فرض کنید لیبرال هایی خز و خیل که سایه هر گونه جنبنده ی مارکسیستی رو با تیر می
زنند، تصمیم بگیرند بسان کمون 1870، جامعه ای خود بسنده تشکیل دهند...!
اگر از مزاح بگذریم، گده و گردهم آمدن های حلقه مدرس نیز در این راستاست.
البته در ابتدا صرفا قصد راه اندازی حلقه ای شبه-علمی برای صحبت و گفتگو بود، اما
پس از واقعه ی ناگوار 22 خرداد، کارکردهای گده ها و جمع شدن هایمان نقش
"درمانی" و نیز "دلداری" دادن به هم، و گفتن و شنیدن از دل تنگی
ها و امید ها و آرزو ها و هراس هایمان را نیز پیدا کرده است. درست مثل یک خانواده
ی پدر از دست داده دورهم جمع می شویم تا مایه ی تسکین و آرامش هم باشیم...
می توان ادعا کرد این گزاره که واقعیت همیشه بر رویاپیروز است و یا عکس آن، دقیقا مصداق بحثی
آخوندی است. همان طور که هایدگر به خوبی اشاره می کند، ممکن است انسان ها در دام
استبداد محیط (یا همان واقعیت) و انبوه بی شکل آدم ها (Das Man)
گرفتار باشند و عادات و رسوم و اخلاقیات "دیگرانی" که حتی ما آنها را
نمی شناسیم، بر ما و احوالات و رویاهامان غلبه داشته باشد، اما چنین انقیاد و غلبه
ای مطلق نیست. درست است که ما در شرایط و موقعیتی که از دستمان خارج شده است
"پرتاب" شده ایم، اما انسان ها تا حدی می توانند با اتکا به "آگاهی
و آموزش" وضعیت واقعی موجود را در راستای آرزوها و امیالشان تغییر دهند.
مسئله دوم که باید به آن اشاره کنم و به نظرم بسیار مهم است و جدیدا با یاشار
و حمزه بحث های بسیار خوبی در این باره داشته ایم، تفکیک چنین بحث هایی در دو حوزه
ی سیاسی و فردی است. اگر (و تنها اگر) بپذیریم که رویاها در سیاست ورزی مضرند، مطمئنا
چنین مطلبی در حوزه ی خصوصی زندگی محل اشکال است. اتفاقا به قول یاشار عزیزم،
زندگی فردی دقیقا جای "معنا"، "رویا" و تلاش برای رسیدن به آن
است. اگر "افسون زدایی" (Disenchantment) در حوزه ی
سیاست از سواستفاده از مفاهیمی چون مذهب، عشق، عرفان، معنویت، امید و آرزو و ...
توسط نظام های سیاسی جلوگیری می کند، افسون زدایی در زندگی فردی انسان را پوچ و تهی می کند.
اگر در حوزه ی سیاست عرفان و عشق مذمومند، اتفاقا در زندگی روزمره شخصی، این قبیل
مفاهیم می توانند محرک و برانگیزاننده باشند.
میخواهم روزانه بنویسم تا از زندگیم محافظت کنم. میخواهم با نوشتن، از خاطراتم محافظت کنم. میدانم؛ یعنی تازگیها فهمیدم که یکی از مهمترین سرمایههای فرد در زندگیاش "خاطراتش" هستند. خاطرات هستند که به زندگی بعد میدهند وگرنه در "آن" که زندگی فقط یک "اتفاق" است. یک اتفاق ساده. این اتفاق در طول و سوار بر موجی از خاطرات است که معنا دار می شود. بنظرم وقتی میگویی زندگی میکنم یعنی همین خاطراتی که با نخ تسبیح "من" به هم به هم وصل هستند. به این ترتیب زندگی همین خاطرات تلخ شیرین است و البته خلق خاطره. میدانی فکر می کنم با خاطرات فربه،تر زندگی ما "زندگیتر" میشود. برای زندگی عمیقتر، باید خاطرات بیشتری داشت. با خلق رویداد، حس و حال و تلاشهای خاطره انگیز.
یکی از آفات اساسی فلسفه عملی (فلسفه سیاسی – فلسفه
اخلاق) این است که علیرغم نامش، از توجه نسبت به مقتضیات عمل بازمیماند. یعنی
آنقدر در گزاره های نظری و اعتبارشان غرق می شود که توجه ندارد که اینها در نهایت
می بایست در واقعیتی عملی "متحقق" گردند. از نظر من بی توجهی به این شان
مهم است که در طول قرون متمادی این بخش مهم از تفکر بشری را آفت زده کرده است.
چند روز پیش، با جواد حیدری عزیز، در محوطه دانشگاه، هم صحبت بودیم. جواد از دیدارش با سعید حجاریان، و تحلیل او از خاستگاه های اجتماعی حمایت از احمدی نژاد گفت. از اینکه اقشار ضعیف و حاشیه نشین شهر های بزرگ، با توجه به چه عواملی، از چنین جریانی حمایت می کنند حرف زدیم، تا قیاس این وضعیت با وضعیتی که مارکس در کتاب هجدهم برومر لوئی بناپارت، آن را در مورد فرانسه اواسط سده نوزدهم، به کار گرفته بود. ناگهان یاد نوشته کوتاهی افتادم، که چهار سال پیش، یک روز پس از پیروزی احمدی نژاد در دور نهم انتخابات ریاست جمهوری، با بغض نگاشته بودم. اول قرار بود با توصیه یکی از نزدیکان، در روزنامه وزین شرق، چاپش کنم. اما به هر دلیل این اتفاق نیافتاد و نوشته بیچاره، مثل خیلی از این نوشته های از سر بغض، به میان انبوه کاغذپاره هایی پناه برد، که هر چند سال یکبار، یک سری بهشون میزنم. این بحثی که با جواد داشتیم، بهانه ای شد تا بگردم و این نوشته رو پیدا کنم. اتفاقا دیشب با هزار زحمت پیداش کردم و وقتی دوباره نگاهی به اون انداختم، دیدم شاید بد نباشه حالا که در فضای انتخابات به سر می بریم، در وبلاگ قرارش بدم.
پنجشنبه ي هفته ي گذشته،ابتداي جلسه آقاي شروين مقيمي باملاطفت خاصي كه در عين حال حكايت از نوعي دلخوري داشت به من فرمودند:فكر نميكني انفعالت در قبال انتخابات نوعي عمل غير اخلاقي باشد!البته، منظورش از انتخابات،فعاليت در ستاد ميرحسين بود.اما من بر اين باورم كه فعاليت(و نه حمايت) يك دانشجو،استاد و... فقط در صورتي توجيه اخلاقي دارد كه آن دانشجو و يا استاد،وظايف محوله اش را به بهترين نحو انجام داده باشد و بعد وارد فعاليت سياسي شود.در اين صورت براي بنده و امثال بنده كه در انجام وظايف دانشجويي اش پا به گل مانده است،چه حاجت به فعاليت انتخاباتي!چرا؟بنا به دلايل ذير:
محک و ملاک همهی رد و قبولها، تأييد و انکارها، تقويت و تضعيفها، نفی و اثباتها، جرح و تعديلها، و حمله و دفاعها، در عالم رأی و نظر و نيز در عالم فعل و عمل، سه چيز است: عقلِ دارای احکام جهانشمول (Universal)، اخلاق جهانی، و حقوق بشر. درست است که هم در تبيين اين سه پديده و هم در فروع و جزئيات احکام هر سه اختلاف نظرهايی کم يا بيش وجود دارد، ولی در عين حال، جنبش تحولخواهی دموکراتيک ايران برای فيصله نزاعها و حل مسائل و رفع مشکلات جامعهی ايرانی به چيزی غير از اين سه مرجع رجوع نمیکند و از غير اين سه، داوری نمیطلبد. از اين لحاظ، میتوان گفت که اين جنبش جنبشی مدرن (modern) است، نه پيشامدرن (pre-modern) و نه پَسامدرن (post-modern). پيشامدرن نيست، زيرا حتی سنت گذشتگان خود را نيز بر اين سه محک عرضه میکند و آنچه از اين سنت را که با عقل جهانشمول، اخلاق جهانی، و حقوق بشر سازگار باشد میپذيرد، و بقيه را رد میکند و بنابراين، سنت را حاکم بر اين سه نمیداند، بلکه محکوم و تابع اين سه میخواهد. پسامدرنيستی نيز نمیانديشد، زيرا به نسبيت انگاری (relativism) بیپروايی که جميع احکام عقل جهانشمول، اخلاق جهانی، و حقوق بشر را نيز مفروض نسبيت و فاقد اعتبار مطلق میداند، باور ندارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/26ساعت   توسط جواد حیدری
|
با این تفاسیر، به نظر می رسد افکار میر حسین موسوی
"لحظه ای تاریخی" در راستای شکستن دوگانه ی نخ نمای "نان علیه
آزادی" باشد. مسیری که میر حسین در آن قدم بر می دارد مسیری آگاهانه و در
چارچوب "ارزشمند سازی آزادی" به منظور تحقق آزادی است، آرمانی که به
خاطرش خونها داده ایم، و سی سال پیش به خاطرش انقلاب کرده ایم. میر حسین می تواند
مسیری مطمئن به سوی تحقق این آرمان باشد.
تا حالا به فرم سخنرانی رهبران سیاسی کشورهای مختلف را با هم مقایسه کردهاید؟ یکی از نکات جالب انتخابات آمریکا برای من نظم گفتار نطقهای سیاسی بود. حساسیتم به این موضوع بعد از خواندن مقاله استعاره و سیاست جورج لیکاف جلب شد. مقایسه که کردم دیدم یک وجه ممیزه مهم دارند. سخترانی نامزد ریاست جمهوری آمریکا هیجان بر انگیز است؛ پر است از نشانههایی که حساسیتها مردم را تحریک میکند. مالامال از نظام ارزشی آمریکاییهاست. حساسیتها اخلاقی را بیدار میکند. چشماندازهای کلی را ترسیم میکند. حس همبستگی و روح جمعی را تقویت میکند. در یک کلام شور دارد. و نظم گفتار اوباما در صحبتش دربارهی سیاست خارجی متمایز از نظم گفتار یک متخصص مثل بزژینسکی است. در حالی که بنظرم در کشور ما خصوصا در بین اصلاحطلبان، رهبران سیاسی مثل بروکرات و تکنوکراتها حرف میزنند. این هم نشانهای است از همان نگاه به سیاست که در قسمت اول گفتم. سیاست تلاشهای تکنیکی خالی از ارزش برای افزایش سود جمعی است. همان شعور بی شور.
نکته ی قابل توجه آنکه نتانیاهو در مراسمی که به طور معمول نخست وزیر در آن از روند ها و سیاست های اصلی کابینه صحبت می کند، تنها به ایران و برنامه ی هسته ای آن پرداخت و کوچک ترین اشاره ای به مذاکرات به اصطلاح صلح اسراییل-فلسطین-اعراب نکرد. او هم چنین در مورد راه حل «دو کشور» آمریکا برای حل بحران اعراب و اسراییل نیز سکوت کرد و از کنار آن گذشت و تنها و تنها به ایران پرداخت.
یکی بود، یکی نبود. نه! نمیخواهم قصه بگویم فقط فکر میکنم با با تمثیل بتوانم دربارهی یک مشکل روشنتر حرف بزنم. آره روز و روزگاری، وزیری برای اینکه خودش را به پادشاه ثابت کند با کلی همت و تلاش شبانه روزی، بالای کوهی بلند، مشرف به پایتخت، قصری با شکوه بنا کرد. بعد از پایان کار ساختن، از شاه دعوت کرد تا از دستاوردش رونمایی کند. پادشاه که از ساخته شدن یک کاخ روی قله کوه حسابی به وجد آمده بود در حالی که به استخر بزرگ روبروی تلار نگاه میکرد گفت: آفرین حتی استخر هم این بالا ساختهای اما حالا با چه آبی استخر را پر میکنی؟ وزیر فکر اینجایش را نکرده بود. اما وزیر حاذقتر از این حرفها بود و بلادرنگ فکری به ذهنش رسید: جشنی برای افتتاح قصر برگزاری میکنیم. جارچیان اعلام میکننند که همه مردم شهر موظفند برای شرکت در جشن، یک مشک پر از آب با خودشان بیاورند. آوردن یک مشک اب بالای کوه که کار سختی نیست ولی وقتی همهی مردم یک مشک آب با خودشان بیاورند و بریزند توی استخر، پر خواهد شد.
تمکین خواست وزرای دولت آقای احمدینژاد در بایکوت BBC Persian اشتباه بزرگی از جنس سکوت درمقابل توقیف فلهای مطبوعات، خارج شدن طرخ اصلاح قانون مطبوعات از دستور مجلس ششم است. تمکین به خواست این مقامات هیچ مبنایی نمیتواند داشته باشد و اگر اینها را مقامات قانونی هم بدانیم مصاحبه با این شبکه اولین نافرمانی مدنی اصلاح طلبان میتواند باشد. تمام دلیلی هم که در دفاع از نافرمانی مدنی گفتهاند اینجا صادق است با این تفاوت که با اندک تداوم، سختی کار از بین خواهد رفت؛ هزبنه و سختی این نافرمانی مدنی مصالمت آمیز نیز در مقابل دستاورد استراتژکی که دارد اصلا قابل مقایسه نیست. شاید از این طریق مسیر راهاندازی شبکهی ماهوارهای توسط اصلاحطلبان در آینده باز و مسیر برای احیای پشتوانههای اجتماعی و ارتباط با بدنهی جامعه گشوده شود. فرصتی که باید نشست و دید که آیا اصلاحطلبان آنرا نیز از کف خواهند داد؟
همیشه تصورم این بود حضور آنچنانی مردم در تظاهراتهای رسمی پروپگاندای صدا و سیما است. آنها هم که میآیند افراد خاصی هستند که سازماندهی شده در میدان آزادی جمعشان کردهاند. امروز بدلیلی رفتم تا از نزدیک در متن تظاهرات 22 بهمن باشم. تقاطع یادگار امام-آزادی که معمولا مدیران ارشد و چهرهها سیاسی خودشان را به جمع میرسانند ایستاده بودم تا نحوهی مواجهی آنها با مردم نیز مشاهده کنم.
جمعیت واقعا زیاد بود. فوقالعادهتر از تصورم، و همهی تیپ آدمی را میشد دید؛ حتی کسانی که ممکن است پلیس در قالب گشت ارشاد با آنها برخورد کند. از همه جالبتر اینکه اکثرا با خانوادههاشان در تظاهرات شرکت کرده بودند. اگر چه ایستگاه صلواتی شرکت و نهادها دولتی را میدیدی ولی در کنارش هم چند مورد خانوادههای را دیدم که با خود دیگ آش نظری آورده و بین جمعیت پخش میکردند.
عضو ستاد ۸۸ در این یادداشت به پرسش بالا پاسخ داده است. یکی از دلایل اصلی اش هم علاقه به خاتمی اعلام کرده است. هرچند این توضیح را هم داده است که این نظر شخصی اوست.
شاید بخشی از ذهن موسوی به او بگوید ترسیم زندگی غیر سیاسی در شرایط فعلی کشور چه بسا آرامتر و خوشایندتر باشد، اما با آن بخش از ذهنش که می گوید سرمایههای اوایل انقلاب و دوران جنگ به او سنجاق شده است که متعلق به همه مردم و ایران است چه می کند؟! آیا به خاک سپردن این سرمایهها درست است؟
به دلیل اینکه ما از سازمانها اجتماعی در خاطرهی جمعیمان بیبهرهایم عملا گویی با یکسری افراد منفرد مواجهیم که توان هرکدامشان در مقابل سایر نیروها موجود قابل صرف نظر است و از سوی چون خود اینها هم به چنین وضعیتی آگاهند و چشماندازی برای تاثیر نیروی خود قائل نیستند، انگیزهای برای بکار بستن همان خرده نیرو را هم ندارند. این میشود که حداکثر قدرت جامعهی ما این است که در انتخابات شرکت کند تا شاید بتواند جایگاه قانونی به فردی تحولخواه بدهد. جایگاه قانونی هم دیدیم که چندان نمیتواند منشا اثر باشد. هر چند برای دو تا بیست دقیقه وقت گذاشتن دستاورد به صرفهایست.
توی درس فیزیک این قانون را به نیوتن نسبت میدهند که هیچ شیئی وضعیتش را تغییر نمیدهد مگر اینکه از خارج به آن نیرویی وارد شود. مثلا اگر جسمی ساکن است همینجوری و بیخودی را نمیافتد بلکه باید برای به حرکت در آوردن آن نیروی دست و پا کرد تا از این طریق بتوان تکانی به آن داد. نه نمیخواهم اینجا جزوهی فیزیک تقریر کنم. بنظرم میتوان تصوری اینگونه نسبت به سایر پدیدههای عالم علیالخصوص انسانی داشت. یعنی شرایط انسانی و اجتماعی وضعیت خود را حفظ میکند مگر اینکه عاملی آنرا تغییر دهد. خود البته میتوان پذیرفت که میزان این تغییر نیز متناسب با این نیروی جدید است. مثلا فروشندهای گرانفروش اگر به شکلی و با نیرویی مجبور نباشد وضعیتش را که همان گرانفروشی است حفظ میکند مگر اینکه ترس از آخرت، حکومت، رقبا، یا اقدام هماهنگ مشتریان نیروی جدیدی ایجاد کند که این وضعیت را تغییر دهد. پس ما برای اینکه دراین وضعیت نامطلوب تغییری ایجاد کنیم باید فشاری نو خلق کنیم یا خلق شود و گرنه آش همان آش خواهد بود و کاسه همان کاسه.
گاه توجه به اظهارات اخیر بعضی از طیف های اصلاح طلب در داخل کشور آدمی را به یاد احزاب کمونیست کشورهای اروپای غربی در سالهای 1950 تا 19780 می اندازد. این احزاب چپ گرا به رغم این که در مجموع طیف وسیعی از جامعه را تشکیل می دادند اما به علت عدم توافق های تئوریک بر سر مبانی عمل، تعاریف و شرایط همیشه از هم گسیخته و در اقلیت بوده اند. درگیری های آنها در مورد امکان یا عدم امکان انقلاب، همکاری یا عدم همکاری با سران سرمایه داری، رفتن و یا نرفتن به پارلمان و در نهایت چیستی انقلاب و مارکسیسم، همیشه آنها را در اختلاف و خودزنی مسخ کرده بود.
هر انسانی در هر آنی از آنات زندگی در یکی از این مراحل که شامل مرحله زیبایی شناختی، اخلاقی، و دینی است؛ به سر میبرد.. ممکن است انسان در تمام طول عمر خود در یکی از این مراحل زندگی کند و به مرحله بعدی راه نیابد و شاید هم به مرحله دوم و سوم برسد؛... در مرحله اول که از آن به مرحله زیبایی شناختی (علم الجمالی) و تذّوقی ،یا بقول دوست عزیزی عشقهای متوسط و متکثر تعبیر میشود، تمام زندگی انسان تحت سیطره و شمول اصل لذت است. اصل لذت حاکم بر زندگی انسان است. انسانی که در این مرحله به سر میبرد هدفی جز التذاذ ندارد و در هر آنچه که مینگرد از جماد تا نبات و حیوان و حتی خدا، تنها در پی التذاذ و بهره جویی بیشتر است. همواره به دنبال این است که چگونه میتواند امری را که لذت بخش است به لذت بخشی وا دارد. دغدغه انسان لذت جو این است که چه لذتی از موجودات به صورت بالقوه نصیب او میشود و چگونه میتواند این لذت بالقوه را فعلیت بخشد و موجودات را به لذت بخشی بیشتر به خود برانگیزاند؟
بزرگترين، مهمترين، وبلكه يگانه رنج آدميان اينست كه روابط و مناسبات انساني؛ يعني متناسب شان و كرامت ذاتا انساني نيست. روابط و مناسبات مربوط به قدرت سياسي ساختار وجودي انسان را، كه، در اصل، ساختاري الاهي و روحاني و قدسي است، پاس نميدارند. از اين رو، اين روابط و مناسبات هم موجب تنزل اخلاقي انساني ميشوند و هم آسيب روانشناختي به آدميان وارد مياورند.
معمولا وقتی رفتار آقای کروبی را نقد میکنم با این پرسش مواجه میشوم که اگر کروبی بماند و قالیباف و احمدینژاد کدام را انتخاب میکنی؟ البته این سوال استفهام انکاری است و مقصود این است که در نهایت اگر گزینهها ارجحتر در عرصه نباشند مجبوریم کروبی را انتخاب کنیم. اما من الان در این یادداشت میخواهم بررسی کنم در چنین وضعیتی باید چه کار کرد؟
از پنجره به بیرون خیره شدهام؛ از بالا به پایین به ماشینهایی که توی ترافیک گیرکرده اند نگاه می کنم. محمد میگوید ستونی برای مطلب دانشجویی داریم. یک یادداشت بنویس در حد 300 کلمه. همانجور که دارم به شهر نگاه کنم، به این فکر میکنم که درباره چه بنویسم؟ از این بگویم که چند سالی است که دانشگاه سیلی میخورد؟ از این بنویسم که دیگر دانشگاه حرمت ندارد و دانشجو مورد احترام نیست؟ از این بگویم که بهترین استادانمان را از دانشگاه حذف کردهاند؟ این بنویسم که همکلاسانمان ستاره دار شدهاند؟ از این بگویم که خواهرانمان بجرم پسر نبودن سهمشان از دانشگاه کم شده است؟ از این بگویم که برادرنمان به اتهام شهرستانی بودن از راهیابی به دانشگاهها معتبر بازماندهاند؟ از این بگویم که دانشگاه زیر فشار در حال خفه شدن است؟
با SMS مهدی رفتم سراغ رادیو موج FM و شنیدن جلسهی استیضاح علی کردان وزیر کشور دولت اصولگرای محمود احمدینژاد. تناقض گوییهای مکرر علی کردان و دفاع ناشیهاش خارج از تصورم بود. او حتی در طول جلسه دست به دامن دروغ شد که بعد از اشاره استیضاح کنندهگان دورغش را تکذیب میکرد. غافل از اینکه حافظهی قویی احتیاج نبود که صحبتهای چند دقیقه قبلش را بیاد داشته باشیم.
استضیاح کنندگان برای رهایی از دورغ – تکذیبها کردان فایل صوتی صحبتهایش را پخش کردند. حتی سردار فیروزآبادی نقل قول کردان را بیدرنگ تکذیب کرد. این موضوع عصبانیت کردان را چنان برانگیخت که فیرزوآبادی را تهدید به افشا و انتشار نوار مکالمه کرد. این نشانی بود از اوج استئسال کردان.
من به تجربه برای قضاوت در مورد توانایی ذهنی افراد، به نظم گفتارشان توجه میکنم. نظم و دایره واژها، حالت روانی فرد در حین صحبت کردن و تسلط بر "جادوی کلمات" برایم نشانی از تواناییشان است. بنظرم همیشه یکی نشانهی سیاست مداران باهوش، قدرت بیان و توان خطابتشان است. البته به نظرم علیالعلوم نیز ناخوادگاه چنین موضوعی در تصور اولیهشان از افراد تاثیر جدی دارد.
اما نکتهای که در طول جلسهی استیضاح نظر من جلب کرده بود ضعف شدید کردان و نماینگان مجلس هشتم از این حیث بود. سخنرانیهای تصنعی، پر از کلیشههای رایج، مملو از ترکیبهای تکراری و بیروح. نطقهای پر از تپق و جملات بیفعل یا بیتناسب. دایره لغات محدود ... همه و هم نشان از این بود که نمایندگان فعلی مجلس شورای اسلامی در چه سطحی از توانایی برخورداند.
پینوشت: تنها کسانی که صحبتهایشان را از رادیو شنیدم و در ذهنم با آن نشانه که گفتم حقیر نیامدند آقای نوباوه و لاریجانی بودند.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/14ساعت   توسط حمزه غالبی
|
یادم هست برای یکی از دوستان توضیح میدادم که سیاستورزی هنر بدیهی کردن "روایتها" است. هر کس بتواند روایتی کارمدتر به نفع خودش را تثبیت کند؛ بر واقعیت چیره شدهاست. مثلا به همین برنامه خبری 20:30 صدا و سیما دقت کنید. به واقع اصلاحطلبان آنگونه که 20:30 روایت میکند، نیستند؛ اما وقتی همه این این "روایت" را باور کردند، خیلی نمیشود از واقعیت، مستقل از آن روایت درکی داشت؛ زیرا که روایتها، واقعیت را قالب زده و او را به صدا در میآورد. نشانش هم اینکه به مرور چینش نیروهای اصلاحطلب همان تقسیم بندی شد که 20:30 روایت کرد.
"چه چیز امکان یک جامعه عادلانه را فراهم میکند؟" مسئله فهم این است که آیا جامعه عادلانه است؟ آیا جامعهای که ما الان در آن زندگی میکنیم عادلانه هست یا نه، و آیا ما میدانیم چگونه باید به آن گذار کنیم؟ به طور طبیعی پولدارها، آدمهای زیبا و افراد باهوش، مستعدند که بگویند جامعهشان عادلانه است در حالیکه فقرا، افراد زشت و آدامهای کند ذهن بیشتر علاقه دارند که جامعهشان را ناعادلانه بدانند. این که به اینقدر ساده از مردم پرسیده شود که جامعه عادلانه چگونه است جواب نخواهد داد.
حتماً تا به حال به وفور از دیگران شنیده اید و یا برای خودتان پیش آمده که در برابر انتقاد و یا تذکری بسیار ملایم به کسی، با پاسخی بسیار تند و ناهماهنگ با انتقادتان روبرو شده اید. مثلاً به راننده تاکسی گفته اید که نوارش را کم کند و یا آرام تر رانندگی کند و یا حتی از او تقاضایی دوستانه کرده اید که سیگارش را خاموش کند، و او به ناگاه ماشین را وسط خیابان نگه داشته و با پرخاش به شما گفته: خوش اومدی! البته این در حالی است که شما آن قدر شجاع بوده اید که تذکر دهید. من بسیاری از دوستان را می شناسم که اگر مثلاً کسی با رانندگی اش جان آن ها را هم به خطر بیندازد، جرأت اعتراض ندارند.
حال ممکن است کسی بگوید این ها لزوماً از اقشار فرهیخته نیستند و نماینده ی اجتماع نیستند یا آن که کارشان سخت و مخل اعصاب آدمی است. ولی مشکل این جاست که وضعیت در بین قشر به اصطلاح روشنفکر و آکادمیک خیلی بهتر از توی خیابان و یا سرِ کوچه تان نیست.
سرانجام و پس از مدتها دلهره و انتظار برای صدور رأیِ دادگاه قانون اساسی ترکیه درباره ی حزب عدالت و توسعه، این دادگاه شکایت احزاب اقلیت لاییک را وارد ندانست و رأی به عدم انحلال این حزب داد.
دلایل زیادی در مماشات دادگاهی که به دلایلی مشابه تا امروز 28 حزب ترکیه را به دلایلی از جمله اسلام گرایی تعطیل کرده است و حامی سر سخت نظام ضد دینی ترکیه است، ذکر کرده اند.
من به عمده دلایل آن اشاره می کنم،باشد که الگویی برای بخش هایی از حاکمیت در ایران باشد.
نمی دونید چقدر از باخت روسیه به اسپانیا در مرحله ی نیمه نهایی خوشحال شدم. مسلما هیچ خصومت شخصی با این تیم یا بازیکنانش ندارم و این تنفر غلیظ احتمالاً بر می گرده به انزجارم از کشوری به نام روسیه و تاریخ پر از استبداد، استعمار و در قرن اخیر مبارزه ی تمام عیارش علیه دنیای آزاد...
روسیه این کشور تزاز ها و ایوان های مخوف. روسیه این کشور لنین و استالین و کمیسرهای خلق که دمار از مردم بد بخت شوروی سابق در آوردند. روسیه کشوری که اعضای مرکزی "پولیت بورو" (اعضای مرکزی دفتر سیاسی حزب کمونیست) و عوامل سازمان های امنیتی اش، که "وکیل خلق و زحمتکشان عالم بودند" به نا گاه یک شبه ملیاردر شدند. روسیه این کشور لعنتی که 80 سال عالم و آدم رو سر کار گذاشت و بعد یه شبه خودش را منحل کرد و همان حزب لعنتی کمونیست و اعضایش شدند روسا و مسوولین کشور "آزاد فدراسیون روسیه"...
روسیه کشور محصولات صنعتی آشغال و زمخت. روسیه سرزمین هواپیماهای بی کیفیت. روسیه سرزمین ودکای آشغال و عرق سگی. روسیه کشوری که در سیاستِ خارجی جز بد بختی و فلاکت نصیب هم پیمانانش نکرده. روسیه کشوری که چندین برابرِ آمریکا به وحشیانه ترین روش ها در اقصی نقاط دنیا آدم کشته و جنگ راه انداخته و ما فقط چسبیدیم به آمریکا و ویتنام...
روسیه کشوری که در رابطه با ایران و ایرانی جز خیانت و دغل از او سراغ نداریم... آه که چقدر از روسیه و "مشتقاتش" منزجرم. هیچ کشوری در دنیا به اندازه ی روسیه در من ایجاد نفرت نمی کند. نمی دانم چرا مسوولین ایرانی تاریخ نمی خوانند واز آن عبرت نمی گیرند. تا کی می خواهند منافع ملت را با کشور خرس های آدم خوار پیوند زنند؟
+ نوشته شده در شنبه 1387/04/08ساعت   توسط حمزه غالبی
|
گمانم براین است که حتی کسانی که مصاحبه تلویزیونی آقای رئیس جمهور را ندیدهاند خبر آن بگوششان رسیدهاست. این خود نشان از حساسیت موضوع برای افکار عمومی است. اما واکنشها به این طرح کمی برایم عجیب بود؛ همه، بهگونهای خواسته بودند این طرح رئیس جمهور را با همان چوبی که بقیه طرحها را رانده بودند؛ بزنند. این موضوع از آن جهت برای من تعجب برانگیز است که ناعادلانه بودن اینگونه توزیع سوبسید خصوصا با توجه به رقم فوقالعاده حاملهای انرژی(103000 ملیارد تومان) سالهای سال است که توسط کارشناسان (متاسفانه جای روشنفکران در اینگونه مباحث خالی است) فریاد میشود. اگر تحولات سالهای گذشته را مرور کنیم این موضوع اولین بار توسط دولت هاشمی طرح شد که به سد مجلس پنجم برخورد و دولت خاتمی نیز در قالب برنامه چهارم بنا را بر هدفمند کردن تدریجی پرداخت یارانهها داشت که به سد مجلس هفتم برخورد. حالا نمیفهمم همان روندی که از قبل ادامهی آن هولناک قلمداد شده بود حالا که دولت آقای احمدینژاد میخواهد آنرا اصلاح کند اینهمه ایراد جدید از کجا در آمد؟
باز هم بحث پای صدمه دیده من بود که یکی گفت: "باید براش خون بریزین! اصلا براش عقیقه بگیرین". خوب حتما میدانید عقیقه چیست! اگر هم نمیدانید مختصر بگویم که نوعی مراسم است که پدر و مادر طی آن نذری میدهند برای اینکه پسرشان چشم نخورد یا چیزهایی شبیه این. معمولا هم از یک گوسفند بصورت کاملا و خورد نشدهآبگوشت تهیه می کنند. از فامیل همدعوت میشود که توی یک مهمانی بزرگ آبگوشت لذیذ را میل کنند. البته پدر و مادر حق ندارند از این آبگوشت ذرهای بخورند حتی در حد چشیدن طعم آن! خوب نمی خواهم دربارهی این آئین توضیح دهم؛ مختصر گفتم که راحت تر بیاید در فضایی که بحث ما در جریان بود.
من با کنایه به مادرم گفتم: "میخوای مهمونی بگیری فامیلا را هم دعوت کنی و منتش هم بزاری سر خدا؟ این دیگه چه جور خیرات کردنه؟" خوب من توانستم بخوبی محور عوض کنم و از توضیح مکرر دربارهی تصادف معاف شوم؛ اما بحث تازهای گل انداخت و دستور جلسه شد خیرات یا نذری خوب چه میتواند باشد؟
سال گذشته سال خوبی نبود! این عبارت را از خیلیها شنیدهام؛ حداقل با این دوستان از این لحاظ که شرایط عمومی کشور وخیمتر شده هم رایم. سال دوم دولت کریمه توفیری اساسی با سال اول آن داشت. اگر چه از همان سال اول دولت نهم شاهد ابتکارات انقلابیاش بودیم ولی حداقلی از شرایط پیشین حفظ شدهبود؛ اما بعد از برگزاری انتخابات دور سوم شورای شهر در پایان سال اول شرایط تغیرات بیشتری را بر خود دید. بعضی از تحلیلگران شدت یافتن برخوردهای تند دولت را نشان از دسترفتن اعتماد به نفس دولت دانستند و آنرا پرخاش از سر عصبانیت دیدند، اما بعضی از دوستان دقیقا این تغیر رفتار دولت را ناشی از اعتماد بنفس، تثبیت قدرت سیاسی آن تحلیل میکردند. در هر صورت با هر تحلیلی تغیر رفتار دولت برای همگان در سال دوم کاملا محسوس بود.
انتخابات با تمام اما اگرهایش تقریبا پایان یافتهاست. به نظرم این انتخابات برای بسیاری بازی باخت-باخت بود. برای ملتی که یک سو تثبت شرایط جاری باعث خیمتر شدن شرایطش بود و از طرفی ناگزیر به تن دادن به انتخاباتی کم تاثیر و پر مسئله. برای آن دسته از اصلاحطللبان که از نهادینهشدن بسیاری از رویههای غلط را نظارهگر بودند و از سویی تنها راههای بدیل را جز تندادن به عقبنشینیهای مداوم نیافتند. برای آنان که تجربه تلخ انفعال را چشیده بودند و سودای جبران مافاتشان مجال تحقق نیافت. برای آندسته از اصولگریان که از یک طرف به هزینه گزاف بیکفایتی دولت نهم واقفند و از سوی دیگر اجازه تغیر را نیافتند. اما بازنده بزرگ این انتخابات کسی بود که همه همتش صرف دادن بهانه به رسانههای اقتدارگرا و ریختن آتش تهیه روی جبهه اصلاحات شد. کسی که با تمام خوشرقصیهایش نتوانست از گدایی صلاحیتش طرفی ببندد و از سوی دیگر توهم آرای نداشتهاش نیز بر باد رفت. بگذریم که اصلاحات را به چنان پوستین وارونهای تبدیل کردهبود دیگر هیچ مدلولی بار آن نبود. از اینجا مانده و از آنجا رانده!
کاش شیخ مهدی کروبی از این خوابش نیز بیدار شود.
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/27ساعت   توسط حمزه غالبی
|
خیلی امید بستهبودیم به این انتخابات و با کلی توجیه دلیل که بزور به هم چفتش کردهبودیم؛ قانع شدهبودیم که برویم به مدیران بیخاصیت خاتمی رای بدهیم. همانها که بیخاصیتشان ما را به این وضع انداختهبود. چشمانمان چنان از دولت مهرورز ترسیدهبود که دیگر اینها را فراموش کردهبودیم. گفتهبودم به یکی از بزرگان که خیلی سخته برایمان که آن خاتمی که کلی نقد بهش داشتم، الان حسرتش را بخوریم. اما باز هم به ما ثابت شد که از سیاهی هم رنگهای بالاتری هست. الان حتی دیگر حق بازگشت به همان تیم بیخاصیت خاتمی را هم نداریم. ماندهایم که چه کنیم گیجِ گیج!
مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری 84 با موتور داشتم از چهاراه معلم رد میشدم. مهدی وجدانی را دیدم که مشغول پخشکردن تراکتهای تبلیغاتی احمدینژاد است. من و مهدی وجدانی در یک دوره عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. از من پرسید چکار می کنید مرحله دوم. گفتم اگر مطمئنبودیم که احمدینژاد وقتی از نردبان دموکراسی بالابرود آنرا نمیاندازد به هیچکدام رای نمیدادیم. چراغ سبز شد؛ من با خدا حافظی سریع راه افتادم. مهدی از دور داد زد نگران نباش. من ناباور به این اطمینان چهارراه را طیکردم به سمت ستاد هاشمی.
الان دوست دارم مهدی را ببینم و به او بگویم کو آن اطمینانی که دادی؟ چرا احمدی نژاد حاضر نیست از نردبانی که بالارفته پایین بیاد؟ چرا همانهایی که انتخاباتیرا برگزار کردند که احمدینژاد از تویش در آمد الان امکان حضور ندارند؟
+ نوشته شده در جمعه 1386/12/03ساعت   توسط حمزه غالبی
|
محرم دوسال پيش آقاي هادي قابل از طرف مشاركت منطقه يزد براي سخنراني به اين استان دعوت شدهبود. در آن ايام من مشغول آماده شدن براي كنكور بودم. فكر كنم شب تاسوعا بود كه ايشان در اشكذر سخنراني داشتند و من تازه متوجه حضور ايشان شدم. بچهها منطقه رو كه ديدم قرار شد من تا مدتي همراهي قابل را بر عهده بگيرم. فرداي آن روز بعد سخنراني در مسجدالنبي يزد باهم رفتيم ميبد، منزل دكتر وحيدي (نماينده مردم ميبد و تفت در مجلس ششم) بعد از چند دقيقهاي حال احوال پرسي من يادم افتاد كه ايبابا مثلا كنكور دارم! بعد باخودم فكر كردم كه دكتر وحيدي كه هست من بروم به درسخواندنم برسم. دكتر وحيدي هم فكر كرده بود كه من پيش قابل هستم رفته بود دنبال كارهاي مراسمشون. خانم عباس قليزاده (رئيس منطقه) هم از طرف ديگر فكر كرده بود همه ما پيش آقاي قابل هستيم. بلاخره هم بگونهاي فكر كرده بودند كه بقيه پيش ايشان هستند. و بدين ترتين آقاي قابل ساعتها تنها مانده و خوردهاي هم دلخور شده بود.
واكنش جبهه مشاركت به بازداشت قابل من را به ياد اين خاطره انداخت. به نظرم واكنش يك حزب به بازداشت يك عضو شوراي مركزي خودش آنهم با تفاصيلي كه ميدانيم بايد خيلي جديتر از اين حرفها باشد. شايدم دوستان همه منتظر ديگران هستند كه كاري بكنند. و همه متاسفانه باهم اينجنين نتيجهاي رسيدند. نه ما كه از حقوق همه دفاع ميكنيم الان نوبت خودمان است. كسي ديگر در كار نيست. نگذاريد به اين راحتي عضو شوراي مركزي مشاركت را بگيرند يقلپ هم روش. نگذاريم قابل باز هم تنها بماند!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/29ساعت   توسط حمزه غالبی
|
يكي از مسائلي كه هميشه در تاملات اخلاقي مسئله ساز است، اين است كه چگونه قواعد، رويه يا اصول كلي جعل يا كشف شود كه در تمام افعال يك كنش گر اخلاقي معتبر باشد. گويي به طور شهودي انتظار ميرود در موارد مشابه قضاوت يكساني وجود داشته باشد و يك طرف بام تابستان يك طرف بام زمستان نباشد.
نحوه عمل يك كنشگر اخلاقي به قضاوتهايش نيز مسئله تا مل برانگيز ديگري است. بازهم به طور شهودي درك ميشود كه از يك كنشگر اخلاقي انتظار ميرود خودش هم وفق قضاوتهايش عمل كند.
خوب بياييد با چند مثال اين مسئلهها را روشنتر كنيم؛ رئيس دولت نهم در سازمان ملل به نبود دموكراسي در سطح جهان اعتراض ميكند در حالي كه در داخل كشور اعلام ميكند حالش از دموكراسي بهمميخورد. اگر فرض كنيم وي يك انسان اخلاقي است بايد بتوان اصل ثابتي را در اين دو قضاوت در مورد امري مشترك را يافت. يعني بايد فهميد چطور دموكراسي در يك طرف بام خوب است و در سوي ديگر بام تحوه آور است. چطور انتخابات آزاد در تركيه و عراق و... خوب است ولي در داخل كشور مجراي ورود نااهلان است؟ با چه مبنايي دولتمردان در قالب ستاد رايحه خوش خدمت فعاليت حزبي ميكنند و يكدستترين دولت را تشكيل ميدهند ولي در عين حال تحزب را نفي ميكنند؟ چگونه زندان گونتانامو و ابوغريب بد است ولي بند 208 اوين خيلي هم خوب است؟
من هرچه گشتم اصل مشتركي پيدا نكردم! شما اصولي ميبينيد؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/28ساعت   توسط حمزه غالبی
|
یک واقعیت قابل تاکید آنست که به هر میزان تشریفات قانونی بیشتری به اعمال قضایی و انتظامی تحمیل شود احتمال گریز افراد مجرم افزایش می یابد. بیایید با مثالی موضوع را روشن تر کنیم. فردی مدتی پیش مرتکب جرمی شده و بعد از آن پلیس از آن اطلاع یافته است؛ مطابق قوانین که بنظر دست و پا گیر می نماید چون پلیس در حین ارتکاب جرم نرسیده نمی تواند اقدامی برای دست گیری فرد مذکور انجام دهد و باید منتظر دستور مرجع قضایی باشد. علاوه بر آن نیز چون در مورد فرضی ما احتیاج به دو شاهد وجود داشته مجرم تبرئه شده و به مجازات عمل خود نمی رسد. ظاهرا به نظر می رسد که کار عبثی است که تشریفات قانونی دست و پا گیری ایجاد شود که نتیجه آن افزایش احتمال مجازات نشدن افراد مجرم باشد! خوب احتمالا باید نتیجه گرفت که باید از این تشریفات دست وپاگیر کم کرد تا هیچ مجرمی نتواند از مجازات خود بگریزد.
پلیس افراد زیادی را در اختیار دارد؛ توان مالی لازم؛ چارت گسترده تشكیلاتی در سرتاسر شهرها و از همه مهمتر توانائی اعمال خشونت پذیرفتهشده. هر یك از اینها كافی است كه قدرت عظیمی را تولید كند. البته بطور پیشفرض بنا بر آن است كه این قدرت عظیم در خدمت اهداف مشروع قرار گیرد. برای نمونه با كسانی كه به جان، مال و ناموس مردم تعرض میكنند، برخورد كند. اما من فكر میكنم باید به قدرت نامحدود بدبین بود. در این قسمت دو دلیل برای این بدبینی طرح میكنم تا ببنیم شما هم با من در این بدبینی همراه هستید یا نه!
رئيس پليس تهران در مصاحبهاي پيرامون طرح امنيت اجتماعي، اعتراضاتي كه در واكنشهاي به برخوردِ خارج از حدود قانون با اراذل و اوباش صورت گرفتهاست را "عارق روشنفكري" خواند. البته اين تنها نمونهاي است از چندين مصاحبه و برنامه تبليغاتي كه به طور ضمني استدلال ميكند که جنايات اراذل و اوباش چنان هولناك و اهميت اقدام به موقع و موثر پليس بگونهاي است كه نميتوان منتظر تشريفاتِ دست و پاگير قانون شد. حتي به صراحت گفته ميشود قوانيني نظير قانون حقوق شهروندي مانع از عملكرد پليس در دفاع از امنيت مردم و برخورد با مجرمان توسط ساير نهادهاست. اما براستي چرا وقتي عملكرده آندسته كه اراذل و اوباش خوانده ميشوند، غير قابل دفاع مينمايد؛ بايد پليس را در برخورد با آنان محدود به قانون كرد؟ آيا عارق روشنفكري نيست اگر پليس را نكوهش كنيم -كه چرا در برخورد با كساني كه به جان، مال و ناموس مردم تعرض كردهاند- پا را از محدودهي قانون فراتر نهاده؟
روزنامه كيهان در تاريخ 27/4/1386در ستون اخبار ويژه خودش در واكنش به نشست "دانشگاه و چشم انداز آينده" آورد است: " گفتني است در پوستر مراسم كه تصوير آن در صفحه اول شماره روز دوشنبه25/4/86 روزنامه شرق آمده است عبارت «دوستانمان را آزاد كنيد، REALES OUR FRIENDS » به فارسي و لاتين نقش بسته است و خبر موثق كيهان حاكي از آن است كه عبارت انگليسي براي خبرنگاران خارجي و انعكاس خبر اين مراسم از سوي آنان بوده است و اما چرا حزب مشاركت اصرار داشته كه سند برپايي اين مراسم را براي خبرنگاران خارجي ارائه دهد، پرسشي است كه به نظر مي رسد با اعترافات احتمالي هاله اسفندياري، كيان تاجبخش و برخي ديگر از عوامل آمريكايي مرتبط با تعدادي از مدعيان اصلاحات، بي ارتباط نباشد." از انجا كه خودم مسئول اين برنامه -كه توسط شاخه دانشجويان جبهه مشاركت در اعتراض به بازداشت دانشجويان برگزار ميشد- بودم و در جریان ریز قضایا، بسيار متعجب شدم كه عجب طرح و برنامهاي داشتهايم كه خودمان هم خبر نداشتيم!
راه انداری و اداره روزنامه برای اصلاح طلبان هزینه های سیاسی، مالی و البته حقوقی فراوانی دارد. قاعدتا آندسته که چنین هرینه هایی را پرداخت می کنند حتما با محاسباتی به این نتیجه رسیده اند که خرجش به دخلش می ارزد. عموما هم تصور همین است. یعنی گویا واضح و بدیهی است که روزنامه که با هزینه اصلاح طلبان راه اندازی می شود کامیابی هایی را برای آنها خواهد داشت. اما به نظرم چندان که بنظر می رسد این تصور بدهی که نیست هیچ، خدشه هایی هم به آن وارد است. خوب دقت کنید تریبون آن دسته که همچون متحدان استراتژیک اقتدارگرایان همه هم و غمشان اثبات بی خاصیتی اصلاحطلبان و امنتاع امکان اصلاح است، کجاست؟ آیا جز این است ناامیدی از اصلاحطلبانو تخطعه آنان با هزینه خود آنان و زیر لوگو نشریات و روزنامه هایشان صورت گرفت؟
اگر به لینکهای کنار وبلاگها دقت کرده باشید حتما متوجه شده اید که عموما وبلاگها با لینکهایشان حلقه های بسته ای را تشکیل می دهند؛ به گونه ای که این تصور را پذیرفتنی می کند که جهان سایبر اساسا همین حلقه است. البته این موضوع به معنی وجود پروژه ای آگاهانه بدین منظور نیست. هر فرد به واسطه اعضای یکی از این حلقه ها وارد جهان سایبر می شود، که در اصل محدود به یک حلقه خاص است. تقریبا هر یک از این حلقه ها ذیل گفتمانی متمایز حیات دارند و اگر بحثی هم بین شان وجود دارد همان به اصطلاح بحث های درون گفتمانی است. نمی دانم این تجربه را داشته اید در زمانی که فکر می کنید تمام وبلاگ های جدی را می شناسید با هر مکانیزمی با وبلاگی جدید و به تبع آن با حلقه ای از وبلاگها آشنا می شوید تا کنون هیچ اطلاعی از آنها نداشته اید؛ در حالی که آنها مدتها است سابقه تولید محتوا را داشته اند و بطور جدی مخاطبان خاص خود را. اگر چنین تجربه ای را داشت اید حتما این را هم لمس کرده اید که در این حلقه های جدید فضایی متفاوت و روحی دیگر در جریان است .نوع ادبیات نوع بحثها و مسائل آنها به شدت متفاوت است. برای نمونه در حلقه های سیاسی حلقه وبلاگهای متعلق به طیف محافظه کاران اقتدارگرا این تجربه را به خوبی نمایان می کند. چند بار وقتی خواستم این دسته از وبلاگها را به دوستانم معرفی کنم عموما با این سوال مواجه شدم " مگه راستی ها هم وبلاگ می نویسن؟"
هفته پيش انجمن علمي دانشجويان دانشكده علوم سياسي دانشگاه تهران همايشي را با عنوان دولت مدرن برگزار كرد. اساتيد و صاحبنظران متعددي در آن سخنراني كردند. رسانه ها منظورم همان چند روزنامه اصلاح طلب هم پوشش خوبي به آن دادند و در بسيار از موارد متن كاملا سخنراني ها را منتشر كردند. اما نمي داني چرا صحبت هاي استادم حاتم قادري، كاملا سانسور شد.
يكي از همكلاسي هاي اصولا گرايم كه شايد از لحاظ فكي كاملا مقابل دكتر قادري است مي گفت با حاتم قادري مي توان موافق نبود يا حتي مخالف بود ولي نمي توان ناديده اش گرفت.
با اين تفاسير به نظرم رسيد اگر سخنراني دكتر قادري كه ضبط كرده بودم را پياده كنم حداقل براي عده اي مفيد خواهد بود. و اكنون متن كاملا اين سخنراني البته بدون ويرايش و اطلاع خودشان در اين وبلاگ در دسترس علاقه مندان است
در هفته گذشته مجمع تشخيص مصلحت نظام مصوبهاي داشت كه بر اساس آن تغيرات گسترده مديران ممنوع ميشود. ظاهرا هم چون كشور بدليل از دست دادن يكباره مديران و كارشناسان برجسته با مشكل مواجه شده است اين مصوبه حداقل با استقبال تحليلگران روزنامههاي اصلاح طلب واقع شده است؛ بسياري هم ساكت از كنار آن گذشتند؛ گويي كه مصلحت اقتضا ميكند كاهش خسارتهاي ناشي از عملكرد دولت نهم، با استفاده از هر ابزار كنترل كنندهاي موجه شمرده شود.
یاداشتی از دوست همکلاسی آقای محمد مهدی امیر صفت ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/01/21ساعت   توسط حمزه غالبی
|
جمعی از دانشجویان علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس هستیم . علی رغم تمایزات مان با استعاره حلقه مدرس جمعمان قابل اشاره است. اکنون اینجا فضایی است که ما سعی میکنیم امکان ادامه گفتگوهایمان را فراهم کنیم.