و هر دگرانديش را كه اندكی ميل به فرهنگ غرب نشان دهد تجسم شيطان و شيطان مجسم تلقی میكنند و بدترين ظلمها و بیعدالتیها را در حقش روا میدارند. رفتار طالبان، القاعده، و روحانيان ايدئولوژيك با فرهنگ غربی مصداق بارز اين رويكرد است. قتلهای زنجيرهای كه تعداد آنها بسيار بيش از آن است كه همه میپندارند، و اگر ادامهاش با مانع روبهرو نشده بود جهانيان از وسعت و عمقش باخبر میشدند، حمله و به آتش كشيدن كتابفروشیها و موسسات انتشاراتی دگرانديش، ترور حجاريان، كه به راستی از مغزهای متفكر ايران معاصر است، حمله به جلسات سخنرانی متفكران و عالمان و روشنفكران دگرانديش، حمله به روحانيان اديان و مذاهب اقليت، جلوگيری از نشر كتابهای دينی و مذهبی اقليتهای دينی، سانسور شديد كتب و مطبوعات و مجلات، جلوگيری از عرضه بسياری از كتابها به زبانهای اروپايی در نمايشگاه به اصطلاح بينالمللی كتاب تهران، فحاشی بسيار وقيحانه به دگرانديشان حتی از رسانهی ملی، متهم كردن دگرانديشان به همكاری با اجانب و جاسوسی و مزدوری و ارتزاق از سازمانهای جاسوسی غرب، ايراد غيرواقعیترين و زنندهترين اتهامات به دگرانديشان از تريبونهای نماز جمعه، ارعاب و تهديد دانشجويان دگرانديش .
تجددگرايان مسلمان، برعكس، هر حسن و مزيتی در فرهنگ غرب ديدهاند پذيرفتهاند و سعی كردهاند تا آن را در فرهنگ دينی و مذهبی مسلمين وارد كنند و سنتگرايان مسلمان به شدت فرهنگ غربی را نفی كردهاند، اگر چه برای اين نفی هرگز دست به خشونت فيزيكی نزدهاند.
