مطلب را به بالاترین بفرستید:
من براي آنكه صدايم به گوش عابران پياده نرسد، همواره از خيابان راه ميرفتم و در كنار غرغر موتور اتومبيلها، كه اكنون به مددم شتافته بودند، از خم ابروي يار ميگفتم. آن روز قضيه از همين قرار بود. اما ناگهان اتومبيلي به شدت پيش پايام ترمز كرد. از راننده آن، فحش و بد و بيراه كه «احمق بيشعور، چرا تو خيابون را ميري؟»، و از من طنين اين آواز كه «در خم زلف تو اين خال سيه داني چيست؟ نقطه دوده كه در حلقه جيم افتاده است». خلاصه وضعيت، وضعيت كميك، و در عين حال تراژيك بود. من متكي بر شالودههاي سنتي رو به زوال، و او سوار بر مدرنيزاسيوني ناقصالخلقه- شايگان ميگويد مدرنيزاسيون موتاسيوني.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/07/29ساعت   توسط شروین مقیمی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
نوشتهاي كه پيش رو داريد، از يكي از دوستان شفيق، و رفقاي گرمابه و گلستان من است. او، موجودي عجيب و غريب است. او ليسانس و فوق ليسانس اقتصاد از دانشگاه شهید بهشتی و علامه طباطبايي دارد. اما موسيقيشناسي قابل اعتماد نيز هست؛ او تار و سهتار را نيك مينوازد و در آن به درجه استادي نائل آمده است؛ از تئوري موسيقي، آگاهيهاي وسيعي دارد و جالب آنكه به هيچ وجه خود را در بند كليشههاي موسيقي ايراني اسير نميبيند و همواره ميكوشد تا با گوش سپردن به انواع موسيقيها- از راك و بلوز و متال گرفته تا موسيقي پاپ و جاز و موسيقي مناطق شرقي- بر غناي موسيقي ايراني بيفزايد. او به علاوه علاقمند به مياحث انديشه سياسي و شايد بيشتر، جامعهشناسي سياسي است. اين نوشته حاصل برخي از همين تاملات جامعهشناسانه اوست. البته هیچ کدوم از این ها که گفتم با پایین ریختن این نوشته-درصورت لزوم- منافات ندارد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/07/29ساعت   توسط شروین مقیمی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
نظامهاي فاشيستي، كه نظرا و عملا، فريب را نهادينه ميسازند، چنان وانمود ميكنند كه مصلحت نظام، همان مصلحت عمومي است. آنان اين آموزه را، هم به لحاظ نظري ميپرورند، و هم عملا به مدد تبليغات گسترده و در غياب جامعه مدني، به توده بيشكل، القا ميكنند. نكته جالب توجه آن است، كه گزاره «هدف وسيله را توجيه ميكند»، بيشترين سنخيت را با ايده مصلحت نظام دارد. تفوق بحث از مصلحت نظام يا دولت، كه فاصله چنداني با بحث از مصلحت حاكم ندارد، بر بحث از مصلحت عمومي، خود معيار و ضابطه سنجش درجه سويههاي فاشيستي است كه ميتواند در يك نظام حكومتي رخنه كند. نقش پررنگ تبليغات و انحصار آن در نظامهاي فاشيستي، رابطه تنگاتنگي با جابجايي ظريف از مصلحت عمومي به مصلحت دولت يا نظام دارد. رژيمهاي فاشيستي، چنان از مصلحت دولت، نظام يا حاكم سياسي سخن ميگويند، كه گويي دارند از مردم، مصلحت ملي و عمومي و خواست و اراده توده بحث ميكنند. از اين روست كه براي رژيمهاي فاشيستي، تبليغات، انحصار رسانهاي، و خطباي مردمفريب، از نان شب هم واجبتر است. زيرا تنها از همين طريق است كه ميتوان چنين خلطي را پنهان نگاه داشت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه
1388/07/25ساعت   توسط شروین مقیمی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تاريخ، يكي از مهمترين مولفههاي فهم پديدارهاي سياسي و اجتماعي و در كل، انساني است. مدخليتدادن تاريخ در تحليل رويدادهاها، باورها، عقايد و پديدارهاي انساني، متعلق به رويكردي است كه اساسا حاصل تفكر مردن و به نوعي پساكلاسيك است. در جهان كلاسيك، از تاريخ، جز ثبت و ضبط رويدادها و در بهترين حالت، جز چراغ راه آينده قراردادن آن، چيزي انتظار نميرود. به عبارت ديگر تاريخ قرار نيست به ما بگويد كه چه هستيم و كه هستيم و احتمالا چه خواهيم بود يا چه ميتوانيم باشيم. اما ذاتانگاري كلاسيك، با ورود فلسفه تاريخ به دست فيلسوفان و انديشمندان مدرن، به شدت دچار ضعف و فتور شد. تاريخباوري پساكلاسيك، به ما ميآموزد كه باورها، عقايد، اديان، مكاتب فكري و فلسفي، اشيا، موجودات و حتي خود انسان، مقولهاي است، تاريخي. اينجا نميخواهم به بحثها و مناقشههايي كه بر سر اين موضوع درگرفته است بپردازم، تنها به اجمال اشاره ميكنم كه تاريخباوري، با هر برداشتي(از تجربهگرايي تا ايدئاليسم)، از مقومات فكر و فرهنگ مدرن است. در ميان كساني كه مقوله تاريخباوري را به فكر مدرن عرضه داشتند، سهم هگل غيرقابل انكار است. گذشته از مدعيات هگل در خصوص سير تاريخ و فلسفه تاريخ او، تاريخيت پديدارهاي انساني، از جمله آموزههاي مهم و كليدي اوست. آموزهاي كه بصيرتي شگرف را در اختيار متفكران پس از هگل قرار داد تا جايي كه خصم تاريخيگري و هگل، هر دو، يعني كارل پوپر، خود در بحثاش از سير پيشرفت دانش بشر، دانسته يا نادانسته، متاثر از هگل است. متن زير، ترجمه بخشي از كتابي مقدماتي، اما استوار و پرمغز درباره هگل است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/07/21ساعت   توسط شروین مقیمی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
در اين افسوسناك آغاز
كه خورشيد از سر ادبار
به دوشش ميكند
سنگيني بار طلوعي خالي از فرجام را
هموار
ميانديشم
چرا چون هرزگان باغ
پشيزي برنميگيرد جهان
ما را؟
و انسان را؟ (شنبه ساعت ۵ صبح)
همه در بهتايم! اما مهدي عزيز نه خميده در چنبر اندوه و ترس و نكبت و بدبختي. ميدونم شايد حرفاي مثلا اميدواركنندهام به نظر خيلي از شما مزخرف بياد. ميدونم حال خيليهاتون رو بهم مي زنه. حق دارين. وايسا ببينم. انگار بعضي وقتا حال خودمم بهم ميزنه. ولي نه. اجازه بدين. ما پيروز اين هماورديم. چه سيد عزيز به حقش برسه و راي هممون رو پس بگيره. چه اتفاق ديگهاي بيوفته. ما پيروز اين ميدانيم. اينو وقتي متوجه شدم كه عصر دوشنبه، با پاهايي لرزان و سرشار از بيم و هراس، وارد ميدون انقلاب شدم. ساعت سه بود و من با يكي از دوستام، و هراسان از برخردهاي احتمالي و وحشيانه نيروهاي امنيتي، دل رو به دريا زديم و رفتيم قاطي جمعيت. اولش خيلي كم بوديم. ولي بعد فهميدم، نه بابا اونقدرا كه فكر ميكردم شجاع نيستم. خيليها، نه هزارن نفر، نه ميليونها نفر بغض فروخوردشون رو آوردن وسط خيابونا بشكنن. مسئله از ترس و شجاعت گذشته. بحث حيثيت انساني و توهين به شعور يك ملت در ميونه. اون روز يه اتفاقي افتاد كه بعد از اين نميشه تاريخ معاصر ايران رو نوشت و به اون اشاره نكرد. دوشنبه. دوشنبه عزيز. دوشنبه بزرگ. دوشنبه خونين. دوشنبه شهادت. اگه بدونيد اون موقع چه حسي داشتم. آخ اگه بدونيد. آخ اگه.........(دوشنبه ۲۵ خرداد)
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/03/27ساعت   توسط شروین مقیمی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
چند روز پیش، با جواد حیدری عزیز، در محوطه دانشگاه، هم صحبت بودیم. جواد از دیدارش با سعید حجاریان، و تحلیل او از خاستگاه های اجتماعی حمایت از احمدی نژاد گفت. از اینکه اقشار ضعیف و حاشیه نشین شهر های بزرگ، با توجه به چه عواملی، از چنین جریانی حمایت می کنند حرف زدیم، تا قیاس این وضعیت با وضعیتی که مارکس در کتاب هجدهم برومر لوئی بناپارت، آن را در مورد فرانسه اواسط سده نوزدهم، به کار گرفته بود. ناگهان یاد نوشته کوتاهی افتادم، که چهار سال پیش، یک روز پس از پیروزی احمدی نژاد در دور نهم انتخابات ریاست جمهوری، با بغض نگاشته بودم. اول قرار بود با توصیه یکی از نزدیکان، در روزنامه وزین شرق، چاپش کنم. اما به هر دلیل این اتفاق نیافتاد و نوشته بیچاره، مثل خیلی از این نوشته های از سر بغض، به میان انبوه کاغذپاره هایی پناه برد، که هر چند سال یکبار، یک سری بهشون میزنم. این بحثی که با جواد داشتیم، بهانه ای شد تا بگردم و این نوشته رو پیدا کنم. اتفاقا دیشب با هزار زحمت پیداش کردم و وقتی دوباره نگاهی به اون انداختم، دیدم شاید بد نباشه حالا که در فضای انتخابات به سر می بریم، در وبلاگ قرارش بدم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/02/14ساعت   توسط شروین مقیمی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
نقد امثال نيچه از اخلاق متعارف كه نه فقط اخلاق يوناني- مسيحي كه بيش از آن اخلاق مدرن را در مقام خلف همان اخلاق پيشين آماج حملات خود قرار مي دهد، برآمده از گسستي است كه اخلاق دوران جديد را به واسطه ظهور مقوله "فرديت"individuality، از دوران قديم متمايز كرد. پيش از آنكه نيچه بر اخلاق مسيحي بتازد، لازم بود تا "امكان"possibility آن به واسطه قوام سوژه خودبنياد در نزد فلاسفهاي چون "كانت" فراهم آيد؛ يعني همان كسي كه خود از طعنه هاي تلخ نيچه در امان نماند. كانت "جهان قانون متعين" را از "جهان گزينش استعلايي" تفكيك كرد. اولي حوزه "امر مشروط" و دومي عرصه "امر مطلق" اخلاقي است. اين بدان معناست كه در حوزه اخلاق بر خلاف حوزه شناخت عالم ضروريات، هيچ چيز از پيش تعيين شده نيست بلكه اين خود "سوژه" است كه با تاسي به خرد خويش، قادر است تا قواعد مطلق اخلاقي را "برسازد"constitute. اگرچه آنچه در فلسفه كانت طرح شد، "خود بنيادي"- به معناي ارجاع به خود سوژه هم در شناخت و هم در عمل- بود، اما بالقوه اين استعداد را داشت تا به "خود محوري" درنزد كساني چون "ماكس اشتيرنر" و به نحوي بسيار ظريفتر و فلسفيتر در "نيچه" بدل شود. بنابراین هرگونه تاملي در اخلاق، بي التفات به گسستي كه با آغاز دوران جديد پديدار شده است، محتوم به شكست است، حتي اگر براي نقد مباني اخلاق مدرن باشد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/01/26ساعت   توسط شروین مقیمی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اينجا حلقه مدرس، پنج شنبه، ساعت چهار و نيم بعد از ظهر است. دوستان كه همگي مراتب ارادتشان را نسبت به فلاسفه تحليلي ابراز كرده اند، آماده مي شوند تا در بحث شركت كرده و ايرادات و تدقيق هاي رياضي وارشان را، طرح كرده و صاحب بحث را....** البته نخاله هايي مثل من هم يافت مي شوند كه اصل مهم دوستي باعث شده است كه بتوانند با جمع تحليلي هاي [من مي گويم] قاره اي ستيز، به تعامل پرداخته و گفتگويشان را ادامه دهند. در واقع مولفه دوستي، به نوعي شرايط امكان اجتماع افرادي با علايق، خط مشي ها و منظرگاه هاي متفاوت را در قالب يك حلقه يا گروه منسجم، فراهم آورده است..... بگذريم. كمي از خودم بگويم. من، بر خلاف راي سعيد شجاعيان دوست داشتني، ضرورتا با مشرب تحليلي سر ناسازگاري ندارم. اما با كمال احتياط و وسواس مي گويم كه مي كوشم دغدغهام، معطوف به حقيقت باشد نه اين يا آن مشرب فكري و فلسفي.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/12/20ساعت   توسط شروین مقیمی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
باورهاي مذهبي به واسطه قابليت ها و ابزار قهري كنش حكومتي، تضمين نمي شود. لاك براي اثبات اين راي، گسست پر ناشدني ميان "زور سياسي" و "باور مذهبي" را با دو گزاره بيان مي كند: الف- زور سياسي قادر است تا با استفاده از تحديد به مجازات، بر خواست افراد در جهت تصميماتي كه مي گيرند تاثير بگذارد. ب- باور و فهم، تابع خواست افراد نيست. فرد نمي تواند قصد كند يا تصميم بگيرد كه به فلان عقيده، باور پيدا كند. اگرچه من قادرم ذهنم را در خصوص امر ايماني يا مقدس تغيير دهم، اما باز هم چيزي وجود دارد كه موضع من نسبت بدان نمي تواند تصميم سازي آگاهانه "من" قلمداد گردد و "لاك" آن چيز را "وضوح و بداهت"light and evidence)) فهمunderstanding)) مي نامد. يعني تغيير مزبور خود "نتيجه" همان بداهت فهم است نه "مقدمه" آن. از اين رو اعمال زور در حوزه اي كه "خواست" يا "اراده" نقشي ندارد، كم خردي است. آزار و شكنجه دست كم در حوزه باور مذهبي امري غير عقلاني است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه
1387/11/19ساعت   توسط شروین مقیمی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
هر آن شناخت ناظر بر "همه چيز"، ريشه در مرگ دارد؛ ريشه در هراس از مرگ. فلسفه به خود جرات مي دهد تا با محروم كردن چيزهاي زميني از زهر هولناك و نسيم مشمئز كننده "هادس"Hades، خود را از شر اين هراس، خلاص كند. همه آنچه فناپذير است، زير سايه همين هراس از مرگ مي زيد؛ هر زايش جديد، بر اين هراس مي افزايد، چراكه هر زايش جديد، آنچه فناپذير است را فزوني مي بخشد. زهدان نستوه زمين، بي وقفه به هر آنچه جديد است هستي مي بخشد؛[زين پس] هر يك با مرگ پيوند مي يابد؛ هر يك با ترس و لرز، منتظراست تا موعد سفرش به تاريكي، فرا رسد. اما فلسفه منكر اين ترس هاي زمين است. فلسفه خود را از مغاكي كه در هر قدم زير پاي ما دهان گشوده است، مبرا مي داند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/10/22ساعت   توسط شروین مقیمی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
دو واقعيت اصلي و اساسي به فلسفه سياسي در اسلام شكل بخشيده است. نخست وحي نازل شده بر پيامبر اسلام (ص) و ديگر جاي خالي كتاب "سياست" ارسطو در ميان متون ترجمه شده از يوناني و سرياني به عربي در بغداد قرن نهم ميلادي. البته وحي براي خود اسلام اساسي تر است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/10/08ساعت   توسط شروین مقیمی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آيا براي پرداختن به مسئله "عدالت" نيازمند شرايط معرفتي خاصي هستيم؟ به ديگر سخن آيا مي توان گفت فلسفيدن در اين باب نيازمند نوعي شرايط امكان است؟ آيا تا وقتي كه آن شرايط امكان مهيا نباشد مي توان به عدالت "پرداخت"؟
بحثي كه در اينجا پي گرفته خواهد شد مي كوشد تا به پرسش هايي از اين دست پاسخ گويد و از اين رو ناظر بر حوزه اي فراتر از تمايز هايي است كه امثال "رالز" ميان "عدالت سياسي معطوف به ساختار هاي اساسي" و "مناقشات آموزه هاي جامع فلسفي در باب عدالت" طرح مي كنند.
پس به عنوان مثال اين ادعا كه برداشت هاي مختلف فراگير از عدالت اساسا قياس ناپذيرند و ما تنها مي بايست در خصوص عدالت به مثابه امري ناظر بر ساختارهاي اساسي اجتماع بحث كنيم، نه اينكه در كل بي فايده باشد، بلكه براي بحث من فاقد موضوعيت است. اين را از آن جهت مي گويم تا مرزهاي آنچه را كه مي خواهم بگويم روشن كرده باشم. دغدغه كانوني در اين نوشتار دغدغه اي معطوف به شرايط امكان هر آن تاملي در باب "عدالت" به مثابه امري انساني/ مدني/ اينجهاني است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه
1387/09/16ساعت   توسط شروین مقیمی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
روزي كه براي اولين بار با او آشنا شدم روز خاصي بود. بهتر است بگويم بعدها دانستم كه آن روز، روز خاصي بوده است. البته كه خاص براي من. توصيف آنچه آن روز بر من رفت دشوار است و اين صد البته نه چيز عجيبي است و نه چيز جديدي. تجربه، تجربه عشق بود و رنجي كه ضرورتا با آن همراه بود. از آن روزي به بعد و تا مدتها پس از آن گويي جهانم پر از "معنويت" شده بود. مرادم از معنويت، اشباع شدن از معناست. از همان اولين رويارويي، مريم برايم يك فرد معمولي نبود. او براي من از همان آغاز چيزي بيشتر از پيكرش مي نمود. چيزي بيشتر از آن كليتي كه ظاهرا به نظر مي رسيد.
اكنون وقتي به اين مسئله فكر مي كنم، آن را ناشي از نوعي رنج فقدان مي يابم. فقداني كه شايد با او نيز برطرف نمي شد - چرا كه اساسا غير قابل برطرف شدن است. اما من مي بايست راه برون رفت را در او ميجستم تا رويداد عشق محقق شود. از اين پس او به موضوع محوري ميل و خواست من بدل شد. به كانون رنج ها و خوشيهاي من.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/09/03ساعت   توسط شروین مقیمی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
دوشنبه سيزدهم آبان ماه، سالروز تسخير سفارت آمريكاي ديروز و لانه جاسوسي امروز، در خيابان طالقاني قدم مي زدم. البته به قصد قدم زدن نرفته بودم. راستش كتابخانه اي هست واقع در تقاطع ولي عصر و طالقاني كه البته با سفارت فاصله زيادي دارد. رفته بودم تا كتابهايي را كه مدتها از موعد ارجاعشان گذشته بود (اين وجه ديگري از غير مدرن بودن ماست) به كتابخانه تحويل دهم. وقتي وارد كتابخانه شدم هوا ابري بود ولي وقتي برگشتم و از خيابان عضدي- جايي كه كتابخانه فرهنگستان هنر در آنجا واقع است- به سمت خيابان طالقاني حركت كردم، باران آغاز شده بود و دم به دم بر شدت اش افزوده مي شد. من با يك كت نه چندان گرم و نرم و كفش هايي كه همواره وقتي باران ببارد مي فهمم كه ديگر كارشان تمام است، زير باران در حال سرما خوردن بودم. نزديك به صد متر به تقاطع ولي عصر مانده بود كه عده اي از دور هياهو كنان نزديك مي شدند. در آن لحظه داشتم به لذت و رنج توامان باران مي انديشيدم. نه از جانب نوع انسان كه از طرف "خود خودم". با همين خود خودم گفتم كه اين تراژدي لذت و رنج كه همبسته و ملازم با بودن من است عجب چيز غريبي است. در لحظه لحظه زندگي من و شايد خيلي ديگر از آدميان مي شود آن را ديد و چشيد. ناگهان سرو صداي همان دسته آدم كذايي رشته تفلسف ام را از هم گسست.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/15ساعت   توسط شروین مقیمی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مقوله محوري در مطلبي كه در پي مي آيد، بنياني فلسفي، يا به تعبيري روش شناختي دارد. مسئله در نوع مواجهه ما با "امر قدسي"the sacred)) به طور عام، و گزاره هاي ديني به معناي اخص كلمه است. نكته در اين جاست كه منظرگاه يك "دين شناس"، با ديدگاهي كه يك مومن، يا به بياني مطلوب تر يك عالم ديني در مواجهه با امر قدسي اتخاذ مي كند، اساسا متفاوت است. "دين شناس" كارش دين شناسي است. پسوند "شناسي" در اينجا معنا دار است.. براي روشن شدن بحث، اشاره به تحولي تاريخي در عرصه تفكر فلسفي، خالي از فايده نيست.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/07/22ساعت   توسط شروین مقیمی
|