مطلب را به بالاترین بفرستید:
"رومانتیسم، فايدگرايي و مفهوم آزادي در فلسفه سياسي جان استوارت ميل" عنوان پايانامهي سعيد شجاعي يكي ديگر از بچههاي حلقه مدرس است. جلسه ي دفاع او يكشنبهي آينده 28/7/87 ساعت 13:30 در سالن دفاع برگزار ميشود. اينم اولين يادداشتش براي رتوريك:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/07/24ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تعهدات اخلاقی! هووم!؟ چقدر به آن فکر کردید؟ حالا شاید فکر کردن هم چندان کار پر اهمیتی نباشد. چقدر در معرض قضاوتهای اخلاقی قرار گرفتهاید؟ مثلا احتمالا فقیری ببینید که باور کنید شرایطش بسیار سخت است و شما میتوانید با بخشیدن بخشی از پولتان وضع او را از یک وضع فلاکت بار نجات دید! نه دقیقا همین مورد ولی به نظرم موارد شبیه این برخوردهاید. خوب حدس من این است که در این موارد شما به احتمال زیاد به این فرد کمک کردهاید.
بنظرم ما در شهود اخلاقی مشترکمان درک میکنیم که چنان ما به بتوانیم به گونهای، انسانی را را از درد و رنج نجات دهیم، وظیفهی اخلاقی داریم که این کار را انجام دهیم. خوب حالا اگر این کمک کردن باعث سختی و مشقت ما باشد چی؟ مثلا فرض کنیید شما برای یک گردش مفرح با جمعی از دوستان به دامان طبیعت رفتهاید. بعد از اندکی پیادهروی به جوانی -که بر اثر سقوط از دچار حادثه شده است- بر میخورید. او زخمی دارد که در حال خون ریزی است و ممکن است جانش را از دست بدهد. برای نجات او شما باید قید تفریح و گردش با دوستان را در یک روز خوب و در یک هوای عالی بزنید و با مشقت فراوان جوان مجروح را مسافت طولانی او را به یک درمانگاه برسانید. باز بنظرم وظیفه اخلاقی ما حکم میکنید که برای نجات جان یک انسان از تفریحمان صرف نظر کنیم؛ و اگر کسی چنین کاری نکند میتوان او را سزاوار سرزنش اخلاقی دانست.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/07/22ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهدی فارغالتحصیل شد. او اولین عضو حلقه مدرس بود که از پایاننامهاش دفاع کرد. جلسه دفاع و مباحث طرح حاشیههایش بسیار آموزنده بود. اما نکته که میخواهم توجه شمار به آن جلب کنم یک پرسش و پاسخ بود. نمیدانم کدام یک از داوران بود –شاید دکتر تاجیک- که پرسید این پایاننامه چه دردی از ما (ایران) دوا میکند. جواب مهدی قابل تامل بود. او با کنایه گفت که علیالاصول در تربیت مدرس به چیزی که اندیشیده نمیشود کاربرد آن است. الان نمیخواهم درباره سنت پژوهشی دانشگاه تربیت مدرس بنویسم اما نکتهای هست که به نظرم اکثر پایاننامهها از آن رنج میبرند و تربیت مدرس همچون همه در این سنت غرق است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/07/18ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
جلسه دفاع از پاياننامه دوره كارشناسي ارشد علوم سیاسی مهدی امیری:
عنوان:
بنیان های فرآیند های تصمیم گیری سیاسی در جوامع متکثر؛ مقایسه ی تطبیقی رهیافت خنثی گرایانه و کمال گرایانه
استاد راهنما: دکتر سید علیرضا بهشتی (دانشگاه تربیت مدرس)
استاد مشاور: دکتر عباس منوچهدی (دانشگاه تربیت مدرس)
داور1: دکتر محمدجواد غلامرضا کاشی (دانشگاه علامه طباطبایی)
داور2: دکتر محمدرضا تاجیک (دانشگاه شهید بهشتی)
چکیده:
در سنت فکری لیبرال دو رویکرد عمده نسبت به نقش دولت در ترویج یا عدم ترویج زندگی نیک (خوب) در عین وفاداری نسبت به وجوهِ مختلف تکثر، در جوامع متکثر، وجود دارد. این دو رویکرد عبارت است از رویکرد خنثی گرایانه و رویکرد کمال گرایانه. خنثیگرایان خواستار بیطرفی و خنثی بودن دولت در مواجهه با تعاریف مختلف و رقیب دربارهی زندگی خوب و نیک هستند.
در طرف دیگر بحث، کمال گرایان هستند که خنثی بودن دولت را نا ممکن و حتی مضر به اصول لیبرالیسم و جوامع متکثر می دانند و آن را در روش و ماهیت نقد می کنند.
پژوهش حاضر بر آن است تا با بررسی مفهومی رویکردهای خنثی گرا و کمال گرا، استدلالهای این دو رویکرد را دربارهی نقش و کارکرد دولت در باب زندگی نیک بررسی و مقایسه کرده و با در نظر گرفتن اصول حاکم بر لیبرالیسم، پاسخ های منسجم تر را بسنجد.
برای این منظور ابتدا تاریخ مفهومیِ چنین بحثی در غرب را بررسی کرده تا ریشه های چنین بحثی آشکار شود، آن گاه به بررسی اصول لیبرالیسم و سپس مواضع خنثی گرایان در رابطه با دولت و نسبت آن با ترویج زندگی خوب پرداخته ام. در نتیجه گیری پژوهش، موضع منسجم تر از نظر خود را توضیح داده ام.
کلید واژگان:
امر خیر، جوامع متکثر، خنثیگرایی، کمالگرایی
زمان دفاع و مکان جلسه ی دفاع:
4 شنبه، 17 مهر ماه، 1387، ساعث 10-12 – دانشگاه تربیت مدرس، دانشکدهی علوم انسانی، طبقهی سوم، سالن دفاع
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/07/15ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
باز هم مکرر به خواب پناه میبرم! آره حق با خواهرم است؛ من با خوابیدن از دنیای واقعی فرار میکنم. این چند روزه دوباره بدجور حس یک زندانی را دارم. حس یک زندانی که با دیوارهای بتنی چنان سخت احاطه شده است که حتی ضربهی تیشه به دیوار حاصلی جز جرقه نشان از اوج سختی ندارد. بارها به این و آن گفتهام که واقعیت پر از ساختارهایی است که که ارادهی ما زیر جبرش له میکند و باید پذیرفت فقط در منطقه الفراغها برای جولان اراده مجالی هست؛ اگر نه آن دیوار بتنی سختیش را به سختی به ما نشان خواهد داد.
اما نَع این همهی ماجرا نیست. این ذهن لاکردار اینچنین هم، قابل برنامه ریزی نیست. آنقدر فیتیله این مطالبان را پایین کشیدن شاید منجر به خاموشی شعلهی شور در وجودمان شده است. آخر مگر بدون شور و فقط به اتکای شعور آنهم شعوری که به برنامهریزی تقلیل یافته است میشود زندگی کرد و حرکت داشت. حداقل من نمیتوانم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/07/08ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آقا شده سر رشته تحصیلی با دوستانتان کَل کَل کنید؟ عجب سوالی! حتما شده. خوب یادمه که ترم اول لیسانس، همکلاسیها دو دسته بودیم، برق گرایش الکترونیک و برق گرایش الکتروتکنیک! چه رجزهای که نخواندیم! البته این قصه ادامه داشت بعد از تحصیل خواهرم در رشتهی حقوق این دعوا جبههی دیگری گشود. این دفعه جدال بین مهندسها و حقوقدانها در گرفت که در خانهی ما به نسبت مساوی حضور داشتند.
این ماجرا وقتی من رشتهی تحصیلیم را تغییر دادم به اوج خودش رسید! به مرور دریافتم که این جدال بسیار جدی است. شاهد بودهام که صاحب نظران برجستهی علوم انسانی میگفتهاند که مشکلات بدلیل این است که تدبیر امور در دست مهندسان است که پیچیدگی مسائل اجتماعی را نمیبینند و امور انسانی را مکانیکی میبینند. از آنطرف هم مهندسان برجستهای را دیدام که استادید علوم انسانی را بدلیل نداشتن ذهن مهندسی و منظم، فاقد درک دقیق مسائل و توانایی حل آنها، میدانستند.
مرور سرسری پایاننامههای برای من نشانی بود از اینکه بچههای که با پیشینهی مهندسی وارد علوم انسانی شدهاند "حل مسئله" و " کاربرد" برایشان موضوع است؛ در حالی که کسانی که در سنت علوم انسانی خالصتری هویت علمیشان شکل گرفته "حقیقت" و "زیبای" نیز موضوع پر اهمیتی است. البته به عنوان معدل میشود اینها را گفت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/07/03ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
گفتار در دفاع از اعتراف سقراطی
شروین مقیمی
"آقای الف: می دونی خانم ب، تو یه "متفکر" مارکسیستی و به همین خاطر نمی تونی پیش فرض های ضد فرد گرایانت رو در نگاه به یک انگاره لیبرالیستی پنهان کنی و به هر صورت اونو بروز می دی.
خانم ب: آره من ابایی ندارم که یک "متفکر" مارکسیست لقب بگیرم و به هر حال دارای سویه های غیر لیبرال از لحاظ فکری باشم. ولی مشکل شما "اندیشمندای" لیبرال عدم التفات به جامعه به عنوان یک کل مقوم فردیت فرده."
گفتگوی وبلاگی و البته خیالی فوق رو خوب از نظر بگذرانید. مطمئن هستم که چنین ادبیاتی برای بسیاری از دوستان وبلاگ نویس خیلی غیر متعارف نیست و القابی که دو طرف نثار هم می کنند اگر در گیومه قرار نمی گرفت اصلا توجهی را بر نمی انگیخت. اغلب می کوشیم تا به مضمون مباحث توجه کنیم و خوب حواسمان را جمع می کنیم تا مشکل هر یک از طرفین بحث را به هر ترتیب که شده تشخیص دهیم تا شاید ما هم به عنوان "متفکر" سوم وارد گود شده و کامنت بدیلی برای ادامه بحث ارائه کنیم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/07/01ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خوب به قول محمدرضا جنیدی رتوریک کم کم دارد تبدیل میشود به آگورای ما. آگورا میدانی بوده است در دولتشهرهای یونان که امکان گفتگویی شهروندان را فراهم میآورده است. الان فضای سایبر جایی که به ما امکان گفتگو و تشکیل ذهنی مشترک( نه ذهنیت مشترک) را فراهم میآورد. هر چند برخی از کسانی که این وبلاگ را پیش از این میخواندند از محو شدن محوره شخصی آن گلهمندند. اما من با اکثر دوستان که نظرشان را شنیدهام موافقم که رتوریک جدیتر و البته خوادنیترشده است. "جمع" اگرچه در این دوره مورد طعن است اما همچنان ذهن مشترک جمعی توان و لذتی دارد که امیدوارم "افراد" از آن نگذرند. البته این "ما" که میگویم همهی کسانی است که اینجا مینویسند، میخوانند و بگونه حتی غیر مستقیم در گفتگوها مشارکت دارند.
علاوه فکر کردن با صدای بلند همانطور که از نام رتوریک بر میآید "ما" مینویسیم تا خوانده شویم و شاید در فضای بین نوشتن و خواند، صورت بندی نوعی آگاهی را رقم بزنیم. هرچند بروی نسبت بین عمل و نظر توافق نداریم اما حداقل به نظر من صورت بندی "آگاهی" جدید خود عملی رادیکال است.
دنیای سایبر که حلقه مدرس اکنون به آن پا گذاشته، بازاری است با قواعد هر بازاری. هرچند من فکر میکنم پرداختن هنجاری و اندیشهای به سیاست برای ما مزیتی رقابتی مناسب است اما هنوز امیدوارم دست نامرئی این بازار ما را بگونهای هدایت کند که سریعتر جایگاهمان را پیدا کنیم.
خوب است بدانید "ما" تصمیم داریم با تغیراتی فعالیتمان را جدیتر کنیم؛ اما قبل از آن، خیلی مایلیم بدانیم که بنظرتان "تغیرات" مناسب کدامها هستن؟ چگونه بنوسیم؟ به چه بپردازیم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/06/27ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خوب، کم کم بچههای حلقه مدرس دارند وارد گود میشوند؛ بنظرم تنوع دیگاهها، خواستگاهها و رویکردها میتواند به غنای وبلاگ بیافزاید. شروین از بچهها دورهی دکتری اندیشه سیاسی است. دانشجوی ممتاز ورودی خودش هم در دوره کارشناسی ارشد بودهاست. اگر چه پایاننامهاش را در دوره ارشد به یونان کلاسیک پرداخت (چنان که گاه به شوخی به او گفته شده است که روی دورهی پیشا تاریخ کار میکند) اما گویا قرار است تز دکتری را روی اسلام فارسی زبانان کار کند. حالا انشاالله به مرور بیشتر با این عضو حلقهی مدرس آشنا خواهید شد.
از مکتب بغداد تا حسینیه جمکران
شروین مقیمی
اخیرا کتابی را مطالعه کردم با عنوان "احیاء فرهنگی در عهد آل بویه: انسان گرایی در عصر رنسانس اسلامی". کتاب نوشته جودل کرمر از اسلام شناسان معاصر است. این اثر پژوهشی درخشان در حوزه فکر و فرهنگ ایرانی- اسلامی در سده چهارم هجری یعنی سده ای است که تمدن اسلامی به اوج شکوه و عظمت خود می رسد. جذابیت کتاب برای من به قدری بود که آن را علرغم وزن و حجم نسبتا زیادی که داشت همواره با خود به این طرف و آن طرف می بردم تا در صورت فراهم آمدن فرصتی کوچک، به ویژه در اتوبوس یا حتی تاکسی مطالعه آن را از سربگیرم. جذابیت این اثر بیشتر از کیفیت کم مانند پژوهشی آن و البته ترجمه روان و زیبای مترجم فارسی- محمد سعید حنایی کاشانی- به دغدغه شخصی من که به احتمال خیلی زیاد دغدغه بسیاری از ماست باز می گشت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/06/25ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یادم هست برای یکی از دوستان توضیح میدادم که سیاستورزی هنر بدیهی کردن "روایتها" است. هر کس بتواند روایتی کارمدتر به نفع خودش را تثبیت کند؛ بر واقعیت چیره شدهاست. مثلا به همین برنامه خبری 20:30 صدا و سیما دقت کنید. به واقع اصلاحطلبان آنگونه که 20:30 روایت میکند، نیستند؛ اما وقتی همه این این "روایت" را باور کردند، خیلی نمیشود از واقعیت، مستقل از آن روایت درکی داشت؛ زیرا که روایتها، واقعیت را قالب زده و او را به صدا در میآورد. نشانش هم اینکه به مرور چینش نیروهای اصلاحطلب همان تقسیم بندی شد که 20:30 روایت کرد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/06/20ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بدجوری عصبانیم! از اینکه میبینم تیشه برداشتهاند و بر ریشه مملکت میزنند. از اینکه میبینم به اسم عدالت، آنرا به مسلخ بردهاند. از اینکه میبینم مردمان کشورم فقیرتر میشوند. از اینکه میبینم هر روز هموطنانم فرصت خروج از وضع فلاکت بارشان را از دست میدهند. انگار هم قسم شدهاند ایران نابود کنند حتی نامش را. انگار عهد کردهاند که انسان ایرانی را نابود کنند. انگار میخواهند حتی واژهی عدالت هم دیگر برایمان معنایی نداشته باشد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/06/19ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
امیدوارم فرصت شود کمکم با بچههای حلقه تربیت مدرس آشنا شوید. محمدرضا جنیدی یکی دیگر از این بچههاست. هرچند محمدرضا مثل ما سه نفر نیست که نظراتش را روی دایره بریزد اما بلاخره شاید بشود کمکم چیزهای ازش خواند. آهان خوب است بدانید آقای جنیدی ما شیفتهی خانم آرنت است و مثل اُو، با هایدگر هم سر و سری دارد. محمد رضا پایاننامهاش روی مفهوم دوستی مدنی در اندیشهی آرنت است. فکر کنم همین قدر معرفی برای خواندن این مطلب کافی باشد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/06/18ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
میدانم که از شکاف بین نسلی زیاد گفتیم و زیاد شنیدم. از فاصلهای که بین ما و نسل پدرانمان است. از جهانی متفاوتی که داریم. حتما شما هم گله کردهاید که نسل ما درک نمیشود. اما تا حالا به کسانی که فقط چند سال از ما کوچکترند (و شاید از روی تقویم نشود آنها را نسلی متفاوت خواند) توجه کردهاید. فکر نکم! چون همان خصلتهای قبلیها را داریم. فکر میکنیم نگاهمان بدنیا آنقدر بدیهی است که نسل بعدی هم جز آن گرزیزی ندارد. ما هم توهم این را داریم که که مسائل، دغدهها و راه حلهایمان عام و جهانشمولند و بیگمان جوانان همه از جنس ما هستند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه
1387/06/08ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مضمون خبر این بود: یک وبلاگ نویس اعدام شد. میتوانست یک فاجعه باشد. محمدرضا فراخوان داده بود که در این باره بنوسیم تاخونش پایمال نشود. دستم به نوشتن نرفت چون نمیتوانستم باور کنم. اگرچه در این سالها گاه برخوردهای خارج از چارچوب و قوانین در برخورد با منتقدید را دیدهبودم ولی در تصورم نمیگنجید که فردی بخاطر وبلاگ نوشتن اعدام شود.
متاسفانه دستگاههای رسمی هم آنقدر در این سالها دروغ گفتهاند که نشود به آنها اعتماد کرد. این بود که سعی کردم از مجراهای مختلف پیگیر ماجرا شدم. دیروز تقریبا مطمعن شدم که ماجرا چیز دیگری است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/06/04ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یکی از اشتراکات من، مهدی و یاشار استاد راهنمایمان دکتر سید علیرضا حسینی بهشتی است. بسیار برایمان مایه افتخار است که یاداشتی برای وبلاگمان و توصیهای از او دریافت کردهایم. خوب است این را هم بدانید که ما واحد نظریههای عدالت را با ایشان گذارندهایم.
عدالت اجتماعی: فهم بسیط و فهم مرکب
سید علیرضا حسینی بهشتی
در اینکه شهروندان هر اجتماعی، صرف نظر از اینکه در چه زمان و مکانی میزیند، در جستجوی زندگی بهتری هستند، نمیتوان شک کرد. و تصور میکنم اینکه این وضعیت بهتر، اگر نه برای همه، دست کم برای بیشتر مردم، به معنای وضعی «عادلانه» تر است، بتواند مورد توافق همة ما باشد. در فرهنگ ایرانی- اسلامی ما نیز، فلسفة «انتظار» چیزی نیست جز یک مطالبة اجتماعی طبیعیمان بعنوان انسان: آرزوی داشتن وضعیتی بسامانتر در سایةی منجی موعود.
تلاشها، و بیش از آن، آرزوهای دولت نهم در جهت تحقق همین خواسته است. اما اینکه آیا سیاستگزاریهای برخاسته از این آرزوهای بزرگ ره بکجا میبرد، پرسشی است مهم که باید فارغ از رقابتهای سیاسی روز بدان اندیشید. قصد ندارم در اینجا به جنبه های مختلف این پرسش و یا پاسخهای احتمالی به آن بپردازم، چه میدانم ارایة یک درسگفتار خسته کننده خلاف عرف وبلاگ نویسی این مرزوبوم است، اما از آنجا که شما «رولزیها» را علاقمند به موضوع میبینم، میخواهم تنها به یک نکته اشاره کنم و آن اینکه، شاید درد مشترک همة ما این باشد که با وجود آشنایی کم و بیش به پیچیدگیهای ساختاری و کارکردی جوامع بشری معاصر، هنوز هم به فهم های بسیط از مسئلة عدالت اجتماعی پایبندیم، و در نتیجه، هنوز هم بدنبال ارایة راهکارهای بسیط برای دستیابی به وضعیتی عدلانهتر هستیم. این در حالی است که فهم درست خود صورت مسئله، برای یافتن راهحلهای مناسب ضروری است.
تراژدی اسفبار طرح «سهام عدالت»، و دلهره آورتر از آن، طرح جنجالی «هدفمندسازی رایانهها»، هر دو منبعث از همین فهمهای بسیط از صورت مسئله است. به اینها اضافه کنید طرح «نظام هماهنگ پرداختها»، معیارهای سهمیهبندی سوخت و دهها لایحه و طرح دیگری که به باور من، در عین حال که از سر دلسوزی برای آسبپذیرترین اقشار جامعه پیشنهاد شدهاند، بدلیل تکیه بر همین فهمهای بسیط، دامنة فقر و تنگدستی را در میان آن اقشار گستردهتر خواهد کرد.
به همین دلیل است که برای پیمودن راه دستیابی به طرحهای عدالت گستر، چارهای جز عبور از جادة پرپیچ و خم فهم مباحث نظری ارایه شده در این زمینه نیست. در همین راستاست فهم موضوع عدالت به مثابه موضوعی چندرشتهای و بین رشتهای در حوزة علوم اجتماعی، و بیش از همه، اقتصاد، فلسفة سیاسی، جامعه شناسی و حقوق. به دوستان «رولزی» پرشور و نشاطم توصیه میکنم دغدغههای عدالت خواهانة خود را با ارادهای استوار برای مطالعة بیشتر و بیشتر نظریههای عدالت همراه سازند، و از افتادن به ورطة شتابزدگی در اختیار موضع پرهیز کنند، چه این همان شیوهای است که در زمانة ما سکة رایج بازار گشته؛ توصیهای که میدانم فراتر از توان و انگیزهشان نیست.
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/05/28ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
"چه چیز امکان یک جامعه عادلانه را فراهم میکند؟" مسئله فهم این است که آیا جامعه عادلانه است؟ آیا جامعهای که ما الان در آن زندگی میکنیم عادلانه هست یا نه، و آیا ما میدانیم چگونه باید به آن گذار کنیم؟ به طور طبیعی پولدارها، آدمهای زیبا و افراد باهوش، مستعدند که بگویند جامعهشان عادلانه است در حالیکه فقرا، افراد زشت و آدامهای کند ذهن بیشتر علاقه دارند که جامعهشان را ناعادلانه بدانند. این که به اینقدر ساده از مردم پرسیده شود که جامعه عادلانه چگونه است جواب نخواهد داد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/05/27ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
حتما دربارهی عملکرد بنگاهها و موسسات دولتی و خصوصی (غیر دولتی) شنیده یا خودتان مقایسهکردهاید. برای مثال نوع و کیفیت خدمات بانکهای دولتیمان با آنهمه سابقه را با بانکهای خصوصی –که خیلی هم پر سابقه نیستند- را بسنجید. یا مدارس غیر دولتی با مدارس دولتی یا حتی بیمارستانهای دولتی در مقایسه با بخش غیر دولتی. این تفاوت سطح خدمات در شرایطی است که همه میدانیم بنگاههای دولتی با پول هنگفت ( و مُفت) نفت اداره میشوند و در رقابت با بخش خصوصی از حمایتها ها و گاه حقوق انحصاری استفاده میکنند. با این همه میدانیم اکثر افراد اگر امکاناتش را داشته باشند، ترجیح میدهند از خدمات بخش غیر دولتی استفاده کنند؛ اما در کشور ما یک استثنا وجود وجود دارد که افراد ترجیح میدهند از خدمات بخش دولتی استفاده کنند. میتوانید حدس بزنید کدام موسسات را میگویم؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/05/22ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بیتفاوتی جامعه، مسئلهی در خور اهمیتی است که با فراخوان توحیدلو، بحثهای جالبی را برانگیخت. هرچند خودم خیلی جامعه را بیتفاوت نمیبینم. این فقدان سرمایههای اجتماعی خصوصا نبود اعتماد بین خود اعضای جامعه است که باعث امتناع کنشها و مشارکت اجتماعی میشود و شرایطی را رقم میزند که ما رفتارهایی که از جامعه انتظار داریم مشاهده نکنیم اما چون طراح بحث آن را حذف کرده است در این یادداشت از آن صرف نظر میکنم. نامیدی جامعه چیزی نیست که برای دیدن آن نیازمند تلاش فروان باشیم. شاید با توصیفهایی که دوستان با نظرگاههای گوناگون از آن کردهاند درکمان را گسترش دادهاست.
مشکل اصلی اما نظر من اراده گرایی افراطی -که در پس ذهن فعالین جامعهی ما وجود دارد- است. این طرز تلقی به بگونهای نا آگاهانه به جامعه نیز تزیق میشود. این موضوع را قبلا کاملاتر بحث کردهام. آنچه الان میخواهم (بدون توضیح) طرح کنم این است که سرخوردگی شدید (نامیدی) و تقدیر گرایی -که شکل مدرنش در سیاست صبر و انتظار خود را نشان میدهد- پیامد غیر قابل اجتناب اراده گرایی است. به نظر من هیچ تغیر و اصلاح آنچنان که ارادهگرایان تصور میکنند ممکن نیست. از این رو بیشک آنان که فکر میکنند با عظم جزم و طرحی مناسب میتوان شرایط را دچار تحول کنند قربانیان واقعیت بیرحم خواهند بود. بی تردید سرها پر باد سختتر به ساختارهای سخت خواهند خورد.
رگههای چنین تلقی از امور را میتوان در نوشتههای دوستان دید. نشانهی آن چشماندازی صریح یا ضمنی است که در نوشتههای دوستان برای برون رفت از این وضعیت وجود دارد. آنان که در انتظار اتفاقی خاص هستند که نشان دهد تحول جدی ممکن است تا باز جامعه را امیدوار شود، بیشک در دام ارادهگرایی افتادهاند.
هر کنشی نیاز به انگیزهای کافی دارد. یک آفت بزرگ در این شرایط این است که عدهای (هرچند از سر دلسوزی) برای ایجاد انگیزه سعی کنند چنان وانمود کنند که تغیرات بزرگ و تحولهای اساسی قابل تحقق است. چرا که حتی اگر چنین امید بی اساسی ایجاد شود نامیدی شدیدتری را سبب خواهد شد. راهحل پایهای برای برون رفت از این وضعیت ایجاد انگیزه برای تغیرات کوچک است.
+ نوشته شده در شنبه
1387/05/19ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
همین الان رسیدم خانه. البته نه همین الانِ الان. اندازهای که خستگی سفر را با یک دوش آب سرد بشورم. این اولین تجربهی اردوی خارج از استان سمپاد تهران بود و دو روزی طول کشید. آنقدر اتفاق “نشاط” آور افتاد که نمیدانم از کدام بگوییم؛ از پیدا کردن خانه تنها دو روز مانده به اردو یا سفر به منطقهای بکر در بین رشته کوههای البرز که تا حالا هیچکدام اسمش را هم نشنیده بودیم. از خوابیدن در حسینهای روستا که در یک قبرستان واقع بود یا قدم زدن بچه در نیمههای یک شب پرستاره. از مینی بوس نقلی یا اتفاقی که داشت ماشین را به ته دره میفرستاد. از دریاچهای که کنارش صبحانه را خوردیم یا قورباغهای که شکار کردیم و مارماهی که پیاش گشتیم. از شیبهایی تند که مینی بوس نمیتوانست برود بالا یا درههای عمیق و زیبای که کنار مسیرمان بود. از میهمان نوازی اهالی دراسله یا ابری که همیشه کل روستا را احاطه کرده بود. از آنهمه خنده یا لحظات “نشاط” آور. از تمام لمپن بازیها یا گفتگوهای جدیمان دربارهی نظرایات اخیر دکتر سروش؛ از “نعمت” همهی شعرهای که بزور قافیههایش را جور کردیم یا همخوانیهایمان. ازشعرهای زیبایی که دوستان در مسیر خواند یا آواز خواندن “نشاط” آور احمد؛ از بازی دستهجمعی یا بازی که احمد راه انداخت و حسابی باعث “چشم” تو “چشم” شدن شد. از سوتیهای بچهها یا تیکههای نو. از کارهای تیمی یا زیر کار در رفتنها؛ از شوخیهایی که خاطرهانگیز شدند یا حرفهای جدی که در خاطرمان خواهد ماند. نمیدانم از کدام یک بگویم اما الان میفهم آن حرف خانم میرعلمی که چند برنامهی قبل با حسرت گفتای کاش جمعمان پیش از اینها شکل گرفته بود!
پینوشت1: من در فرصتهای بعدی بخشهایی از ماجراهای اردو را برایتان بازگو خواهم کرد.البته در وبلاگ لوتوس .
پینوشت2: آقای مخاطبی -که بار اصلی برنامه رو دوش او بود- و حجت دانشجو هم -که بخاطر اردو آمد تهران و مجوز برنامه را آماده کرد- دستان درد نکند.
پینوشت3: و اما “ترین” های اردو که با رای گیری توی مسیر برگشت انتخاب شدند. سوسولترین: آقا نعمت رضا؛ مسئولیت پذیرترن: محمد؛ پرکارترین: حجت؛ زیر کار در رو ترین: احمد؛ برادرترن: رحمان؛ مهربانترین: طباطبایی؛ شلوغترین: حمزه؛ میکاپترین: کیوک؛ آشپزترین: ویدا؛ عکاسترین: سینا؛ خوابآلوترین: راحله؛ مارمولک ترین: سینا و پدیدهی اردو که عنوان کر کر خندهترین را فتح کرد: احسان
+ نوشته شده در جمعه
1387/05/18ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
امروز بعد ظهر در برنامهای که کمیسیون زنان جبههی مشارکت تدارک دیده بود شرکت کردم. برنامه در اعتراض به لایهی اخیر دولت دربارهی خانواده بود. زیرزمین ساختمان پلاک 180 شاید تنها جای باقی مانده است که میشود صدای اعتراضی را همچنان از آن شنید. مراسمهای از این دست علاوه بر گفتن و شنیدنش برای من یک آئین اجتماعی هم هست. به همین دلیل مثل همیشه سعی کردن جلو یکی از گوشههای سالن بنشینم که هم سخنرانها را راحت ببینم هم جمعیت را. اینجوری بیشتر حس میکنم که تماشگر نیستم بلکه من هم در این آئین جمعی مشارکت دارم. اکثر جمعیت را خانمها تشکیل میدانند. بگونهای جالت چه در نوع پوشش -که شاید نشانهای بود برای خاستگاه فکری و فرهنگیشان بود- و چه ردهی سنی متکثر بودند. یک طرف میز کنفرانس خبرنگارها و سوی دیگر بعضی از سخنرانان نشسته بودند. سمت چپ میز کنفرانس هم یک میز چوبی بلند بود که مجری توانایی پشت آن برنامهها را اعلام میکرد. گاه هم با شعری زیبا طراوت خاصی به مراسم میداد. روی دیوار سالن پشت سر سخنرانها هم بنری نصب شده بود که روی آن نوشتهبودند " نه؛ به لایحه ضد خانواده". سخنرانهای متعدد و از نگاههای مختلف به موضوع میپرداختند. در حین برنامههم بروشورهای مختلفی مرتبط با همین لایحهی کذایی توضیع میشد. برای یک تومار خطاب به نمایندگان مجلس هم امضا جمع میشد.
من کنار علی نشسته بودم و به سخنران گوشش میدادم و گهگاهی هم جمعیت را برانداز میکردم که یک دفعه فکرم رفت سراغ پایاننامهی مهدی. او در حال مقایسهی نظریاتی رقیب در پاسخ به این سوال است که آیا دولت باید نسبت به یک طرح خاص یا آموزهی معین جانبدار باشد یا بیطرف؟ آنچنان که او روایت میکند با بررسی دیدگاههای رقیب در این زمینه کفه به نفع طرفداران دولت بیطرف سنگینتر است.
در فکر نسبت دولت بیطرف -که مطلوب ما بنظر میرسد و مسائلی نظیر قوانینی که سبک خاصی از زندگی (مثل چند همسری) را حمایت یا ممنوع میکند- بودم که رو کردم به علی و گفتم: آقا به نظرم دولت مطلوب فرضی ما -که نسبت به آموزههای گوناگون بیطرف است- حق ندارد چند همسری به عنوان سبک خاصی از زندگی را ممنوع کند! علی با چشمانی که از تعجب گرد شده بود با لحنی که کمی پرخاش هم همراه بود گفت: بعداً دربارهاش صحبت میکنیم!
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/05/15ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
“… دکتر مدرسی چند باری با من درباره پاتوق های بچه های سمپاد گفته بود. ولی خوب فرصت نشده بروم تا امسال تعطیلات سال نو… پاتوق بچههای سمپاد، چهارشنبه اول هر ماه در یکی از سفرهخانههای سنتی یزد برگزار میشود. به هر حال بعد از کلی منت کشی، خواهرم حاضر شد من را برساند. دم در از یکی از گارسونها پرسیدم بچههای سمپادی کجا هستند. لنگ لنگان مسیر اشارهاش را دنبال کردم. در کنار تالار در حالی که به عصا تکیه داده بودم داشتم دنبال چهرهی آشنایی میگشتنم که دیدم یک نفر کاغذ به دست آمد به سمتم. با خودم گفتم خوب بلاخره یک نفر من را شناخت.
- شما آقای؟
- غالبی هستم
- عضو انجمن هستین؟
- نه آقا!
- سمپادی هستین؟
- بله!
.
.
در این حین که آخرین تیر امیدم برای یافتن “آشنای”ی به سنگ این بازجوی “غریبه” خورده بود صدای دکتر مدرسی را شنیدم که گفت: به به؛ آقای غالبی! و ادامهی تعارفهایی که در این مواقع معمول است. خوب بدین ترتیب وارد پاتوق شدیم. حالا از جزعیات نیم ساعت اول می گذرم. داشتیم با دکتر و چند نفر از جمع برای برنامه ریزی برای پاتوق تهران صحبت می کردیم”.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/04/26ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یک اتفاق مهم! چی؟ من برای اولین بار بابت تئاتر پول پرداخت کردم! مهم نبود؟ خوب بگذارید بگویم چرا مهم. تقریبا همهی دوستان نزدیک من متفقالقولند که من از هنر و حض هنری بهرهای نبردهام. البته به شکل اغراق شدهاش بهقول یحیا آنتی هنر! البته بودند دوستانی که سعی داشتن با آموزشهای هنری سواد زیبایی شناختی من را بالا ببرند ولی سکنجبین صفرا فزود. چطور؟ قصه این است که مثلا الان وقتی از دوستان میخواهم فیلم بگیرم تاکید میکنم که آقا لطفا هنری نباشد! آخه چند باری که سعی کردم به اصرار این دوستان بشینم و از این فیلمهای سیاه و سفید ببینم، حقیقتا از چیزی سردر نیاوردم! اصلا دیوار بیاعتمادی بین من و دوستان هنرمندم بزرگتر از این حرفهاست که با این تلاشهای مذبوهانه خللی در آن ایجاد کند. به محض شنیدن واژه هنرمند واژههای دِپرسی، تنهایی، رنگهای سیاه و خاکستری و تمایلات مازوخیستی توی ذهنم رژه میروند. گو اینکه رنگهای گرم، شادی و سرخوشی و درآویختن با دنیای واقعی گناهان غیر قابل بخششند در دنیای این دوستان است. آقا اصلا برای اینکه برای اینکه عمق ماجرا دستتان بیاید، بگذارید شما هم بدانید که من "دنیا دیگه مثل تو رو نداره" بنیامین رو به "سمفونی نهم" بتهون، "اَمریکنپای" را "دِد مَن" جیم جار موش و یک پورترهی زیبا را به "مسیح گلا" سالوادر دالی ترجیح میدهم. به عبارت واضحتر بر اساس ذائقهی هنری من قطعا جز طبقهی لمپن پروتالیا هستم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/04/11ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهدی امیری صفت
نمی دونید چقدر از باخت روسیه به اسپانیا در مرحله ی نیمه نهایی خوشحال شدم. مسلما هیچ خصومت شخصی با این تیم یا بازیکنانش ندارم و این تنفر غلیظ احتمالاً بر می گرده به انزجارم از کشوری به نام روسیه و تاریخ پر از استبداد، استعمار و در قرن اخیر مبارزه ی تمام عیارش علیه دنیای آزاد...
روسیه این کشور تزاز ها و ایوان های مخوف. روسیه این کشور لنین و استالین و کمیسرهای خلق که دمار از مردم بد بخت شوروی سابق در آوردند. روسیه کشوری که اعضای مرکزی "پولیت بورو" (اعضای مرکزی دفتر سیاسی حزب کمونیست) و عوامل سازمان های امنیتی اش، که "وکیل خلق و زحمتکشان عالم بودند" به نا گاه یک شبه ملیاردر شدند. روسیه این کشور لعنتی که 80 سال عالم و آدم رو سر کار گذاشت و بعد یه شبه خودش را منحل کرد و همان حزب لعنتی کمونیست و اعضایش شدند روسا و مسوولین کشور "آزاد فدراسیون روسیه"...
روسیه کشور محصولات صنعتی آشغال و زمخت. روسیه سرزمین هواپیماهای بی کیفیت. روسیه سرزمین ودکای آشغال و عرق سگی. روسیه کشوری که در سیاستِ خارجی جز بد بختی و فلاکت نصیب هم پیمانانش نکرده. روسیه کشوری که چندین برابرِ آمریکا به وحشیانه ترین روش ها در اقصی نقاط دنیا آدم کشته و جنگ راه انداخته و ما فقط چسبیدیم به آمریکا و ویتنام...
روسیه کشوری که در رابطه با ایران و ایرانی جز خیانت و دغل از او سراغ نداریم... آه که چقدر از روسیه و "مشتقاتش" منزجرم. هیچ کشوری در دنیا به اندازه ی روسیه در من ایجاد نفرت نمی کند. نمی دانم چرا مسوولین ایرانی تاریخ نمی خوانند واز آن عبرت نمی گیرند. تا کی می خواهند منافع ملت را با کشور خرس های آدم خوار پیوند زنند؟
+ نوشته شده در شنبه
1387/04/08ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
گمانم براین است که حتی کسانی که مصاحبه تلویزیونی آقای رئیس جمهور را ندیدهاند خبر آن بگوششان رسیدهاست. این خود نشان از حساسیت موضوع برای افکار عمومی است. اما واکنشها به این طرح کمی برایم عجیب بود؛ همه، بهگونهای خواسته بودند این طرح رئیس جمهور را با همان چوبی که بقیه طرحها را رانده بودند؛ بزنند. این موضوع از آن جهت برای من تعجب برانگیز است که ناعادلانه بودن اینگونه توزیع سوبسید خصوصا با توجه به رقم فوقالعاده حاملهای انرژی(103000 ملیارد تومان) سالهای سال است که توسط کارشناسان (متاسفانه جای روشنفکران در اینگونه مباحث خالی است) فریاد میشود. اگر تحولات سالهای گذشته را مرور کنیم این موضوع اولین بار توسط دولت هاشمی طرح شد که به سد مجلس پنجم برخورد و دولت خاتمی نیز در قالب برنامه چهارم بنا را بر هدفمند کردن تدریجی پرداخت یارانهها داشت که به سد مجلس هفتم برخورد. حالا نمیفهمم همان روندی که از قبل ادامهی آن هولناک قلمداد شده بود حالا که دولت آقای احمدینژاد میخواهد آنرا اصلاح کند اینهمه ایراد جدید از کجا در آمد؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/04/06ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطابق قرار مهدي ميبايست يكي از بحثهاي حلقه مدرس كه درباره ارتباط نظر و عمل بود را بنويسد. اساماس زد "كه الان نميآيد". به او گفتم كه: مگه ميخواي شعر بگي كه نمياد. كسي كه تو رسانه كار ميكنه بايد هر وقت اراده كرد بتونه بنويسه!" بعد گفت: "يك مطلب ديگه ميخواد بنويسد كه الان داره ميآيد". فرداش تماس گرفت كه مطلب فرستاده به ايميل من كه از من ميخواست كه حتما كار كنم. بهش گفتم هر مطلبي را كه نميتوانم روي وبلاگم بگذارم. توضيح داد كه خط قرمزها را خوب ميشناسد و حتي به آنها نزديك هم نشده است. باز اِن قُلت آوردن كه خوب شايد درباره فردي حرفيزده باشي كه من معذوريت داشتهباشم. تاكيد كرد كه اينچنين هم نيست. گفت فقط از خودت اسم آوردم. حدس زدم نقدي بر من كرده و گمانش اينست كه من نقد از خودم را منتشر نميكنم. گفتم باشه ميگذارم روي وبلاگ. ديروز كه ايميلم را چك ميكردم مطلبش را خوانم حقيقتا از حُسظنش به خودم خوشحال شدم اما ماندم كه آيا واقعا گذاشتن روي وبلاگ كار جالبي هست يا نه! به هروي هرچند بنظرم آمد مطلبي كه درباره من از روي حس ظن نوشته شده است را روي وبلاگ خودم بگذارم نچسب است اما روي قولم ماندم. با اين وجود توصيه نميكنم ادامه مطلب را بخوانيد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه
1387/04/01ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یکی از چیزهایی که در این چند وقته وقتی درباره نوع سیاستورزی در جمعهایمان صحبت میکردم وجود نوعی کاستی ناپیدا بود. همواره علیرغم این که وجودش را حس میکردم نمیتوانستم آنرا خوب بیان کنم. من به دوستان میگفتم که نوع نگاهمان به سیاست اگرچه عقلانی میآید و برآمده از امر واقع است اما خالی از چیزی هست که بتواند انگیزه در کنشگران ایجاد کند. توضیح میدادم که جای شور درکنار شعور خالی است و با شعور خالی هیچ حرکتی خلق نمیشود. به نظرم در کنار نگاه جامعهشناسانه نیاز به مواجهای داریم که انگیزههای اخلاقی را به حساسیت وا دارد. شاید خیلی خوب نمیتوانستم منظورم را بیان کنم؛ چون خیلی در توجیح نظرم موفق نبودم. چند روز پیش مطلبی از دکتر کاشی خواندم که در آن به کاستیی که درگفتار سیاسی بعد از انقلاب وجود دارد پرداخته بود. بنظرم همان بود که من که میخواستم بگویم. "هر گفتار موثر سياسي، از سه وجه بنيادين بهرهمند است: اول آنكه شامل منظومهاي از آموزههاي ادراكي است. به اين معنا كه ذهن مخاطب خود را انباشته ميكند از باورهايي نسبت به آدم و عالم و سياست و دين و امثالهم و اينچنين، اموري را به منزله واقعيتهاي حائز اهميت پيش چشم مخاطب خود برجسته ميكند. دوم آنكه هر گفتار سياسي، از يك نظام ارزشگذاري بهرهمند است تا مخاطب قدرت پيدا كند نسبت به امور جاري موضعي اخلاقي اتخاذ كند و اموري را از حيث اخلاقي نامطلوب و اموري را مطلوب بيانگارد. روند امور را ارزيابي كند. الگوهاي مطلوب و آرماني را از امور نامطلوب تميز دهد. سرانجام آنكه هر گفتار موثر سياسي، ضرورت دارد واجد قدرت برانگيختن مخاطب باشد. چه بسا مخاطب با الگوي ادراكي يك نظم گفتاري همراهي كند، و با تكيه بر همان الگو، اقدام به ارزشگذاري اخلاقي كند، اما در عين حال، چندان برانگيخته نشود كه نسبت به انجام آنچه مطلوب ميانگارد حركتي از خود نشان دهد." خلاصه اینک آقای کاشی این موضوع را طرح میکند که گفتار سیاسی بعد از انقلاب فقط وجه ادراکی داشته و دو وجه دگیر بسیار ضعیف بودهاند. به دوستانم میگفتم این مشکل ناشی از این است که ما نگاهمان و درکمان از سیاست را از اساتید جامعه شناسی یا حتی دانشآموختگان علوم سیاسی که نگاهی جامعهشناسانه دارند میگیریم. به بیان گویای دکتر کاشی"اساتيد علوم انساني به ويژه جامعه شناسان نيز در اين زمينه پيش قدم شدند. بازار فهم جامعه شناسانه از امور نيز داغ شد. فهم علمي و متكي بر مشاهدات تجربي نيز وجهي ديگر از همان جهان بود. علم هنگامي علم است كه عاري از ارزشگذاريهاي اخلاقي باشد. زبان جامعه شناسي كه با ارزشداوريهاي اخلاقي درآميخته باشد و يا مخاطب خود را به امري توصيه و تحريك كند، به كلي فاقد ارزش علمي است.... اما هنگامي كه امر سياسي را به ضرورتهاي جامعه شناسانه نظير قواعد ضروري گسترش جمعيت و سواد و شهرنشيني و ارتباطات و امثالهم فروكاستي، خواست و تصميم كنشگران سياسي وجهي پيدا نخواهد كرد. به اين ترتيب سخن سياسي از بنياد ضرورت ارزشگذاري و تحريك را از دست ميدهد." دیگر بهتر از این که آقای دکتر گفتهاست نمیتوانم توضیح دهم. امیدوارم موضوع را گرفته باشید.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/03/30ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/03/29ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
نميدانم مصاحبهي اخير محمد علي نجفي با روزنامه اعتماد را خواندهايد يا نه! براي من اين مصاحبه از يك جهت جالب آمد. مصاحبه بنظرم رپورتاژ آگهيي بود كه به سفارش يك كانديداي رياست جمهوري انجام شده بود. گويي بورشور تبليغاتي بود كه نقاط روشن كارنامهي آقاي نجفي را طرح ميكرد و از زبان مصاحبهكننده آقاي نجفي را گزينه قطعي رياست جمهوري طرح ميكرد. "مدير كاريزماي توسعه گرا" عنواني بود كه در مقدمه مصاحبه طرح شده بود. آقاي نجفي در اين مصاحبه بعلاوه نشان داده بود كه براي اجماع اصلاحطلبان بسته پيشنهادي دارد سعي در دادن اين اطمينان هم به مخاطب داشت كه كاملا توانايي جبران پسرفتي -كه در اوضاع كشور در دوره آقاي احمدينژاد داشتهايم- را دارد. در طول مصاحبه تنظيم شده از زبان آقاي نجفي مطالبات تمام اقشار از جنبش دانشجويي تا بازاريان طرح ميشود. او اگر چه به دقت خط قرمزهاي نظام را رعايت ميكند ولي بيشتر گفتارش معطوف به راي دهندگان و كساني كه در اين بين تاثيرگذارند، است. چنانكه گفتمانش بيشتر مشاركتي بود تا كارگزاراني كه به آن وابستگي تشكيلاتي داشته است. جالب اينكه مصاحبه كننده در سوال خود اين موضوع را طرح ميكند كه در زمان وزارت شما در آموزش و پرورش حقوق معلمان دوبرابر شده است. خلاصه اينكه اين مصاحبه يك رپورتاژ آگهي عالي بود كه بنظرم نجفي رسما براي ورود به رقابت انتخاباتي اعلام حضور كرد. اما نكتهاي كه براي من جالب بود مقايسه نحوه اعلام كانديداتوري نجفي با عارف است. عارف بنظرم در مقابل دكتر نجفي خيلي آماتور وارد صحنه شد كه همان نيز باعث شد فيتيله را به ناگزير پايين بكشد. عارف برخلاف نجفي رسما و عريان (بدون آمادگي هيچ عقبه سياسيي) اعلام كانديداتوري كرد و اين باعث شد كه هر واكنشي توسط جريانهاي مختلف سياسي بجز استقبال صد در صد نوعي ضد تبليغ باشد برايش. عارف بدون اينكه نشان دهد طرح برنامهي خاصي براي اداره كشور يا پروژه اصلاحات سياسي را دارد وارد عرصه شد كه اين موضوع مشت او را خالي نشان داد. او از طريق مصحابههاي واقعي موضعاش را طرح كرد و برخورد انتقادي طبيعي روزنامهنگاران( مقايسه كنيد با مصاحبه نجفي كه خود مصاحبه كننده خود مشغول تبليغ است) شروع نه چندان محكمش را باعث شد. از همه ناشيانهتر نظم گفتار عارف بود كه جدا از نبود تمام ويژهگيهاي كه در گفتار نجفي بود معطوف به ساختار نظام بود تا راي دهنگان يا فعالين احزاب و گروهاي سياسي بگونهاي كه بنظرم صحبتهاي اخير وي جايگاهش را در بين اين عده تضعيفتر كرد. البته اين نتيجه آن است كه يك بروكرات بخواهد راهرفتن سياستمدران را تقليد كند.
پينوشت: سه اصلي كه نجفي براي ورودي به انتخابات با اصلاحطلبان پيشنهاد كرد بنظرم بسيار راهگشاست اما طرحش براي اجماع چندان گرهاي را باز نميكند. چند ماه قبل از انتخابات مجلس دوره هشتم دكتر آروين طرحي مشابه(که البته براي انتخابات رياست جمهوري بنظرم كارآمد تر از طرح دكتر نجفي است) به برخي از گروههاي اصلاحطلب ارائه كرد گه گويا آنچنان كه انتظارش را داشت با استقبال روبرو نشده بود. به نظرم آن طرح الان جاي پيگیري، بحث و تبين دارد.
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/03/27ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
در ماه اخیر چند کادو از آدامهای مختلف گرفتهام که بهطور عجیبی یادداشتهای مشابه داشتهاند. دوتایش که میشد وبلاگیاش کرد را اینجا گذاشتهام. بنظرتان باید خودم اصلاح کنم؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/03/23ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
ساعت 6 صبح با لگد مبارک همسرتان از خواب بیدار میشوید. هنوز گیج خوابید که صدای او را میشنوید که میگوید "ادارت دیر نشه؟ پاشو دیگه". چرتتان پاره میشود و یک روز خسته کننده کاری به مانند کابوس از مقابل دیدگانتان میگذرد. گرمای لذت بخش رختخواب به مانند آغوش دخترکی زیبا رو شما را به سوی خویش میخواند. اما اجاره خانه, خرج مدرسه بچه و هزار بدبختی دیگه ذهنتان را مشوش میکند. آن دخترک زیبا رو به صاحبخانه قلچماق و بدترکیبتان مسخ میشود و با یک تیپای اساسی شما را از رختخواب بیرون می اندازد. دست و رویتان را میشویید. صبحانه کوفت میکنید و از خانه بیرون میزنید. در طول مسیر ناگهان از خود میپرسید:" اه اینم شد زندگی؟ هر روز پاشم واسه چندر غاز پول اینهمه بالا پایین بشم." در همین حین صدای پدرتان( یا چمیدونم پدر بزرگتون و یا پدر پدر بزرگتون) به یادتان می آید که میگه " پسرم! کار جوهر آدمیزاده"(البته پدرتون نمیگه "آدمیزاد" بلکه میگه "مرد" اما پیش فهم مدرن شما به واژه پدر بزرگتون "کلیت" میبخشه) یک لحظه آرامشی لذت بخش روحتان را فرا میگیرد. اما مثل اینکه امروز مثل همیشه نیست. شما را جو عقلانیت انتقادی میگیرد. قاطی میکنید. مختان کار نمیکند. نه میخواهید حرف پدرتان را بپذیرید و نه جرات رد کردنش را دارید( چرا که چیزی نداری که جاش بذاری).
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/03/19ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
"آقا باید خودمان را نقد کنیم. باید بشینیم و ببینیم که چرا به این وضع رسیدیم. آنهم نقد بیرحمانه" این جملات را حتما شنیدهاید. آنهم بارها! ظاهرا هم حرف حساب میآید! چرا؟ این جملات معمولا وقتی شنیده میشود که عدهای شکستی را تجربه کردهباشند. مثلا همین اتفاقی که بعد از دورهی اصلاحات سیاسی در کشورمان افتاد. عموم کسانی که با این دوره مواجهی فعالی داشتند -حالا در هر سطحی- متفقالقولند که این پروژه ناکام ماند. خوب در این صورت شاید کسانی که دعوت به نقد میکنند و برای یافتن اشتباهات تلاش میکنند؛ خیلی محِق به نظر میرسند. خوب حالا بیاید این گزارهها با تامل بیشتر بررسی کنیم.
من فکر می کنم این افراد حداقل دو تا پیش فرض قابل تامل دارند. اولین پیش فرض این است اگر تصمیات درست اتخاذ شود سرانجام امور همان خواهد شد که مطلوب دانسته میشود و این تصور که اراده انسان و خواست هر کنشگری میتواند به هر تصمیی تعلق بگیرد؛ دومین پیش فرض است. خوب که چی؟ الان میگویم البته با توسل به کمی غلو که موضوع روشنتر شود. فرض کنید من و چند تن از دوستانم گروهی تشکیل بدهیم و تصمیم بگیریم مدیریت جهان را دگر گون کنیم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/03/15ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
حلقه مدرس! بله حلقهی مدرس! قصه از آنجا آغاز شد که ما در دانشگاهمان تقریبا جایی برای نشستن نداریم. یعنی دانشگاه تربیتمدرس اساسا این یکی از ویژهگیهایش این است. شبیه یک اداره تا ضرورت غیر قابل چشمپوشی، اقتضا نکند کسی به دانشگاه سر نمیزند و به محض پایان کلاس یا جلسه همچون تیری که از چله رها میشود از دانشگاه در میروند. خوب اما دوستان همکلاسی من آگاهانه یا ناخودآگاه قدر گفتگو، آنهم گفتگویی بین دوستان را میدانستند. این بود که تریای دانشکدهی علوم اجتماعی دانشگاه تهران که چسبیده به دانشگاه هست را برای گفتگوهامان انتخاب کردیم. البته چون معمولا این گفتوگوها بعد از کلاسهای درسمان برقرار میشد عملا شبیه به اصطلاح مباحثهی طلبگی میشد. البته به مرور خودمان اسم جمعمان را گذاشتیم حلقه مدرس. برای چند نفرمان که حتی پروپزال پایاننامههامون هم از توی همین بحثها بیرون آمد. البته اینکه از سر تصادف هر یک از بچهها دارای تجربههای متفاوت، پیشینههای گوناگون و ویژهگیهای خاصی بودند به مباحثمان جذابیت علیالحدهای بخشیدهاست. به هر روی کم کم دارم دوستانم را تشویق میکنم که وبلاگ را بیاندازند و تا بحثهابی که به نظر من میتواند بسیار جذاب و مفید باشد مخاطبان بیشتری پیدا کند. برای قدم اول قرار است که یاداشتهای کوتاه بچهها که ادبیات وبلاگی بر تن کردهباشد را در وبلاگ شخصی خودم منتشر کنم تا کم کم پایشان به این فضا باز شود. آقا مهدی یکی از ستونهای حلقه مدرس است که از دوتا یاداشتهایش را با عنوانهای ملالت و انقلاب و ملالت و عشق را در همین وبلاگ دیدهاید. سومین یاداشتش را با عنوان ملالت و مارکسیسم را هم در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/03/08ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهدی امیری صفت
یکی از دوستان از همان حلقه ی کذایی، بحث را به عشق کشانید و نقل قولی (اگر اشتباه نکنم) از سارتر کرد: عشق بین زن و مرد در حال حاضر "تنهایی مشترک" است. عشق فریبی است که انسان ملول و گریزان از عالم برای فرافکنی مشکلاتش درست می کند. عشق عجز انسانی است که به تنهایی و روی پای خود نمی تواند زندگی را "معنی" کند و برای این کار دست به دامن ِ معشوق می شود، غافل از آن که معشوق نیز نا توان از یافتن و یا تولید معنی است . معشوق نیز تابعی از فرماسیون ِ اجتماعی جهان عیبناک ِ مدرن است. وضعیت در "اینِ سوی عالم" که مدرنیته ای "شکسته، بسته" و ناقص "وارد" کرده به مراتب بد تر از "مغرب زمین" است. معشوق نیز گرفتار همان وضعیت "بی معنا" و "تک افتاده ی" عاشق است. معشوق خود انسانی به غایت درمانده، تنها و عاجز است. این جاست که "عشق می شود تنهایی اشتراکی"... عجالتا ً نمی توانم موضعی مخالف بگیرم. آری وضعیت تلخی است. اصلا ً وضعیت انسان مدرن بیش از آن که "حماسی" باشد "تراژیک" و تلخ است. ولی باز باید مضمونی را که در نوشته ی قبلی ام به آن اشاره کردم تکرار کنم: ملالت و نبود ِ عشقی شور انگیز و مجنون وار خیلی بهتر از عشقی دروغین، کاذب و اسیر کننده ی عقل است. عشقی که مبنای آن فرار از "بی معنایی" و پناه آوردن به وضعیتی جدید و باز هم بی معناست "نقض غرض" و "بازتولید ِ" وضعیت اسفناک موجود، ولی حتی شاید با قوتی بیشتر باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/03/05ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
محرم آن سال را یادم است که حسابی دیانت ما عین سیاستمان شده بود. مردم گوشه تمام پرچمها کارتهای تبلیغاتی زدهبودند. حتی سینه زنان بعد از مراسم نقلبرداری، سینهزنیشان را آنقدر ادامه دادند که امام جمعه شهرمان قید سخنرانی مرسوماش را زد. آخر همه میدانستند آن سال قرار است دربارهی کاندیدای اصلح صحبت کند. حتی برای این که بفهمید چقدر آنسال در شهر کوچک ما انتخابات مهم شده بود بگذارید در مورد "شور" آن سال محرم بگویم. در اشکذر ما بعد از پایان مراسم نقلبرداری عزاداران آخرین عزادریهایشان را برای امام حسین را میکنند. در آن لحظات شروع میکنند به سرو سینه زدن بدون نوحهخوان. البته نوحهی دسته جمعی سنتی خوانده میشود. اما اینجوری برایاتان بگویم که این بخش از مراسم بیرنگ و ریاترین بخش مراسم است که افراد یا در آن سینه زنی شریک میشوند یا عموما باچشمان خیس نظارهگر آن هستند. اصطلاحا می گوییم: دارن "شور" میزنند. این بخش تقدس خاصی دارد که حتی اجازه ورود مداح یا نوحهای جدید را بخود نمیدهد؛ اما آن سال شعار "خاتمی، خاتمی، حمایتت می کنیم" در این جمع تنین آنداخت! مردم را "شوری" بود وصف ناشدنی.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/03/02ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهدی امیری صفت
با بچه هاي به قول خودشون "حالقه ي مدرس" طبق معمول 4 شنبه بعد از ظهر رفته بوديم دانشكده ي علوم اجتماعي دانشگاه تهران. نمي دونم چي شد كه بحث از ديكتاتور ها و آدمايي مثل استالين و هيتلر شد واينكه چنين آدم هايي چه "حالي" داشتن كه مي رفتن دنبال چنين "تهوراتي". در واقع بحث از "معنا" شد. اينكه عده اي چه انگيزه ها و رويا هاي دور و درازي دارند و براي آن ها چه ها كه نمي كنند...
جملگي در آن جمع "ملول" بوديم و دوستان به شوخي مي گفتن كه "حتي حال ندارن برن سر كوچه نون بخرن، چه برسه به اينكه بخوان مثلا مثل كسي چون لنين دنيا رو "كن فيكون" كنند . نمي دونم "ملول" بودن و پا در هوا بودن خوب است يا بد. البته در اينكه ملولم و بي آرمان شك ندارم. در زندگي هيچ چيز هيجان انگيزي برام باقي نمونده و همه چيز عادي و يكنواخت و تكرار مكررات است. اوايل اين منو مي ترسوند ولي الان كاملا باهاش كنار اومدم. شايد از عواقب "پايان تاريخ" باشه. شايد همان طور كه استاد عزيزم مرتضي مرديها مي گويد نتيجه ي منطقي سامان ِ سياسي ِ ليبرالِ مدرن همين باشه. نمي دونم، ولي مطمئنم كه با همه ي "بي هيجاني" و كرختي اين وضعيت، خيلي بهتر از ايماني دروغين به امري كلي و بدون اثبات و دل خوش كردن به "غايتي" است كه هيچ وقت هم فرا نمي رسد. خيلي بهتر است از "انقلابي دائمي" براي "اهدافي" مهمل و دست نيافتني.
حاضرم ملالت را به جان بخرم اما يك انقلابي ِ متوهم نباشم...
+ نوشته شده در شنبه
1387/02/28ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
محمدرضا پهلوی جملهی آشنایی دارد. او در مصاحبهای بدین مضمون گفته بود: همه ایرانیان باید عضو یا هوادار حزب رستاخیز باشند یا از ایران خارج شوند. یادم نیست دقیفا کدامیک از حضرات بود، چند سال پیش صحبتی به همین مضمون داشت. گفت که هر کس ناراضی میتواند از ایران برود. هر چند آن موقع خیلی متعجب شدم و با خودم میگفتم عجب آدم ابلهی است که از گزارهای استفاده میکند که در ذهن مردم یادآور یک دیکتاور مخلوع است. با خودم میگفتم اگر به وضع موجود انتقاد داریم؛ اگر اختلاف نظر داریم و حتی اگر هر تغیر مثبتی به کندی صورت میگیرد اما کشور آزاد و آباد حق ماست و ما باید بمانیم و بسازیم سرزمینی که در آن ریشه داریم و این وظیفه ماست. اما امروز که به اطرافم نگاه میکنم، میبینم بسیاری از فرزندان این مرز و بوم آن توصیه را پذیرفتهاند؛ یا جلای وطن کرده اند یا دغده ی آنرا در ذهنشان دارند. آنهم پر استعداد ترین، تحصیل کرده ترینشان! امروز نمیشود با دانشجویی صحبت کرد و از تلاشش برای پذیرش گرفتن از دانشگاه های خارجی نشنید. بروید و بپرسید از دانشجویان که دنبال چاپ مقاله ISI هستند که مهمترین انگیزه شان چیست. حال با این فرض است که پدیرفته ایم که منابع انسانی چه نقش اساسی در توسعه یک جامعه و بتبع افزایش کیفیت زندگی مردمان آن دارد؛ این سوال طرح می شود که چه کسی مسئول از دست رفتن منابع انسانی که از مهم ترین سرمایه های یک جامعه است کیست؟ و چه کسانی باید تاوان از بین رفتن حتی امکان توسعه کشورمان در آینده، را بپردازد؟
+ نوشته شده در جمعه
1387/02/27ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
امروز یکی از همکلاسیهای من اظهار نظر عجیبی کرد؛ البته به نظر من! من پشت کامپیوتر، داشتم پیغام های 360 Yahoo! را چک می کردم؛ دوست مذکور ما در مورد این امکان جدید یاهو چند اظهار نظر کرد که خیلی شاید بکار شما نیاد اما یک نکتهی تامل برانگیز گفت که بنظرم جای گفتگو دارد. او از دلیلش برای اینکه چرا در این سایت پرفایل نمی سازد گفت. حدس بزنید! من که هزار سال هم نمی توانستم حدس بزنم. او گفت چون عده ای از دوستان و همکلاسی های خانم او که قاعدتا در لیست دوستانش قرار می گیرند از عکسهایی استفاده کردهاند که حدود شرعی را رعایت نکردهاند؛ قید پرفایل داشتن را زده است. اما نکته قابل تامل اینکه این بخاطر معضوریت دینی نبود، بلکه نگ