وقتی که ژان وال ژان سنگی بدست
گرفت تا شیشه یک نانوایی را بشکاند که تکه نانی بدست آرد تا از گشنگی هلاک نشود، بیشتر
مخاطبان ویکتور هوگو معترف شدند که اگر به جای ژان وال ژان بودند همان کار را می
کردند. البته تمامی این همدلان در این شکی نداشتند که ژان وال ژان "دزدی"
کرده بود، و صد البته همگی آنها اعتقاد
داشتند و دارند که "دزدی" به لحاظ اخلاقی امری قبیح است و هر کس که
مرتکب آن شود می بایست بدین خاطر مجازات شود (فارغ از اینکه چه چیزی دزدیده و چرا
دزدیده). اما با وجود همه اینها ، مخاطبان مذکور در آن لحظه شیشه شکاندن، می گویند
که "ما ژان وال ژان را درک می کنیم! اگر خودمان هم جای وی بودیم همین کار را
می کردیم!"
فرض کنید لیبرال هایی خز و خیل که سایه هر گونه جنبنده ی مارکسیستی رو با تیر می
زنند، تصمیم بگیرند بسان کمون 1870، جامعه ای خود بسنده تشکیل دهند...!
اگر از مزاح بگذریم، گده و گردهم آمدن های حلقه مدرس نیز در این راستاست.
البته در ابتدا صرفا قصد راه اندازی حلقه ای شبه-علمی برای صحبت و گفتگو بود، اما
پس از واقعه ی ناگوار 22 خرداد، کارکردهای گده ها و جمع شدن هایمان نقش
"درمانی" و نیز "دلداری" دادن به هم، و گفتن و شنیدن از دل تنگی
ها و امید ها و آرزو ها و هراس هایمان را نیز پیدا کرده است. درست مثل یک خانواده
ی پدر از دست داده دورهم جمع می شویم تا مایه ی تسکین و آرامش هم باشیم...
می توان ادعا کرد این گزاره که واقعیت همیشه بر رویاپیروز است و یا عکس آن، دقیقا مصداق بحثی
آخوندی است. همان طور که هایدگر به خوبی اشاره می کند، ممکن است انسان ها در دام
استبداد محیط (یا همان واقعیت) و انبوه بی شکل آدم ها (Das Man)
گرفتار باشند و عادات و رسوم و اخلاقیات "دیگرانی" که حتی ما آنها را
نمی شناسیم، بر ما و احوالات و رویاهامان غلبه داشته باشد، اما چنین انقیاد و غلبه
ای مطلق نیست. درست است که ما در شرایط و موقعیتی که از دستمان خارج شده است
"پرتاب" شده ایم، اما انسان ها تا حدی می توانند با اتکا به "آگاهی
و آموزش" وضعیت واقعی موجود را در راستای آرزوها و امیالشان تغییر دهند.
مسئله دوم که باید به آن اشاره کنم و به نظرم بسیار مهم است و جدیدا با یاشار
و حمزه بحث های بسیار خوبی در این باره داشته ایم، تفکیک چنین بحث هایی در دو حوزه
ی سیاسی و فردی است. اگر (و تنها اگر) بپذیریم که رویاها در سیاست ورزی مضرند، مطمئنا
چنین مطلبی در حوزه ی خصوصی زندگی محل اشکال است. اتفاقا به قول یاشار عزیزم،
زندگی فردی دقیقا جای "معنا"، "رویا" و تلاش برای رسیدن به آن
است. اگر "افسون زدایی" (Disenchantment) در حوزه ی
سیاست از سواستفاده از مفاهیمی چون مذهب، عشق، عرفان، معنویت، امید و آرزو و ...
توسط نظام های سیاسی جلوگیری می کند، افسون زدایی در زندگی فردی انسان را پوچ و تهی می کند.
اگر در حوزه ی سیاست عرفان و عشق مذمومند، اتفاقا در زندگی روزمره شخصی، این قبیل
مفاهیم می توانند محرک و برانگیزاننده باشند.
نظامهاي فاشيستي، كه نظرا و عملا، فريب را نهادينه ميسازند، چنان وانمود ميكنند كه مصلحت نظام، همان مصلحت عمومي است. آنان اين آموزه را، هم به لحاظ نظري ميپرورند، و هم عملا به مدد تبليغات گسترده و در غياب جامعه مدني، به توده بيشكل، القا ميكنند. نكته جالب توجه آن است، كه گزاره «هدف وسيله را توجيه ميكند»، بيشترين سنخيت را با ايده مصلحت نظام دارد. تفوق بحث از مصلحت نظام يا دولت، كه فاصله چنداني با بحث از مصلحت حاكم ندارد، بر بحث از مصلحت عمومي، خود معيار و ضابطه سنجش درجه سويههاي فاشيستي است كه ميتواند در يك نظام حكومتي رخنه كند. نقش پررنگ تبليغات و انحصار آن در نظامهاي فاشيستي، رابطه تنگاتنگي با جابجايي ظريف از مصلحت عمومي به مصلحت دولت يا نظام دارد. رژيمهاي فاشيستي، چنان از مصلحت دولت، نظام يا حاكم سياسي سخن ميگويند، كه گويي دارند از مردم، مصلحت ملي و عمومي و خواست و اراده توده بحث ميكنند. از اين روست كه براي رژيمهاي فاشيستي، تبليغات، انحصار رسانهاي، و خطباي مردمفريب، از نان شب هم واجبتر است. زيرا تنها از همين طريق است كه ميتوان چنين خلطي را پنهان نگاه داشت.
یکی از آفات اساسی فلسفه عملی (فلسفه سیاسی – فلسفه
اخلاق) این است که علیرغم نامش، از توجه نسبت به مقتضیات عمل بازمیماند. یعنی
آنقدر در گزاره های نظری و اعتبارشان غرق می شود که توجه ندارد که اینها در نهایت
می بایست در واقعیتی عملی "متحقق" گردند. از نظر من بی توجهی به این شان
مهم است که در طول قرون متمادی این بخش مهم از تفکر بشری را آفت زده کرده است.
تاريخ، يكي از مهمترين مولفههاي فهم پديدارهاي سياسي و اجتماعي و در كل، انساني است. مدخليتدادن تاريخ در تحليل رويدادهاها، باورها، عقايد و پديدارهاي انساني، متعلق به رويكردي است كه اساسا حاصل تفكر مردن و به نوعي پساكلاسيك است. در جهان كلاسيك، از تاريخ، جز ثبت و ضبط رويدادها و در بهترين حالت، جز چراغ راه آينده قراردادن آن، چيزي انتظار نميرود. به عبارت ديگر تاريخ قرار نيست به ما بگويد كه چه هستيم و كه هستيم و احتمالا چه خواهيم بود يا چه ميتوانيم باشيم. اما ذاتانگاري كلاسيك، با ورود فلسفه تاريخ به دست فيلسوفان و انديشمندان مدرن، به شدت دچار ضعف و فتور شد. تاريخباوري پساكلاسيك، به ما ميآموزد كه باورها، عقايد، اديان، مكاتب فكري و فلسفي، اشيا، موجودات و حتي خود انسان، مقولهاي است، تاريخي. اينجا نميخواهم به بحثها و مناقشههايي كه بر سر اين موضوع درگرفته است بپردازم، تنها به اجمال اشاره ميكنم كه تاريخباوري، با هر برداشتي(از تجربهگرايي تا ايدئاليسم)، از مقومات فكر و فرهنگ مدرن است. در ميان كساني كه مقوله تاريخباوري را به فكر مدرن عرضه داشتند، سهم هگل غيرقابل انكار است. گذشته از مدعيات هگل در خصوص سير تاريخ و فلسفه تاريخ او، تاريخيت پديدارهاي انساني، از جمله آموزههاي مهم و كليدي اوست. آموزهاي كه بصيرتي شگرف را در اختيار متفكران پس از هگل قرار داد تا جايي كه خصم تاريخيگري و هگل، هر دو، يعني كارل پوپر، خود در بحثاش از سير پيشرفت دانش بشر، دانسته يا نادانسته، متاثر از هگل است. متن زير، ترجمه بخشي از كتابي مقدماتي، اما استوار و پرمغز درباره هگل است.
نقد امثال نيچه از اخلاق متعارف كه نه فقط اخلاق يوناني- مسيحي كه بيش از آن اخلاق مدرن را در مقام خلف همان اخلاق پيشين آماج حملات خود قرار مي دهد، برآمده از گسستي است كه اخلاق دوران جديد را به واسطه ظهور مقوله "فرديت"individuality، از دوران قديم متمايز كرد. پيش از آنكه نيچه بر اخلاق مسيحي بتازد، لازم بود تا "امكان"possibility آن به واسطه قوام سوژه خودبنياد در نزد فلاسفهاي چون "كانت" فراهم آيد؛ يعني همان كسي كه خود از طعنه هاي تلخ نيچه در امان نماند. كانت "جهان قانون متعين" را از "جهان گزينش استعلايي" تفكيك كرد. اولي حوزه "امر مشروط" و دومي عرصه "امر مطلق" اخلاقي است. اين بدان معناست كه در حوزه اخلاق بر خلاف حوزه شناخت عالم ضروريات، هيچ چيز از پيش تعيين شده نيست بلكه اين خود "سوژه" است كه با تاسي به خرد خويش، قادر است تا قواعد مطلق اخلاقي را "برسازد"constitute. اگرچه آنچه در فلسفه كانت طرح شد، "خود بنيادي"- به معناي ارجاع به خود سوژه هم در شناخت و هم در عمل- بود، اما بالقوه اين استعداد را داشت تا به "خود محوري" درنزد كساني چون "ماكس اشتيرنر" و به نحوي بسيار ظريفتر و فلسفيتر در "نيچه" بدل شود. بنابراین هرگونه تاملي در اخلاق، بي التفات به گسستي كه با آغاز دوران جديد پديدار شده است، محتوم به شكست است، حتي اگر براي نقد مباني اخلاق مدرن باشد.
محک و ملاک همهی رد و قبولها، تأييد و انکارها، تقويت و تضعيفها، نفی و اثباتها، جرح و تعديلها، و حمله و دفاعها، در عالم رأی و نظر و نيز در عالم فعل و عمل، سه چيز است: عقلِ دارای احکام جهانشمول (Universal)، اخلاق جهانی، و حقوق بشر. درست است که هم در تبيين اين سه پديده و هم در فروع و جزئيات احکام هر سه اختلاف نظرهايی کم يا بيش وجود دارد، ولی در عين حال، جنبش تحولخواهی دموکراتيک ايران برای فيصله نزاعها و حل مسائل و رفع مشکلات جامعهی ايرانی به چيزی غير از اين سه مرجع رجوع نمیکند و از غير اين سه، داوری نمیطلبد. از اين لحاظ، میتوان گفت که اين جنبش جنبشی مدرن (modern) است، نه پيشامدرن (pre-modern) و نه پَسامدرن (post-modern). پيشامدرن نيست، زيرا حتی سنت گذشتگان خود را نيز بر اين سه محک عرضه میکند و آنچه از اين سنت را که با عقل جهانشمول، اخلاق جهانی، و حقوق بشر سازگار باشد میپذيرد، و بقيه را رد میکند و بنابراين، سنت را حاکم بر اين سه نمیداند، بلکه محکوم و تابع اين سه میخواهد. پسامدرنيستی نيز نمیانديشد، زيرا به نسبيت انگاری (relativism) بیپروايی که جميع احکام عقل جهانشمول، اخلاق جهانی، و حقوق بشر را نيز مفروض نسبيت و فاقد اعتبار مطلق میداند، باور ندارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/26ساعت   توسط جواد حیدری
|
اينجا حلقه مدرس، پنج شنبه، ساعت چهار و نيم بعد از ظهر است. دوستان كه همگي مراتب ارادتشان را نسبت به فلاسفه تحليلي ابراز كرده اند، آماده مي شوند تا در بحث شركت كرده و ايرادات و تدقيق هاي رياضي وارشان را، طرح كرده و صاحب بحث را....** البته نخاله هايي مثل من هم يافت مي شوند كه اصل مهم دوستي باعث شده است كه بتوانند با جمع تحليلي هاي [من مي گويم] قاره اي ستيز، به تعامل پرداخته و گفتگويشان را ادامه دهند. در واقع مولفه دوستي، به نوعي شرايط امكان اجتماع افرادي با علايق، خط مشي ها و منظرگاه هاي متفاوت را در قالب يك حلقه يا گروه منسجم، فراهم آورده است..... بگذريم. كمي از خودم بگويم. من، بر خلاف راي سعيد شجاعيان دوست داشتني، ضرورتا با مشرب تحليلي سر ناسازگاري ندارم. اما با كمال احتياط و وسواس مي گويم كه مي كوشم دغدغهام، معطوف به حقيقت باشد نه اين يا آن مشرب فكري و فلسفي.
١) غرب نبايد از سلطه تمدنی و مادی خود برای تحكيم و تقويت سلطه فرهنگی و معنوی خود استفاده كند. ارزشهای فرهنگ غربی آنقدر جذابيت عقلی و اخلاقی دارند كه غرب نيازمند توسل به وسائل و ابزار تمدنی و مادی خود برای ترويج آنها نداشته باشد. از اين رو:
رابطهی اسلام با غرب از ژرفا، گستره، پيچيدگی و ابهام فراوانی برخوردار است و اين امر سبب میشود كه هركس كه بخواهد در اين باره سخنی درست، جامع، عميق، و نو بگويد خود را با انبوههای از پرسشها، مسائل، و نادانیها و سردرگمیها مواجه میبيند، به حدی كه چه بسا نتواند سخنی قانعكننده، مستدل و علمی و تحقيقی بگويد و خود را ناچار از سكوت و اظهار عجز ببيند. از اين رو، آنچه خواهم گفت فقط طرح بسيار اجمالی و نگاهی از چشم پرنده به اين رابطه است. اين طرح تنها كاری كه میتواند كند اين است كه جغرافيای اين مبحث را روشن میكند، به طوری كه هركس كه بخواهد در اين زمينه مطالعه و تحقيق كند، لااقل، بداند كه در كجای اين جغرافيا در حال مطالعه و تحقيق است. غرض از اين مقدمه اين بود كه مخاطبان فرهيخته و محقق من سخنان مرا سخنانی متواضعانه، بیادعا، و منتظر نقد تلقی كنند، نه سخنان كسی كه در يك باب سخن خود را ختم سخنان و فيصله بخش همهی نزاعها و اختلاف نظرها میداند
باورهاي مذهبي به واسطه قابليت ها و ابزار قهري كنش حكومتي، تضمين نمي شود. لاك براي اثبات اين راي، گسست پر ناشدني ميان "زور سياسي" و "باور مذهبي" را با دو گزاره بيان مي كند: الف- زور سياسي قادر است تا با استفاده از تحديد به مجازات، بر خواست افراد در جهت تصميماتي كه مي گيرند تاثير بگذارد. ب- باور و فهم، تابع خواست افراد نيست. فرد نمي تواند قصد كند يا تصميم بگيرد كه به فلان عقيده، باور پيدا كند. اگرچه من قادرم ذهنم را در خصوص امر ايماني يا مقدس تغيير دهم، اما باز هم چيزي وجود دارد كه موضع من نسبت بدان نمي تواند تصميم سازي آگاهانه "من" قلمداد گردد و "لاك" آن چيز را "وضوح و بداهت"light and evidence)) فهمunderstanding)) مي نامد. يعني تغيير مزبور خود "نتيجه" همان بداهت فهم است نه "مقدمه" آن. از اين رو اعمال زور در حوزه اي كه "خواست" يا "اراده" نقشي ندارد، كم خردي است. آزار و شكنجه دست كم در حوزه باور مذهبي امري غير عقلاني است.
هر آن شناخت ناظر بر "همه چيز"، ريشه در مرگ دارد؛ ريشه در هراس از مرگ. فلسفه به خود جرات مي دهد تا با محروم كردن چيزهاي زميني از زهر هولناك و نسيم مشمئز كننده "هادس"Hades، خود را از شر اين هراس، خلاص كند. همه آنچه فناپذير است، زير سايه همين هراس از مرگ مي زيد؛ هر زايش جديد، بر اين هراس مي افزايد، چراكه هر زايش جديد، آنچه فناپذير است را فزوني مي بخشد. زهدان نستوه زمين، بي وقفه به هر آنچه جديد است هستي مي بخشد؛[زين پس] هر يك با مرگ پيوند مي يابد؛ هر يك با ترس و لرز، منتظراست تا موعد سفرش به تاريكي، فرا رسد. اما فلسفه منكر اين ترس هاي زمين است. فلسفه خود را از مغاكي كه در هر قدم زير پاي ما دهان گشوده است، مبرا مي داند.
یک دفعه این سوال در ذهنم ایجاد شد، اگر من به هر دلیلی مطلع شوم که اگر حداکثر شش ماه زنده هستم، زندگیم را چکار خواهم کرد؟ و زمان باقیمانده را چگونه خواهم گذارند؟ خوب برایم سوال جذابی آمد! بنظراتان اهمیت این سوال چیست؟
فرض کنید هر چه پول در بانک های ایران است را در طرحی بسان طرح های
دولت نهم یا طرح های دولت های کمونیستی بین تمامی جامعه به مساوی تقسیم کنند و حتی
برای آن که عدالت به معنایی که آن ها مراد می کنند محقق شود، اموال نزد مردمان را
نیز مورد تقسیم قرار دهند، به طوری که اغنیا بخشی از اموال خود را به فقرا دهند و خلاصه
همگی دقیقاً به یک مقدار پول داشته باشند. از فردای چنین تقسیم بندی ای یکی ممکن
است تمامی پول خود را مثلاً بستنی بخرد یا در عشرت کده ای خرج نماید و یکی ممکن
است پول خود را تبدیل به کارخانه ی بستنی سازی کند و یاعشرتکده ای راه بیندازد. درست در همین جاست که از فردای چنین
عدالت ساده ای، دوباره وضعیت آرام آرام به وضعیت سابق باز خواهد گشت. این جاست که
دوباره مشکلات بروز خواهند کرد و ناعدالتی ریشه خواهد گرفت: فرزند با هوش آن پدری
که پول خود را به باد داده است به دلیل نداشتن پول، و نبود حمایت از طرف دولتی که
با توزیع ظاهراً عادلانه ی ثروت فکر می کند به وظایف خود در این زمینه عمل کرده
است، از تحصیل باز خواهد ماند و دچار وضعیت ناعادلانه ی جدیدی خواهد شد.
آيا براي پرداختن به مسئله "عدالت" نيازمند شرايط معرفتي خاصي هستيم؟ به ديگر سخن آيا مي توان گفت فلسفيدن در اين باب نيازمند نوعي شرايط امكان است؟ آيا تا وقتي كه آن شرايط امكان مهيا نباشد مي توان به عدالت "پرداخت"؟
بحثي كه در اينجا پي گرفته خواهد شد مي كوشد تا به پرسش هايي از اين دست پاسخ گويد و از اين رو ناظر بر حوزه اي فراتر از تمايز هايي است كه امثال "رالز" ميان "عدالت سياسي معطوف به ساختار هاي اساسي" و "مناقشات آموزه هاي جامع فلسفي در باب عدالت" طرح مي كنند.
پس به عنوان مثال اين ادعا كه برداشت هاي مختلف فراگير از عدالت اساسا قياس ناپذيرند و ما تنها مي بايست در خصوص عدالت به مثابه امري ناظر بر ساختارهاي اساسي اجتماع بحث كنيم، نه اينكه در كل بي فايده باشد، بلكه براي بحث من فاقد موضوعيت است. اين را از آن جهت مي گويم تا مرزهاي آنچه را كه مي خواهم بگويم روشن كرده باشم. دغدغه كانوني در اين نوشتار دغدغه اي معطوف به شرايط امكان هر آن تاملي در باب "عدالت" به مثابه امري انساني/ مدني/ اينجهاني است.
"کسی که بتواند نسبت به انسان رنج دیده شفقت بی شائبه ورزد یقیناً واجد عشق به خدا و ایمان است" سیمون وی
1
به نظر ميرسد كه اينكه يك حقوق بشر داريم، نه بيشتر، مبتنی بر اين اساس است كه همهی انسانها، با اينكه از لحاظ رنگ پوست، نژاد، قوميت، مليت، جنسيت، دين و مذهب، فرهيختگی و نافرهيختگی، سن، فقر و غنا، مكان و زمان زندگی، اوضاع و احوال محيط زندگی و تعليم و تربيت، امور وراثتی، و... با هم فرقهای بسيار و گاه فاحش دارند، باز از يك گوهر واحد و مشترك برخوردارند، يعنی اينهمه فرق باعث نشدهاند كه آن گوهر واحد و مشترك نيز خدشه دار شود يا از دست برود. به زبان سادهتر، اختلافهاو تفاوتهای بسيار به معنای اختلاف كلی و تفاوت تمامعيار نيست. آيا واقعاً چنين است؟
خصوص بحث بحران معنا نکاتی به ذهنم رسید که می خواهم با شما دوستان عزیز در میان بگذارم.
1
بحران به چه معناست؟ این واژه در قرن نوزدهم از زیست شناسی به حوزه فلسفه وارد شد. و توسط هوسرل با کتاب فلسفه و بحران علوم اروپایی در فلسفه رواج یافت. کاربرد آن به ابهامی منجر شد که در اساس عاری از آن بود. در زیست شناسی بحران زمانی به کار می رود که یک سیسم سازوار که دارای کارکردی مفید و موثر است بنابه دلایلی – بسیار متنوع – از عملکرد درست خود بازمی ماند، در چنین وضعیتی گفته می شود که سیستم دچار بحران شده است. همه ما به تجربه زمانی که به بیماری سختی مبتلا شده و به پزشک مراجعه کرده باشیم این اصطلاح را به کرات شنیده ایم. بنابراین بنا به فرض زمانی کاربرد این اصطلاح درست بوده و با امر واقع همخوانی دارد که یک سیستم منظم وجود داشته است که اکنون وجود ندارد.
در متون اخلاقي، عرفاني، فلسفي و كلامي گاهي «عشق» را با «محبت» مترادف ميگيرند و گاهي بين اين دو تفكيك قايل مي شوند كه اين تفكيك هم به دو اعتبار است: گاهي ميگويند متعلق عشق و محبت متفاوت است، يعني انسان به بعضي از موجودات محبت پيدا مي كند و به بعضي ديگر عشق و گاهي ميگويند شدت عشق و محبت متفاوت است. يعني وقتي محبت شدت پيدا مي كند به آن عشق گفته مي شود و محبت مرتبه فروردين و عشق مرتبه فرازين است. ما در بحث خود، محبت و عشق را به معناي دوم ميگيريم يعني به تفكيك ميان محبت و عشق قايليم، منتها به اعتبار شدت و ضعف. عشق انسان به چه موجودي ميتواند تعلق بگيرد؟ در پاسخ بايد گفت تمام موجودات از اين حيث كه ميتوانند متعلق عشق آدمي قرار بگيرند با هم تفاوتي ندارند. هر موجودي- حتي يك تكه سنگ- ميتواند متعلق عشق آدمي قرار بگيرد. منتها اين موجود بايد دو ويژگي را از ديد عاشق – به صواب يا به خطا- احراز كند تا بتواند معشوق او قرار بگيرد: اول: اين كه در معشوق بايد ويژگي يا ويژگي هايي وجود داشته باشد كه به نياز يا نيازهايي از عاشق جواب مثبت بدهد. دوم: اين كه معشوق بايد انسا نوار (Personal) تلقي شود. اگر يكي از اين دو ويژگي يا هر دوي آنها نباشد، عشق متولد نميشود. عاشق همواره با نيازهاي وجودي (اگزيستانسي) خود سر و كار دارد و در پي موجود يا موجوداتي است كه بتواند به آنها پاسخ دهند و به همان ميزاني كه اين نيازها از سوي معشوق پاسخ داده شود، عشق متولد مي شود.
وقتی وارد علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس شدم در طول دوران تحصیل و پس از آن اتفاقی که مکرر پیش می آمد این بود که گروهی از دوستان که بچه های حلقه مدرس عمدتاً پای ثابت آن بودند دور هم جمع می شدند و باب گفتگویی را درباره ی یکی یا تعدادی از مسایل فلسفه سیاسی و فلسفه اخلاق باز می کردیم. سمپوزیم هایی که معمولاً به ورک شاپ تبدیل شده و به گفتگو هایی مفید. ویژگی بارز این گفتگو ها نگاه های متفاوت به مسایل واحد بود که البته در جای خود به دلیل خصلت پلورالیستی و دموکراتیک اش دلپذیر به نظر می رسید.
اما از آنجایی که حمزه عمدتا با خواندن هر کتابی و رفتن کلاس هر استادی به طرفدار آن نظریه ، کتاب یا کلاس تبدیل می شد گاهی اوقات این رویکردهای متفاوت در نهایت به نزاع تحلیلی و قاره ای تقلیل پیدا می کرد. در این یادداشت من تلاش می کنم از رویکرد تحلیلی و تجربی در برابر قاره ای ، هرمنوتیکی و گفتمانی دفاع کنم.
نمیدانستم اداره کنندگان روزنامهها برای چه صفحهی اندیشه در نشریاتشان راه انداختهاند؛ اما توجه به این روزنامهی کارگزاران برای من حسابی راه گشا بود. چگونه؟ الان میگویم. نمیدانم به مطالب غالب در صفحه اندیشه این روزنامه توجه کردهاید یا نه؟ ولی اگر دقت کرده باشید، حتما متوجه شدهاید که گرایش غالب نوشته با بنجلترین انواج چپ تخیلی -که یکسره به دموکراسی فحش میدهند و گرایش ضد دینیشان را هم میشود به وضوح دید- است. خوب چه اشکال دارد؟ اشکالش این است که این روزنامه متعلق به حزبی است که قبلا اعلام کردهاست لیبرال دمکرات مسلمان است.
شاید نشان از این است که اداره کنندگان این روزنامه نمی فهمند لیبرال دموکرات مسلمان خیلی با کمونیست ضد دین خیلی فرق دارد! شاید هم دلشان به حال این چپهای تخیلی سوخته، مثل همهی جهان لیبرالها چپها را در پناه خود گرفتهاند. شاید هم اندیشه پشم حساب شده و حداکثر نقش این است که یک صفحهی روزنامه را سیاه کند، چه اهمیتی دارد با چه اراجیفی!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/22ساعت   توسط حمزه غالبی
|
خیلی اوقات تصویر ترکیبی که هنر از واقعیت بدست می دهد خیلی بهتر از صدها اثر فلسفی می تواند واقعیات دنیای اخلاقی ما را بنمایاند. فیلم مرد سوم ساخته کارول رید شاید نمونه بارز چنین امری باشد. داستان در اتریش پس از جنگ جهانی دوم می گذرد. روسها و قوای متفقین به منظور برقراری نظم آنجا را تحت کنترل خود در آورده اند. به علت شرایط پسا جنگی نایابی دارو یکی از معضلات اساسی است. هری لایم (اورسون ولز) یک آمریکایی است که در آنجا بازار سیاه راه انداخته و پنسیلین را با قیمت گزافی در بازار می فروشد. اما این همه ماجرا نیست. او پنسیلین را رقیق تر کرده تا میزان بیشتری از آن را به فروش برساند و همین باعث شده که استفاده کنندگان که اکثرا کودکان هستند به فلج یا مرگ دچار شوند. هالی مارتینز (جوزف کاتن) به دعوت دوست قدیمی و 20 ساله اش یعنی هری لایم برای کار به وین می آید اما می فهمد که هری به شکلی تصادفی کشته شده. او به داستان شک می کند و به کمک معشوقه هری و یک سرگرد انگلیسی پی ماجرا را می گیرد و متوجه می شود که هری نمرده ، بلکه مرگ او نمایشی بوده برای گمراه کردن پلیسها. او به شکلی اتفاقی هری را ملاقات می کند و این امکان را می یابد که دوباره با او قرار بگذارد. سرگرد انگیسی متوجه می شود و از او می خواهد که جای هری را لو بدهد. او امتناع می کند و سابقه 20 ساله دوستی نزدیک خود با هری را دلیل می آورد تا اینکه آن سرگرد انگلیسی هالی را به بیمارستانی می برد که قربانیان هری (که بیشتر کودکان هستند) در آن ، یکی یکی در حال جان دادن هستند ...
بحث معنای زندگی در سه رشتهی روانشناسی، فلسفهی اخلاق، و فلسفهی دین مطرح میشود. میتوان گفت که اهم مباحث آن به شرح ذیل میباشد:
الف)غرض و غایت از طرح مباحث معنای زندگی چیست؟ چرا باید زیست و نباید خودکشی نکرد؟ اصلا چرا باید زندگی معنایی داشته باشد؟ به عبارت دیگر، ما آدمیان چه نیازی به معنای زندگی داریم؟ معنای زندگی چه نیاز/نیازهای ما آدمیان را برآورده میکند؟ آیا زندگی بدون معنا امکان دارد؟ اگر امکان دارد، مطلوب هم هست؟ و...
ب)معنای "معنا"چیست؟ آیا مراد از معنا همان هدف است؟ یا اینکه مراد از معنا ارزش است؟ و در صورت سوم مراد از معنا، کارکرد است؟ آیا معنای زندگی "کشف"کردنی است؟ یا از امور "جعل" کردنی؟ آیا مراد از معنای زندگی معنای "جهان هستی" است؟ یا مراد زندگی "نوع انسانی" است؟ و یا اینکه، مقصود از معنای زندگی، زندگی "فرد انسانی" است؟ مراد از " زندگی " چیست؟ آیا زندگی همان علم و اراده است؟ احساسات و عواطف چطور؟ و ...
ج)چه معنا یا معانیای برای زندگی توصیه شدهاست؟ چه اهداف یا ارزشها و یا کارکردهایی برای زندگی توصیه شدهاست؟ آیا زندگی به عنوان بک بازی است؟ یا داستان، یا تراژدی، یا کمدی، یا هنر، یا آرزو، یا نیروانا، یا نوع دوستی، یا افتخار، یا حقیقت طلبی، یا عشقورزی، یا خیر خواهی، یا ... .چه چیزی باعث شدهاست معانی زندگی این همه متکثر شوند؟ سنخ روانی؟ تعلیم و تربیت متفاوت؟ وراثت؟
د)چه آثار و نتایجی بر معناداری زندگی –فارغ از این که این معنا چه باشد-مترتب است؟ چه آثار و نتایج فردی و روانشناختی و چه آثار و نتایج جمعی و جامعه شناختی؟ و به همین ترتیب به بی معنایی.
با این مقدمه مختصر می پردازم به ایرادات و اشکالات دوستان عزیزم:
همیشه به من می گفت که فلسفه و اندیشه سیاسی روحش را شکنجه می دهد و دیگر تحملش را ندارد.از همین رو مدتی است که حوزه اصلی علاقه اش شده است زیبایی شناسی و هنر. اما آنقدر اصرار کردم که حاضر شد در مورد اندیشه سیاسی مطلبی را برای وبلاگمان بنویسد. بله ! او برگشته است و میخواهد انتقامش را از اندیشه سیاسی بازستاند. موضوع این مقاله اندیشه ای است که در بیست سال اخیر کتک خورش به شدت ملس شده و هر کس می رسد لگدی به آن می پراند. اما او قصد لگدپرانی ندارد. او ادعا می کند که این اندیشه با توجه به شرایط امروزی "مرده" است و دیگر کارایی ندارد. اما اشتباه نکنید! او بر قبر این مرده زاری نمی کند و در عین حال قصد هورا کشیدن را هم ندارد. او در این مقاله به یک کالبد شکافی دقیق دست یازیده است : او این جسد مومیایی شده اندیشه سیاسی را کالبد شکافی کرده تا علل مرگش را بیابد.
موضوع این مقاله مارکسیسم است و نویسنده آن هم دوست بسیار عزیزم "مریم آزاد" :
مقوله محوري در مطلبي كه در پي مي آيد، بنياني فلسفي، يا به تعبيري روش شناختي دارد. مسئله در نوع مواجهه ما با "امر قدسي"the sacred)) به طور عام، و گزاره هاي ديني به معناي اخص كلمه است. نكته در اين جاست كه منظرگاه يك "دين شناس"، با ديدگاهي كه يك مومن، يا به بياني مطلوب تر يك عالم ديني در مواجهه با امر قدسي اتخاذ مي كند، اساسا متفاوت است. "دين شناس" كارش دين شناسي است. پسوند "شناسي" در اينجا معنا دار است.. براي روشن شدن بحث، اشاره به تحولي تاريخي در عرصه تفكر فلسفي، خالي از فايده نيست.
این مطلبی است که به علت طولانی بودن در چهار بخش در اینجا ارائه میشود. این مطلب به هیچ عنوان شکل تاریخ فلسفه ندارد بلکه به دنبال بررسی پاسخهای کلانی است که به لحاظ معرفت شناسانه به مسئله تعدد و تکثر ارزشها و نادانی ما نسبت به راه درست زندگی داده شده است. در اینجا بخش دو مقاله را خواهید خواند.
این مطلبی است که به علت طولانی بودن در چهار بخش در اینجا ارائه میشود. این مطلب به هیچ عنوان شکل تاریخ فلسفه ندارد بلکه به دنبال بررسی پاسخهای کلانی است که به لحاظ معرفت شناسانه به مسئله تعدد و تکثر ارزشها و نادانی ما نسبت به راه درست زندگی داده شده است.
"آقای الف: می دونی خانم ب، تو یه "متفکر" مارکسیستی و به همین خاطر نمی تونی پیش فرض های ضد فرد گرایانت رو در نگاه به یک انگاره لیبرالیستی پنهان کنی و به هر صورت اونو بروز می دی.
خانم ب: آره من ابایی ندارم که یک "متفکر" مارکسیست لقب بگیرم و به هر حال دارای سویه های غیر لیبرال از لحاظ فکری باشم. ولی مشکل شما "اندیشمندای" لیبرال عدم التفات به جامعه به عنوان یک کل مقوم فردیت فرده."
گفتگوی وبلاگی و البته خیالی فوق رو خوب از نظر بگذرانید. مطمئن هستم که چنین ادبیاتی برای بسیاری از دوستان وبلاگ نویس خیلی غیر متعارف نیست و القابی که دو طرف نثار هم می کنند اگر در گیومه قرار نمی گرفت اصلا توجهی را بر نمی انگیخت. اغلب می کوشیم تا به مضمون مباحث توجه کنیم و خوب حواسمان را جمع می کنیم تا مشکل هر یک از طرفین بحث را به هر ترتیب که شده تشخیص دهیم تا شاید ما هم به عنوان "متفکر" سوم وارد گود شده و کامنت بدیلی برای ادامه بحث ارائه کنیم.
آزادی سیاسی چیست؟ در جهان باستان و به خصوص در میان یونانیان , آزاد بودن به معنای توانایی مشارکت در حکومتِ شهری بود که شخص در آن میزیست. قوانین فقط زمانی اعتبار داشتند که شخص مورد نظر , حق مشارکت در تصویب و یا الغای آن را دارا می بود. آزاد بودن به معنای اجبار کردن شخص به اطاعت از قوانینی که برای او و نه توسط او تصویب شده اند نبود. این نوع از دموکراسی مبتنی بر این بود که حکومت و قوانین اجازه نفوذ به تمامی حوزه های زندگی را دارا میباشند. انسان نه از چنین نظارتی آزاد بود و نه ادعای آزاد شدن از آن را داشت. تمام آنچه دموکراتها میگفتند این بود که در راستای تاسیس و مراقبه از آن چیزی [حکومت] که همه شهروندان حق مشارکت در آن را داشتند , تمامی انسانها به شکلی برابر مشمول انتقاد , تجسس و اگر لازم می آمد محکومیت در برابر قوانین و یا دیگر ترتیبات و ساز و کارها باشند.
موضوع فلسفه چیست؟ پاسخی که عام و مورد پذیرش همگان باشد از برای این پرسش وجود ندارد. نظریات متفاوتند: از آنهایی که فلسفه را به عنوان تامل درباب تمامی هستی--- ملکه تمامی علوم--- و به عنوان کلیدی برای تمامی دانشهای بشری میدانند, تا آنهایی که فلسفه را به عنوان شبه دانشی حاصل از اغتشاشات زبانی و نشانی از عدم بلوغ فکری, در کنار دین و دیگر نظامهای نظری که به موزه عتیقه های فکری بشریت پیوسته اند , طرد میکنند. همان طور که اختر شناسی و کیمیا گری مدتها پیش توسط تاخت و تاز موفقیت آمیز علوم طبیعی از جای بی جای شده اند.
در واقع انواع سیاست مداران را میتوان به اشکال مختلف تحلیل و تبیین کرد. میتوان آنها را در قالب دوگانه های مختلف جای داد و از زوایای متفاوت دست به تحلیل آنها زد. یکی از این دوگانه ها , تقسیم سیاست مداران به دو دسته رویا پرداز و مسئولیت پذیر است. نباید بر کاربست این دوگانه اصرار فراوانی کرد اما فکر میکنم برای ادامه بحثهایی که در این وبلاگ داشتیم بسیار سودمند است.
دوست ما آقای غالبی در یادداشتی به نام "امتناع انتقاد" نقد هایی را بر امکان انتقادمطرح ساخته است. او با رد دو پیش فرضی که به زعم او حامیان "انتقاد بی رحمانه " از عملکرد گروه های و جریانهای سیاسی در ذهن دارند , سوال امکان انتقاد را با امتناع انتقاد پاسخ گفته است. یادداشت آقای غالبی --- البته بر خلاف هدفی که در ذهن دارد--- بصیرتی به ما میدهد که نقد های بد را از نقد های خوب باز بشناسیم. به ما کمک میکند که "فهم" خود را از شرایطی که انسان در درون آن دست به عمل میزند افزایش دهیم.این امکان را به ما میدهد که در انتقادهای خود "منصف" باشیم. اما بعید میدانم ما را به سوی امتناع انتقاد هدایت کند. برای اینکه این مساله را روشن تر سازیم باید با خود مفهوم انتقاد شروع کنیم.
ساعت 6 صبح با لگد مبارک همسرتان از خواب بیدار میشوید. هنوز گیج خوابید که صدای او را میشنوید که میگوید "ادارت دیر نشه؟ پاشو دیگه". چرتتان پاره میشود و یک روز خسته کننده کاری به مانند کابوس از مقابل دیدگانتان میگذرد. گرمای لذت بخش رختخواب به مانند آغوش دخترکی زیبا رو شما را به سوی خویش میخواند. اما اجاره خانه, خرج مدرسه بچه و هزار بدبختی دیگه ذهنتان را مشوش میکند. آن دخترک زیبا رو به صاحبخانه قلچماق و بدترکیبتان مسخ میشود و با یک تیپای اساسی شما را از رختخواب بیرون می اندازد. دست و رویتان را میشویید. صبحانه کوفت میکنید و از خانه بیرون میزنید. در طول مسیر ناگهان از خود میپرسید:" اه اینم شد زندگی؟ هر روز پاشم واسه چندر غاز پول اینهمه بالا پایین بشم." در همین حین صدای پدرتان( یا چمیدونم پدر بزرگتون و یا پدر پدر بزرگتون) به یادتان می آید که میگه " پسرم! کار جوهر آدمیزاده"(البته پدرتون نمیگه "آدمیزاد" بلکه میگه "مرد" اما پیش فهم مدرن شما به واژه پدر بزرگتون "کلیت" میبخشه) یک لحظه آرامشی لذت بخش روحتان را فرا میگیرد. اما مثل اینکه امروز مثل همیشه نیست. شما را جو عقلانیت انتقادی میگیرد. قاطی میکنید. مختان کار نمیکند. نه میخواهید حرف پدرتان را بپذیرید و نه جرات رد کردنش را دارید( چرا که چیزی نداری که جاش بذاری).
آقا لاابالي گري است. يعني چي هر كي هر غلطي مي خواهد، انجام دهيد! مگر شهر هرت است؟ وقتي ما معتقديم يك راه درست است، يك راه صحيح است، راه سعادت است؛ نبايد مردم را به آن سمت برانيم؟ يا بايد بايستيم و ببينيم چگونه جانب انحطاط را مي گيرند؟
بعيد مي دانم تا حالا با اين سوالات يا استدلالتي از اين دست مواجه نشدهباشيد. در گفتار رسمي جامعه ما آنقدر ادبيات با اين محتوي توليد شده است كه لاابالي گري مدلول آزادي شده است. اساسا وقتي واژه آزادي شنيده مي شود مفهوم لاابالي گري بذهن متبادر مي شود.( احتمالا همراه با تصويري از يك عده سوسول از خدا بيخبر، كه خوشي زير دلشان زده و هوس عياشي به سرشان)
ورود نيروي انتظامي براي تعيين حدود حجاب بحثهاي فراواني را حول اين موضوع آفريد. البته خط قرمزهاي فراوان ازيك طرف و ادغام تعيين قهرآميز نحوه پوشش با مواردي نظير برخورد با متعرضين و مزاحمين زنان از سوي ديگر مانع از آن شد كه بحثهاي صورت گرفته در بستري از شفافيت، روشنگر مسئله باشد. از اينرو من در ابتداي اين ياداشت بخشهاي از طرح پليس مانند برخورد با مزاحمين زنان را ازبحث تعيين اجبارآميز حدود حجاب حذف ميكنم. آنچه باعث اين تفكيك ميشود هم روشي است براي خورد كردن مسئله و جلو گيري از كلي بافي، هم محتوايي. حضور پليس براي حفظ امنيت شهروندان به طور خاص زنان از تعرض امري است معقول كه ربطي به باور به يك آموزه ديني يا اعتقادي ندارد. در حالي كه حدود حجاب برگرفته از يك آموزه جامع است كه ادعايي بيش از تنظيم روابط بين افراد را دارد؛ بلكه فرد، سعادت و تعالي او را نيز مدنظر دارد، يا حداقل آن نوع حجاب كه براي اين اساس توصيه شدهاست مدنظر من است.
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/17ساعت   توسط حمزه غالبی
|
جمعی از دانشجویان علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس هستیم . علی رغم تمایزات مان با استعاره حلقه مدرس جمعمان قابل اشاره است. اکنون اینجا فضایی است که ما سعی میکنیم امکان ادامه گفتگوهایمان را فراهم کنیم.