مطلب را به بالاترین بفرستید:
ديده ايد يكي زل بزند تو چشمتان و "دروغ" بگويد. البته مي فهمين كه منظورم از "دروغ تو چشم" چيست؟ ببينيند فرض كنيد چيزي پيش چشم شماست و موضوع برايتان خودتان و ديگري واضح است اما فردي در آن شرايط دروغ بگويد. من به اين مي گويم "دروغ تو چشم". خوب ديدن يكي خيلي "ضايع" دروغ بگويد؟ يعني دروغش اينقدر شاخ دار است كه حتي اگر اطلاعاتي در مورد اصل ماجرا نداشته باشيد واضح است كه موضوع دروغ است.
اينروزها بدجوري دروغ هاي توي چشم و "دورغ هاي ضايع" حساسيتم را بر مي انگيزد. البته الان نمي خواهم در اين باره قضاوت اخلاقي كنم. قبلا اگر كسي "دروغ تو چشم" يا "دروغ ضايع" مي گفت؛ مي گفتم اين آدم هم بچه پروست هم احمق. يعني اساسا وقتي كسي "دروغهاي شاخدار" ضايع مي گويد اينجوري تصور مي كنم اين فرد، آدم كند ذهني است كه وقتي خودش فكر مي كند دروغ را باور پذير مي يابد. اما ممكن است آدم پرويي باشد با اينكه مي داند حرفش باور پذير نيست بازم دروغ بگويد. البته بنظرم اين حالت نادر است. چون تصور اين است كه افراد معمولا با فرض باور پذيري دروغ مي گويند.
خوب اين روزها خيلي دروغ ها را مي خوانم. اصلا كنجكاوم كه علاوه بر اينكه چطور دروغ مي گويند حتي به اينكه چگونه دروغ مي گويند. به جمله هاشون حساسم. نگاه مي كنم ببينم موقع دروغ گفتن معمولا چه روشي دارند. اما الان فرضم اين است كه آدماي احمقي نيستند ولي چطور اينچنين دروغ هاي ضايعي مي گويند. برايم مسئله شده است. يعني فكر مي كنم در چه شرايط و نوع نگاهي آنها دروغ هايشان را "باور پذير" مي دانند؟ شايد خودشان منبع معتبري مي دانند كه صحت و سقم مطالب چون با خود آنها سنجيده مي شود دروغ هايشان باور كردني است. شايدم مي دانند دارند دروغ مي گويند ولي آنرا دروغ هاي مصلحتي مي دانند كه با قدرتي كه در اختيار دارند مي توانند دروغ بودنشان را جبران كنند. اما يك فرض خيلي نا خوشايند دارم. چقدر وحشتناك است آنها در حالي كه دروغ مي گويند بنظر خودشان دروغ نياييد؟ بدجوري در اين فكرم كه با اين قسم دروغ ها بايد چي كار كرد!
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/09/02ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
ایستگاه نظر آباد منتظر قطار ایستاده بودیم. این ایستگاه تازگی ها نزدیک اشکذر ما راه اندازی شده. البته تصویری که از یک ایستگاه بزرگ در ذهن دارید بریزید بیرون. یک ساختمان اداری با یک سالن انتظار کوچک، شبیه سالن انتظار سیر و سفر ترمینال آرژانتین با یک سکوی سیمانی جلوی آن. هیچ حصار یا دیواری ایستگاهی را احاطه نکرده است. دورتا دور ایستگاه زمین افتاده است که با یک فاصله چند متری زمین کشاورزی شروع می شود. البته اینها به خوبی پیدا نیست چون آنجا تاریک تاریک است فقط جلو سکو توسط یک چراغ روشن شده است. وقتی قطار نزدیک می شود یک نقطه نورانی می بینی که به تو نزدیک می شود. اگر مدت زیادی باشد که منتظر قطار باشی از دیدن آن نقطه نورانی حس خوبی خواهی داشت. هنوز در سیستم صدور بلیط ایستگاه نظر آباد لحاظ نشده برای همین در بلیط مبدا را ایستگاه یزد زده است. اهمیتش در این است که تو دقیقا ساعت رسیدن قطار را نمی دانی. هر چند از ساعت حرکت از یزد می توانی تا حدودی تخمین بزنی. این است که همیشه حداقل کمی انتظار جزء بی برو برگشت این ایستگاه است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/09/01ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
دو روز گدشته را در یک کارگاه آموزشی شرکت کردم که در مورد مهارت های داشتن یک ازدواج موفق بود. خوب نمی خواهم در در مورد مطالب بسیار مفید این کارگاه با تجربه های جذاب از فعالیت های دسته جمعی اش توضیح بدهم. می دانید اینکه الان در مورد ازدواج می نویسم خودش در بین اعضای حلقه یک فعالیت خلاف مواضع رسمی حلقه است. و مستوجب عتاب برای اینکه بیشتر فضا دستان بیاید خورده ای بیشتر صبر کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه
1388/08/23ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تو می دانی که تنها سلاحمان امید به توست
. بار دیگر بزرگیت را به ما نشان دادی و اجازه ندادی این تنها سلاحمان را از ما بگیرند. چه خوب نشانمان دادی که سر وعده ات هستی و دعاهایمان را بی پاسخ نمی گذاری. آه مظلوم را شنیدی و آن را بی پاسخ نگذاشتی.
چه زود دعایشان را مستجاب کردی حتی قبل از اینکه جلسه دعا تمام شود. چه هدیه ای بالاتر از اینکه با شکستن حرمت مجلس دعای خانواده های بی پناه، مظلومیتشان عیان شود . چه مکری بالاتر از اینکه ننگ زدن دست بند به دستانی که به سوی آستانت بلند شده بود بر دامنشان بنشیند. و چه پاداشی بالاتر برای دوستانمان که در حال دعا برای دوست در بندشان بازداشت شوند. مرکو و مکرالله و الله خیرالماکرین.
+ نوشته شده در جمعه
1388/08/01ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
میخواهم روزانه بنویسم تا از زندگیم محافظت کنم. میخواهم با نوشتن، از خاطراتم محافظت کنم. میدانم؛ یعنی تازگیها فهمیدم که یکی از مهمترین سرمایههای فرد در زندگیاش "خاطراتش" هستند. خاطرات هستند که به زندگی بعد میدهند وگرنه در "آن" که زندگی فقط یک "اتفاق" است. یک اتفاق ساده. این اتفاق در طول و سوار بر موجی از خاطرات است که معنا دار می شود. بنظرم وقتی میگویی زندگی میکنم یعنی همین خاطراتی که با نخ تسبیح "من" به هم به هم وصل هستند. به این ترتیب زندگی همین خاطرات تلخ شیرین است و البته خلق خاطره. میدانی فکر می کنم با خاطرات فربه،تر زندگی ما "زندگیتر" میشود. برای زندگی عمیقتر، باید خاطرات بیشتری داشت. با خلق رویداد، حس و حال و تلاشهای خاطره انگیز.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/07/26ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
الان تو کافی شاب هستم. او دارد یادداشتی که عصر در دفترچه یادداشت کافه نوشتم می خواند. می گوید برایش جالب است. آنرا اینجا تایپ می کنم تا خودم هم داشته باشم اش:
می دانی کافه به نظرم جایی است که زمان از حرکت می ایستاد و دنیا با همه ی مسائلش پشت در می ماند. تو می مانی و دوستی و خلسه ی آرام بخش فارغ از دغدغه های مزاحم. این می شود که نوشیدن انواع نوشیدنی هایی که فقط اسمشان فرق می کند، اینقدر گوارا می شود. تو می گویی و می نوشی و می آرامی در جزیره ای آرام در میان دریایی نا آرام با آبی شور و گه گاه با کوسه های بی رحم. جزیره ای که یک نخل بلند و صبور دارد. نخلی که تگیه گاهی شده است هرچند پوستش زبر است. هر چند میوه هایش دست نیافتنی است؛ اما تکیه گاهی است دست یافتنی.
پی نوشت: فرض کنید کفاشی میخی را می کوبد. او متوجه چکش نیست. چکشي که میخ را می کوبد حس نمی کند.. فقط میخ است که کوفته می شود. بقول هایدگر در این وضعیت چکش ready to hand است. اما اگر چکش یا این فرایند دچار مشکل شود فرد متوجه چکش می شود. که present at hand کلمه ای است که هایدگر برای آن برگزیده. شاید یک مثال دیگر این دو مفهوم را واضحتر کند. فردی از عینک استفاده می کند. این فرایند از خلال عینک انجام می شود كه او متوجه آن نیست. یعنی همان Ready to hand . اما اگر همان عینک دچار مشکل شود مثلا شیشه اش ترک بردارد، این واسطه را می بیند. متوجه عینک می شود. یا همان Present at hand .
مدتی است که خیلی چیزها برایم Present at hand شده است: خیابان، قدم زدن، صدای آدامها، آبی که توی دستشویی میریزم. آشپزی، حالت صورت آدم ها، طبیعت، آسمان، کاغذ، پله ها، افق، طعم ها، بوها حسهای آشنا ولی غریب و هزاران چیزی پیش پا افتاده که قبلا نمی دیدم. الان دوست دارم همین چیزها را بیشتر تجربه کنم و در آنها با دیگران شریک شوم. نمی دانم این چیزهای که اغلب ساده، تکراری و پیش پا افتاده تلقی می شود برای دیگران حوصله سر بر است یا نه؟
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/07/20ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
.... دلم لک زده واسه نوشتن. دارم خفه می شم. کلی حرف توی کلون گیر کرده. آخ هوار! انگار فقط دیورا های اوین رفته عقب تر. زندانی به بزرگی ایران و 70 ملیون زندانی. چقدر دوست دارم و اسه هم بندام حرف بزتم. چقدر دوست دارم دیوارهای این زندان با حرفام سوراخ کنم. دارم خفه می شم.
+ نوشته شده در شنبه
1388/07/18ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
وقتی دیوارهای بلند و آدمهای کوتوله تو را احاطه کرده اند. وقتی نرمی تنت زیر سختی باتوم فریاد می زند. وقتی سکوت قبرستانی میان فریاد و فحاشی بازجو گم می شود. وقتی سر درد ناشی از بی خوابی های مداوم کرختی تن بی تحرکت در سلول انفرادی را تحمل پذیر می کند. وقتی سفیدی پوست آفتاب ندیده زیر کبودی تنت گم می شود. وقتی تهدید به تعرض هایی می شوی که حتی نمی توانی بازگو کنی. وقتی با حسرت تلاش های صادقانه برای اصلاح میهن را به یاد می آوری و تلاش آنها برای اعترافات دروغ، پیش چشمت است. وقتی برق نگاه پاکترین فرزندان انقلاب هنوز در یادت هست و تقلای ناپاکان برای لکه دار کردن آنها را می بینی. وقتی پیشانی های پینه بسته و انگشترهای عقیق به هیچ ارزش دینی و انسانی پایبند نیستند. وقتی آنها که خود را ضابط قضایی می دانند حقوق قانونی تو را لگد مال می کنند. وقتی شور زندگی زیر تکرار مکرر "تو را آویزون می کنیم" می میرد. وقتی بر اثر تلقین بازجوها لحظه شکستن استخوان گردنت موقع اعدام را تصور می کنی. وقتی بازجو سعی دارد تو را مجبور کند که خودت خودت را بزنی. وقتی این وافعیت که پدرت را موقع روبدنت جلو خودت با گاز فلفل و شوکر ضرب و جرح کرده اند در کنار فضای غیر وافعی که همه تو را فراموش کرده اند می نشیند. وقتی حس می کنی هیچ نهاد قانونی و تقیدات دینی و اخلاقی از تو حفاظت نمی کند. وقتی به تو می باورانند که همه تو را فراموش کرده اند. وقتی به این باور می رسی که از خانواده کاری که بر نمی آید، خودشان هم در معرض تهدید هستند.
وقتی خودت را تنهای تنها می یابی. درست در اوج احساس بی پناهی، تنها تصور اینکه قدرتی هست که صدای تو را از درون سلول تنگ می شنود و دیوارهای بلند مانعی برای حس کردن دستهای مهربانش روی شانه ات نیست، تو را از فرو پاشیدن حفظ می کند. در آن لحظات او تنها تکیه گاهت است که می توانی به آن پناه بری. الطافش را حس کردم و رد معجزاتش را دیدم.
انفرادی فرصت خوبی بود برای اینکه ترجمه قرآن را بارها مرور کنم. یک آیه هست که مضمون آن در قرآن چند با تکرار شده است: انسان وقتی در شرایط سخت قرار می گیرد به یاد خدا می افتد. و چون پایش به ساحل می رسد فراموش کار می شود. اکنون این یادداشت را می نویسم که اگر روزی الطاف خداوند را فراموش کردم این یادآوری تذکری باشد تا ظلم و تعدی که به من رفته است را فراموش نکنم و یاد او در ذهنم زنده بماند.
پی نوشت: نذر ماردم برای زیارت امام رضا باعث شد فرصت نشود تا از دوستانی که در مدت بازداشت به من لطف داشته اند و برای کمک به وضعیت من تلاش کرده اند تشکر کنم. از همه ی شما متشکرم. خصوصا دوستانی که خانواده ام را تنها نگذاشته اند که مهم ترین کمک به فردی که دستش از همه جا کوتا است تنها نگذاشتن خانواده ی اوست.
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/06/17ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
”دوست“! چند ساعتي است بي خوابي زده به سرم. از بس تو اين چند روز رفتم تو فكر ”دوستيها“. البته ميدانم ”دوستي“ اينجا معني گذشتهاش را ندارد. ”اينجا“ دوستيها بيشتر پيمانهاي چند جانبه و شراكتهاست. دليلش هم پيامدهايي مانند هرچيز شراكتي دیگر است. دليل ”دوستي“ در بيرون از دوستان است. اما كاش همه چيز مثل ”آنجا“ بود. كاش حداقل بيخيال واژه ”دوستي“ براي ناميدن اين شراكتها ميشدند. اينجا ديگر دوستي ”عادتها“ هم نيست كه آن به طرفه العيني بر باد ميرود.
اين روزها با اينكه" اينجا" دور و برم خيلي شلوغ است اما احساس ”تنهايي“ ميكنم. كاش خدا اين "آزمونهاي" سخت را پيش روي دوستيها نميگذاشت. حداقل دلمان خوش ميماند به دوستيها. توهمي كه كساني اينجا دوستمان دارند, "افيونمان" بود. "دوست!" واي نميدانم چه شده است. الان مدام نشانههايش در ذهنم رژه ميروند.
اين آزمونها برايم نشاني بود كه اينجا روي بعضي از ”دوستيها“ بيش از حد تكيه كردهام. انگار روي ابر قدم گذاشته بودم اما نشانگر بعضي از ”دوستيها“ هم بود كه قدرش را نميدانستم. هنوز هم ميشود دوستيهاي يافت كه دليلهايش در خودمان باشد؟ خودش دليل خودش باشد؟
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/01/06ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تا حالا به فرم سخنرانی رهبران سیاسی کشورهای مختلف را با هم مقایسه کردهاید؟ یکی از نکات جالب انتخابات آمریکا برای من نظم گفتار نطقهای سیاسی بود. حساسیتم به این موضوع بعد از خواندن مقاله استعاره و سیاست جورج لیکاف جلب شد. مقایسه که کردم دیدم یک وجه ممیزه مهم دارند. سخترانی نامزد ریاست جمهوری آمریکا هیجان بر انگیز است؛ پر است از نشانههایی که حساسیتها مردم را تحریک میکند. مالامال از نظام ارزشی آمریکاییهاست. حساسیتها اخلاقی را بیدار میکند. چشماندازهای کلی را ترسیم میکند. حس همبستگی و روح جمعی را تقویت میکند. در یک کلام شور دارد. و نظم گفتار اوباما در صحبتش دربارهی سیاست خارجی متمایز از نظم گفتار یک متخصص مثل بزژینسکی است. در حالی که بنظرم در کشور ما خصوصا در بین اصلاحطلبان، رهبران سیاسی مثل بروکرات و تکنوکراتها حرف میزنند. این هم نشانهای است از همان نگاه به سیاست که در قسمت اول گفتم. سیاست تلاشهای تکنیکی خالی از ارزش برای افزایش سود جمعی است. همان شعور بی شور.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/12/14ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یکی بود، یکی نبود. نه! نمیخواهم قصه بگویم فقط فکر میکنم با با تمثیل بتوانم دربارهی یک مشکل روشنتر حرف بزنم. آره روز و روزگاری، وزیری برای اینکه خودش را به پادشاه ثابت کند با کلی همت و تلاش شبانه روزی، بالای کوهی بلند، مشرف به پایتخت، قصری با شکوه بنا کرد. بعد از پایان کار ساختن، از شاه دعوت کرد تا از دستاوردش رونمایی کند. پادشاه که از ساخته شدن یک کاخ روی قله کوه حسابی به وجد آمده بود در حالی که به استخر بزرگ روبروی تلار نگاه میکرد گفت: آفرین حتی استخر هم این بالا ساختهای اما حالا با چه آبی استخر را پر میکنی؟ وزیر فکر اینجایش را نکرده بود. اما وزیر حاذقتر از این حرفها بود و بلادرنگ فکری به ذهنش رسید: جشنی برای افتتاح قصر برگزاری میکنیم. جارچیان اعلام میکننند که همه مردم شهر موظفند برای شرکت در جشن، یک مشک پر از آب با خودشان بیاورند. آوردن یک مشک اب بالای کوه که کار سختی نیست ولی وقتی همهی مردم یک مشک آب با خودشان بیاورند و بریزند توی استخر، پر خواهد شد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه
1387/12/03ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
از بس گفتم من خبر ندارم خسته شدم. از این حس ناخوشایند موبایلم را خاموش کردم. نمیدانم در حس من شریکید یا نه اما اینکه میبینم نسل ما چشماش به دهان "این چند نفر" دوخته و گوشش را برای کوچکترین ندایی تیز کرده است؛ همهی هم و غمش اشارتهای "این چند نفر" است؛ برایم بسیار تلخ است. این که میبینم که نشستهایم منفعل و اراده و حرف "این چند نفر" است که تاریخ این مملکت را ورق میزند، برای به سختی قابل تحمل است.
هیچ موقع حس خوبی به تماشاس ورزش نداشتم آخر فکر میکردم اصلا چیز خوبی نیست که تماشای تلاش دیگران، افیونی باشد برای نیازم به تلاش. این روزها فکر میکنم صحنهی سیاست کشور شده است مثل استادیوم فوتبال که فقط "این چند نفر" دارند وسط بازی میکنند و بقیه تماشاچی، حالا چه تماشاچی فعال و چه منفل، فلان بوقی یا هرچی، تاثیرشان بر روی بازی همان تاثیر تماشاچی بر روی بازیکنان است.
همیشه از حالم از کَل کَل استقلال-پیروزی به هم میخورد؛ از رجز خوانیهایی که هیچ دخلی در نتایج نداشت. مجادلات، بحث و گفتگوهای بچهها حتی مطالب روزنامهها را -که تو این روزها- میبینم، فکر میکنم همان روزنامههای ورزشی است اما و اما از همهی اینها وقتی برایم اوضاع تلختر میشود که میبینم خیل "فعالین" چه خورسندند از این تماشاچی بودن. حالم از این نوع سیاستورزی به هم میخورد.
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/11/13ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یک دفعه این سوال در ذهنم ایجاد شد، اگر من به هر دلیلی مطلع شوم که اگر حداکثر شش ماه زنده هستم، زندگیم را چکار خواهم کرد؟ و زمان باقیمانده را چگونه خواهم گذارند؟ خوب برایم سوال جذابی آمد! بنظراتان اهمیت این سوال چیست؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/10/17ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
جمع، فرد، دوستی، خود نگری و.. اینها کلیدواژههایی هستند که قرار است این یادداشت را با آنها بسازم. اما میدانید، ماندهام که چگونه بنا کنم که همه بتوانند وارد آن شوند. مدتی است که بحثی بین "ما" در جریان است که چگونه بنویسیم. بگذریم که این "وسواس" باعث شده است که اساسا "دوستانمان" کمتر بنویسند. پرسش این است که به تجربههای شخصی آمیخته کنیم یا از آن بپیراییم؟ ساده و روان بنویسیم یا دقیق و فنی؟ خوب این اختلاف نظر باعث شد که یکی از "اعضا"ی "جمع" دیگر در جمع نویسندگان وبلاگ نباشد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/10/01ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
از پنجره به بیرون خیره شدهام؛ از بالا به پایین به ماشینهایی که توی ترافیک گیرکرده اند نگاه می کنم. محمد میگوید ستونی برای مطلب دانشجویی داریم. یک یادداشت بنویس در حد 300 کلمه. همانجور که دارم به شهر نگاه کنم، به این فکر میکنم که درباره چه بنویسم؟ از این بگویم که چند سالی است که دانشگاه سیلی میخورد؟ از این بنویسم که دیگر دانشگاه حرمت ندارد و دانشجو مورد احترام نیست؟ از این بگویم که بهترین استادانمان را از دانشگاه حذف کردهاند؟ این بنویسم که همکلاسانمان ستاره دار شدهاند؟ از این بگویم که خواهرانمان بجرم پسر نبودن سهمشان از دانشگاه کم شده است؟ از این بگویم که برادرنمان به اتهام شهرستانی بودن از راهیابی به دانشگاهها معتبر بازماندهاند؟ از این بگویم که دانشگاه زیر فشار در حال خفه شدن است؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/09/25ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
جواد حیدری
تقدیم به دوست عزیزم شروین
"به بهانه ی نوشته ی جذابی که از شروین خواندم"
در متون اخلاقي، عرفاني، فلسفي و كلامي گاهي «عشق» را با «محبت» مترادف ميگيرند و گاهي بين اين دو تفكيك قايل مي شوند كه اين تفكيك هم به دو اعتبار است: گاهي ميگويند متعلق عشق و محبت متفاوت است، يعني انسان به بعضي از موجودات محبت پيدا مي كند و به بعضي ديگر عشق و گاهي ميگويند شدت عشق و محبت متفاوت است. يعني وقتي محبت شدت پيدا مي كند به آن عشق گفته مي شود و محبت مرتبه فروردين و عشق مرتبه فرازين است. ما در بحث خود، محبت و عشق را به معناي دوم ميگيريم يعني به تفكيك ميان محبت و عشق قايليم، منتها به اعتبار شدت و ضعف. عشق انسان به چه موجودي ميتواند تعلق بگيرد؟ در پاسخ بايد گفت تمام موجودات از اين حيث كه ميتوانند متعلق عشق آدمي قرار بگيرند با هم تفاوتي ندارند. هر موجودي- حتي يك تكه سنگ- ميتواند متعلق عشق آدمي قرار بگيرد. منتها اين موجود بايد دو ويژگي را از ديد عاشق – به صواب يا به خطا- احراز كند تا بتواند معشوق او قرار بگيرد: اول: اين كه در معشوق بايد ويژگي يا ويژگي هايي وجود داشته باشد كه به نياز يا نيازهايي از عاشق جواب مثبت بدهد. دوم: اين كه معشوق بايد انسا نوار (Personal) تلقي شود. اگر يكي از اين دو ويژگي يا هر دوي آنها نباشد، عشق متولد نميشود. عاشق همواره با نيازهاي وجودي (اگزيستانسي) خود سر و كار دارد و در پي موجود يا موجوداتي است كه بتواند به آنها پاسخ دهند و به همان ميزاني كه اين نيازها از سوي معشوق پاسخ داده شود، عشق متولد مي شود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/08/30ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
نه دیدم نمیشود نور را تحمل کرد. برگشتم عینک که فتوکورومیکم را برداشتم. اینجوری شاید میشد نور را تحمل کرد. من رفتم تا بابا و سعید -که میرفتند به کارگاه سر بزنند- را همراهی کنم. کارگاهها عموما در حاشیهی شهر واقعند. اگر چه محل خواب کارگران در همان کارگاه است ولی وسعت کارگاه باعث میشود باز هم وسایل کارگاه به طور جدی در معرض سرقط باشند. معمولا در این منطقه برای رفع این معضل از تیرههای خاصی سگ استفاده میکنند. البته شما باید تصور سگهای پشمالو و پاکوتاه جذاب -که گهگاه میشود در دست افراد در پیادهروهای خیابان دید- را از ذهنتان دور کنید. این سگها معمولا رنگها تیرهای و پاهای بلندی دارند. هیبتشان جوری است که شما فقط با دیدنشان رنگتان خواهد پرید. نکته جالب اینست که این سگها که در کنار انسانها زندگی میکنند از انواع دیگر آن که در طبیعت رشد میکنند وحشیترند. پاردوکسیکاله نه!خوب بگذارید برایتان توضیح خواهم داد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/08/26ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
نه دیدم نمیشود نور را تحمل کرد. برگشتم عینک که فتوکورومیم را برداشتم تا بشود نور را تحمل کرد. میدانید یکی از نتایج این آلودگی شدید تهران این است که شما هرگز نور خورشید را آنچنان که مثلا در یزد میبینید، حس نکنید. هر بار که میآیم یزد -البته این بار شدیدتر شده بود- گویی از سیاه چال آمده باشم بیرونُ چشمم نمیتواند آسمان پر نور یزد را تحمل کند. می فهمم واقعا باورش سخت است ولی حتما باید تجربه کنید که اینجا اکسیژن هوا شما را مصموم میکند. آنقدر هوای آلودهی تهران استشاق کردهام که اکنون هوای یزد هم برایم شده است یک کیمیا! چنان سرخوش میشوم که لب باغِ آنار میایستم؛ دستانم را باز میکنم؛ خنکی نسیم را روی صورتم حس میکنم؛ چشمانم را میبندم؛ نفس میکشم؛ نفس میکشم فقط؛ دمهای عمیق؛ همان طور که هوای مست کننده را استنشاق میکنم، ذهنم به این مشغول میشود که این چه شرایطی است که در آن پرتاب شدهام که تنفس هوای پاک هم مسئله شده برایم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه
1387/08/25ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
نمیدانستم اداره کنندگان روزنامهها برای چه صفحهی اندیشه در نشریاتشان راه انداختهاند؛ اما توجه به این روزنامهی کارگزاران برای من حسابی راه گشا بود. چگونه؟ الان میگویم. نمیدانم به مطالب غالب در صفحه اندیشه این روزنامه توجه کردهاید یا نه؟ ولی اگر دقت کرده باشید، حتما متوجه شدهاید که گرایش غالب نوشته با بنجلترین انواج چپ تخیلی -که یکسره به دموکراسی فحش میدهند و گرایش ضد دینیشان را هم میشود به وضوح دید- است. خوب چه اشکال دارد؟ اشکالش این است که این روزنامه متعلق به حزبی است که قبلا اعلام کردهاست لیبرال دمکرات مسلمان است.
شاید نشان از این است که اداره کنندگان این روزنامه نمی فهمند لیبرال دموکرات مسلمان خیلی با کمونیست ضد دین خیلی فرق دارد! شاید هم دلشان به حال این چپهای تخیلی سوخته، مثل همهی جهان لیبرالها چپها را در پناه خود گرفتهاند. شاید هم اندیشه پشم حساب شده و حداکثر نقش این است که یک صفحهی روزنامه را سیاه کند، چه اهمیتی دارد با چه اراجیفی!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
جواد حیدری
بحث معنای زندگی در سه رشتهی روانشناسی، فلسفهی اخلاق، و فلسفهی دین مطرح میشود. میتوان گفت که اهم مباحث آن به شرح ذیل میباشد:
الف)غرض و غایت از طرح مباحث معنای زندگی چیست؟ چرا باید زیست و نباید خودکشی نکرد؟ اصلا چرا باید زندگی معنایی داشته باشد؟ به عبارت دیگر، ما آدمیان چه نیازی به معنای زندگی داریم؟ معنای زندگی چه نیاز/نیازهای ما آدمیان را برآورده میکند؟ آیا زندگی بدون معنا امکان دارد؟ اگر امکان دارد، مطلوب هم هست؟ و...
ب)معنای "معنا"چیست؟ آیا مراد از معنا همان هدف است؟ یا اینکه مراد از معنا ارزش است؟ و در صورت سوم مراد از معنا، کارکرد است؟ آیا معنای زندگی "کشف"کردنی است؟ یا از امور "جعل" کردنی؟ آیا مراد از معنای زندگی معنای "جهان هستی" است؟ یا مراد زندگی "نوع انسانی" است؟ و یا اینکه، مقصود از معنای زندگی، زندگی "فرد انسانی" است؟ مراد از " زندگی " چیست؟ آیا زندگی همان علم و اراده است؟ احساسات و عواطف چطور؟ و ...
ج)چه معنا یا معانیای برای زندگی توصیه شدهاست؟ چه اهداف یا ارزشها و یا کارکردهایی برای زندگی توصیه شدهاست؟ آیا زندگی به عنوان بک بازی است؟ یا داستان، یا تراژدی، یا کمدی، یا هنر، یا آرزو، یا نیروانا، یا نوع دوستی، یا افتخار، یا حقیقت طلبی، یا عشقورزی، یا خیر خواهی، یا ... .چه چیزی باعث شدهاست معانی زندگی این همه متکثر شوند؟ سنخ روانی؟ تعلیم و تربیت متفاوت؟ وراثت؟
د)چه آثار و نتایجی بر معناداری زندگی –فارغ از این که این معنا چه باشد-مترتب است؟ چه آثار و نتایج فردی و روانشناختی و چه آثار و نتایج جمعی و جامعه شناختی؟ و به همین ترتیب به بی معنایی.
با این مقدمه مختصر می پردازم به ایرادات و اشکالات دوستان عزیزم:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/08/20ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
جواد حیدری
دلهره، تشویش، دغدغه، اضطراب، غربت، گمگشتگی، از خودبیگانگی، خشم، رنج، وحشت، سرگیجه، بیفریادی، ترسناکی، بیمعنای، بیهودگی، اندوه، غم، حسرت، ندامت، یاس، درماندگی، بیچارگی، افسرگی، پوچی، نگرانی، بیثمری، سرگشتگی، دلتنگی و خشمارنج.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه
1387/08/17ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
استیضاح کردان به نظر اتفاق سادهای نبود. وزیر دولت آقای احمدی نژاد علی رغم حمایتها او به اتهام دروغگویی از کابینه حذف شد. امروز با اغلب کسانی که برخورد داشتم جلسهی استیضاح را مستقیم گوش داده بودند. این شاید نشان از عمق افتضاح به بار آمده بود شایدم نشانی از استعداد جامعهی ایران اگر مسائلی را جدی تلقی کند، باز به سیاست حساس خواهد شد.
اما الان میخواهم نشانهی دیگر -که در این رویداد خودش را نشان داد- شما را به آن حساس کنم.
یکی از بحثهایی که گاهی در فضای سیاسی ما رایج بوده، اشاره بنبستهای حقوقی است. بدین معنا که مشکلات ما ریشه در ساختارهای حقوقی کشور دارد. را اصلاح اوضاع نیز تغیر قوانین از جمله قانون اساسی است. برخی نیز در مقابل ادعا کردهاند که مشکلات ما سیاسی و ساختار قدرت است. وگرنه همین نظامحقوقی ظرفیتها فروانی را دارد و حتی میتوان در صورت پشتوانه قدرت سیاسی از آن تفسیرهای دمکراتیکتری داشت.
خوب برای من استیضاح کردان نشان از قوت نظر دوم بود. یعنی اینکه مشکلات ما ریشه در قوانین ندارند و الزاما با اصلاح آنها مشکلی حل نخواهد شد. چطور؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/08/16ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
با SMS مهدی رفتم سراغ رادیو موج FM و شنیدن جلسهی استیضاح علی کردان وزیر کشور دولت اصولگرای محمود احمدینژاد. تناقض گوییهای مکرر علی کردان و دفاع ناشیهاش خارج از تصورم بود. او حتی در طول جلسه دست به دامن دروغ شد که بعد از اشاره استیضاح کنندهگان دورغش را تکذیب میکرد. غافل از اینکه حافظهی قویی احتیاج نبود که صحبتهای چند دقیقه قبلش را بیاد داشته باشیم.
استضیاح کنندگان برای رهایی از دورغ – تکذیبها کردان فایل صوتی صحبتهایش را پخش کردند. حتی سردار فیروزآبادی نقل قول کردان را بیدرنگ تکذیب کرد. این موضوع عصبانیت کردان را چنان برانگیخت که فیرزوآبادی را تهدید به افشا و انتشار نوار مکالمه کرد. این نشانی بود از اوج استئسال کردان.
من به تجربه برای قضاوت در مورد توانایی ذهنی افراد، به نظم گفتارشان توجه میکنم. نظم و دایره واژها، حالت روانی فرد در حین صحبت کردن و تسلط بر "جادوی کلمات" برایم نشانی از تواناییشان است. بنظرم همیشه یکی نشانهی سیاست مداران باهوش، قدرت بیان و توان خطابتشان است. البته به نظرم علیالعلوم نیز ناخوادگاه چنین موضوعی در تصور اولیهشان از افراد تاثیر جدی دارد.
اما نکتهای که در طول جلسهی استیضاح نظر من جلب کرده بود ضعف شدید کردان و نماینگان مجلس هشتم از این حیث بود. سخنرانیهای تصنعی، پر از کلیشههای رایج، مملو از ترکیبهای تکراری و بیروح. نطقهای پر از تپق و جملات بیفعل یا بیتناسب. دایره لغات محدود ... همه و هم نشان از این بود که نمایندگان فعلی مجلس شورای اسلامی در چه سطحی از توانایی برخورداند.
پینوشت: تنها کسانی که صحبتهایشان را از رادیو شنیدم و در ذهنم با آن نشانه که گفتم حقیر نیامدند آقای نوباوه و لاریجانی بودند.
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/08/14ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
درک تحولات تاریخ معاصر کشورمان -اگرچه فاصلهی نزدیکی با ما دارد- به این راحتیها برای من قابل درک نبودهاست. یکی از این موارد است که چگونه بعد از مشروطه پارلمان به مرور نقش خود را از دست میدهد. بجای اینکه نمایدهی مردم باشد برای نظارت بر قدرت، به بازوی تشریفاتی آن تبدیل میشود. بجای نقد و نظارت حاکمان، مجیزگویی و توجیه را پیشه میکند. برای سخت بود که بفهمم چگونه نهادهای مدرنی مثل پارلمان در سرزمین ما پا نمیگیرد. گویی ایرانمان شوره زاری است که فقط خارهای استبداد در آن مجال رشد دارند. از همه برایم عجیبتر این که چگونه مردم و از آن مهمتر آزادیخواهان این مرز و بوم، خشک و پرپر شدن پارلمان را با سکوت به نظاره نشستند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/08/14ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
کوه! حلقهی مدرس و کوه نوردی؟! نه نمیشود تصورش را کرد یاشار تن به تابش نور خورشید بدهد و صبحگاهان تن از رخت خواب گرمش بکند؛ اما حلقه بر کوه رفتن مصمم است. شاید راه اینکه یاشار را در کوه نوردی در کنارمان حس کنیم همین باشد که اینجا از آن بنویسیم اینگونه او را به جمع بیاوریم.
اما چرا کوه؟ میدانید استعارهای که به ذهن ما رسید سنگینی بود. قدرت آنچنان سنگین است که خیلی از ارتفاعات بالا نمیآید و تهنشیسن میشود در شهرها. در کوه درتعلیق از زندگی روزمرهی از غل و زنجیر اقتدار نیز رهاییم. در تعلیق و فارق از قدرت میتوانی حس کنی آزادی. جیغ و فریادهامان نشانی بود از همین برای خودمان.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/08/12ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سید محمد سعید شجاعی
ايراني بودن چيست؟ ايراني كيست؟ سوالي كه امروزه زياد به گوش دغدغه بسياري از " متفكران و روشنفكران " از نوع ايراني شده است. برخي از اين جماعت معتقدند كه اساساً روشنفكري ايراني در چالش با اين مسأله شكل گرفته است. اما آيا اين پرسشي اصيل است؟ در واقع بين يك انسان از نوع ايراني و يك انسان از نوعي ديگر- آفريقايي، اروپايي، آمريكايي و ... چه تفاوتي به جز تفاوت هاي اقليمي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي وجود دارد؟ تفاوت هايي كه به مرور زمان رو به شباهت دارد. آيا انساني مي تواند مدعي رسالت تاريخي يا تمدني خاصي باشد؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/07/28ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یکی ویژگیهای جذاب دکتر بهشتی به اعتراف دانشجویان و بسیاری از کسانی که با ایشان آشنا هستند، فروتنی خاص ایشان است. برایم بسیار شور انگیز است در دورهای که بسیاری مفتخرانه، نخوت میورزند؛ و جز با هابرماس یا رئیس جمهوری آمریکا حاضر به گفتگو نیستند، استادمان، علی رغم مشغلههای فراوانش، گفتگوهای ما را دنبال میکند. ایشان یادداشتی خواندنی که بنظر اشارهای هم به نوشته اخیر رتوریک دارد برایمان فرستادهاند، که در پی میآید:
نسل سوخته و نسل خاکستری
سید علی رضا حسینی بهشتی
گاه که به یادداشتهای دوران دانشجویی خودم مراجعه میکنم شباهتهای زبانی زیادی میان آنچه طی سالیان اخیر با تفاوت گذاری میان نسل من و نسل پس از من رایج گشته میبینم و از خود میپرسم تصویر رایج از این تفاوت نسلی تا چه حد واقعی است و آیا تفاوتهای موجود میان این دو نسل بیش از آنکه حاصل تفاوت در فرایندهای شکل گیری آرمانها و هدفها (و یا شاید بهتر باشد بگوییم «مفهوم زندگی سعادتمندانه») باشد، نتیجة طبیعی دگرگونی حال و هوای مراحل عمرمان نیست؟ تردیدهای بزرگی که در آنچه پیرامونمان میگذشت، اظهار اشمئزاز از نفاق و دورویی که سکه رایج آن روز نیز بود، گله از بلاهتهای مستمر در شیوههای اداره امور، شکهای سهمگین در باورهایی که فضای اسنتشاق آزادانه اندیشهورزی را سنگین کردهبود، و بسیاری چیزهای دیگر، ما را نیز در تب و تاب «جستجوی واقعیت» به «حقیقت گویی در مقابل قدرت» سوق میداد.
آری! این درست است که دنیا را جدی میگرفتیم، چنانچه هنوز هم میگیریم، اما نتیجه آن جدی گرفتن افزون بر زنده نگه داشتن روحیه حقطلبی، رنجی بس سهمگین بر شانههایمان تحمیل میکرد، چرا که میدانستیم دامنه نیاز به اصلاح امور بسیار فراختر از آن است که بتوانیم به آیندهای روشن دل ببندیم. اما با آنکه بسیاری از ما نیز نه لیبرال بودیم و نه مارکسیست، آتش درون را زنده نگه داشتیم، چرا که میدانستیم زندگانی بدون شعله، آتشگهی خاموش خواهد بود، و شاید همین باعث شد که به «نسل سوخته» مشهور شدیم!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه
1387/07/26ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
"رومانتیسم، فايدگرايي و مفهوم آزادي در فلسفه سياسي جان استوارت ميل" عنوان پايانامهي سعيد شجاعي يكي ديگر از بچههاي حلقه مدرس است. جلسه ي دفاع او يكشنبهي آينده 28/7/87 ساعت 13:30 در سالن دفاع برگزار ميشود. اينم اولين يادداشتش براي رتوريك:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/07/24ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تعهدات اخلاقی! هووم!؟ چقدر به آن فکر کردید؟ حالا شاید فکر کردن هم چندان کار پر اهمیتی نباشد. چقدر در معرض قضاوتهای اخلاقی قرار گرفتهاید؟ مثلا احتمالا فقیری ببینید که باور کنید شرایطش بسیار سخت است و شما میتوانید با بخشیدن بخشی از پولتان وضع او را از یک وضع فلاکت بار نجات دید! نه دقیقا همین مورد ولی به نظرم موارد شبیه این برخوردهاید. خوب حدس من این است که در این موارد شما به احتمال زیاد به این فرد کمک کردهاید.
بنظرم ما در شهود اخلاقی مشترکمان درک میکنیم که چنان ما به بتوانیم به گونهای، انسانی را را از درد و رنج نجات دهیم، وظیفهی اخلاقی داریم که این کار را انجام دهیم. خوب حالا اگر این کمک کردن باعث سختی و مشقت ما باشد چی؟ مثلا فرض کنیید شما برای یک گردش مفرح با جمعی از دوستان به دامان طبیعت رفتهاید. بعد از اندکی پیادهروی به جوانی -که بر اثر سقوط از دچار حادثه شده است- بر میخورید. او زخمی دارد که در حال خون ریزی است و ممکن است جانش را از دست بدهد. برای نجات او شما باید قید تفریح و گردش با دوستان را در یک روز خوب و در یک هوای عالی بزنید و با مشقت فراوان جوان مجروح را مسافت طولانی او را به یک درمانگاه برسانید. باز بنظرم وظیفه اخلاقی ما حکم میکنید که برای نجات جان یک انسان از تفریحمان صرف نظر کنیم؛ و اگر کسی چنین کاری نکند میتوان او را سزاوار سرزنش اخلاقی دانست.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/07/22ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهدی فارغالتحصیل شد. او اولین عضو حلقه مدرس بود که از پایاننامهاش دفاع کرد. جلسه دفاع و مباحث طرح حاشیههایش بسیار آموزنده بود. اما نکته که میخواهم توجه شمار به آن جلب کنم یک پرسش و پاسخ بود. نمیدانم کدام یک از داوران بود –شاید دکتر تاجیک- که پرسید این پایاننامه چه دردی از ما (ایران) دوا میکند. جواب مهدی قابل تامل بود. او با کنایه گفت که علیالاصول در تربیت مدرس به چیزی که اندیشیده نمیشود کاربرد آن است. الان نمیخواهم درباره سنت پژوهشی دانشگاه تربیت مدرس بنویسم اما نکتهای هست که به نظرم اکثر پایاننامهها از آن رنج میبرند و تربیت مدرس همچون همه در این سنت غرق است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/07/18ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
جلسه دفاع از پاياننامه دوره كارشناسي ارشد علوم سیاسی مهدی امیری:
عنوان:
بنیان های فرآیند های تصمیم گیری سیاسی در جوامع متکثر؛ مقایسه ی تطبیقی رهیافت خنثی گرایانه و کمال گرایانه
استاد راهنما: دکتر سید علیرضا بهشتی (دانشگاه تربیت مدرس)
استاد مشاور: دکتر عباس منوچهدی (دانشگاه تربیت مدرس)
داور1: دکتر محمدجواد غلامرضا کاشی (دانشگاه علامه طباطبایی)
داور2: دکتر محمدرضا تاجیک (دانشگاه شهید بهشتی)
چکیده:
در سنت فکری لیبرال دو رویکرد عمده نسبت به نقش دولت در ترویج یا عدم ترویج زندگی نیک (خوب) در عین وفاداری نسبت به وجوهِ مختلف تکثر، در جوامع متکثر، وجود دارد. این دو رویکرد عبارت است از رویکرد خنثی گرایانه و رویکرد کمال گرایانه. خنثیگرایان خواستار بیطرفی و خنثی بودن دولت در مواجهه با تعاریف مختلف و رقیب دربارهی زندگی خوب و نیک هستند.
در طرف دیگر بحث، کمال گرایان هستند که خنثی بودن دولت را نا ممکن و حتی مضر به اصول لیبرالیسم و جوامع متکثر می دانند و آن را در روش و ماهیت نقد می کنند.
پژوهش حاضر بر آن است تا با بررسی مفهومی رویکردهای خنثی گرا و کمال گرا، استدلالهای این دو رویکرد را دربارهی نقش و کارکرد دولت در باب زندگی نیک بررسی و مقایسه کرده و با در نظر گرفتن اصول حاکم بر لیبرالیسم، پاسخ های منسجم تر را بسنجد.
برای این منظور ابتدا تاریخ مفهومیِ چنین بحثی در غرب را بررسی کرده تا ریشه های چنین بحثی آشکار شود، آن گاه به بررسی اصول لیبرالیسم و سپس مواضع خنثی گرایان در رابطه با دولت و نسبت آن با ترویج زندگی خوب پرداخته ام. در نتیجه گیری پژوهش، موضع منسجم تر از نظر خود را توضیح داده ام.
کلید واژگان:
امر خیر، جوامع متکثر، خنثیگرایی، کمالگرایی
زمان دفاع و مکان جلسه ی دفاع:
4 شنبه، 17 مهر ماه، 1387، ساعث 10-12 – دانشگاه تربیت مدرس، دانشکدهی علوم انسانی، طبقهی سوم، سالن دفاع
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/07/15ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
باز هم مکرر به خواب پناه میبرم! آره حق با خواهرم است؛ من با خوابیدن از دنیای واقعی فرار میکنم. این چند روزه دوباره بدجور حس یک زندانی را دارم. حس یک زندانی که با دیوارهای بتنی چنان سخت احاطه شده است که حتی ضربهی تیشه به دیوار حاصلی جز جرقه نشان از اوج سختی ندارد. بارها به این و آن گفتهام که واقعیت پر از ساختارهایی است که که ارادهی ما زیر جبرش له میکند و باید پذیرفت فقط در منطقه الفراغها برای جولان اراده مجالی هست؛ اگر نه آن دیوار بتنی سختیش را به سختی به ما نشان خواهد داد.
اما نَع این همهی ماجرا نیست. این ذهن لاکردار اینچنین هم، قابل برنامه ریزی نیست. آنقدر فیتیله این مطالبان را پایین کشیدن شاید منجر به خاموشی شعلهی شور در وجودمان شده است. آخر مگر بدون شور و فقط به اتکای شعور آنهم شعوری که به برنامهریزی تقلیل یافته است میشود زندگی کرد و حرکت داشت. حداقل من نمیتوانم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/07/08ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آقا شده سر رشته تحصیلی با دوستانتان کَل کَل کنید؟ عجب سوالی! حتما شده. خوب یادمه که ترم اول لیسانس، همکلاسیها دو دسته بودیم، برق گرایش الکترونیک و برق گرایش الکتروتکنیک! چه رجزهای که نخواندیم! البته این قصه ادامه داشت بعد از تحصیل خواهرم در رشتهی حقوق این دعوا جبههی دیگری گشود. این دفعه جدال بین مهندسها و حقوقدانها در گرفت که در خانهی ما به نسبت مساوی حضور داشتند.
این ماجرا وقتی من رشتهی تحصیلیم را تغییر دادم به اوج خودش رسید! به مرور دریافتم که این جدال بسیار جدی است. شاهد بودهام که صاحب نظران برجستهی علوم انسانی میگفتهاند که مشکلات بدلیل این است که تدبیر امور در دست مهندسان است که پیچیدگی مسائل اجتماعی را نمیبینند و امور انسانی را مکانیکی میبینند. از آنطرف هم مهندسان برجستهای را دیدام که استادید علوم انسانی را بدلیل نداشتن ذهن مهندسی و منظم، فاقد درک دقیق مسائل و توانایی حل آنها، میدانستند.
مرور سرسری پایاننامههای برای من نشانی بود از اینکه بچههای که با پیشینهی مهندسی وارد علوم انسانی شدهاند "حل مسئله" و " کاربرد" برایشان موضوع است؛ در حالی که کسانی که در سنت علوم انسانی خالصتری هویت علمیشان شکل گرفته "حقیقت" و "زیبای" نیز موضوع پر اهمیتی است. البته به عنوان معدل میشود اینها را گفت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/07/03ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
گفتار در دفاع از اعتراف سقراطی
شروین مقیمی
"آقای الف: می دونی خانم ب، تو یه "متفکر" مارکسیستی و به همین خاطر نمی تونی پیش فرض های ضد فرد گرایانت رو در نگاه به یک انگاره لیبرالیستی پنهان کنی و به هر صورت اونو بروز می دی.
خانم ب: آره من ابایی ندارم که یک "متفکر" مارکسیست لقب بگیرم و به هر حال دارای سویه های غیر لیبرال از لحاظ فکری باشم. ولی مشکل شما "اندیشمندای" لیبرال عدم التفات به جامعه به عنوان یک کل مقوم فردیت فرده."
گفتگوی وبلاگی و البته خیالی فوق رو خوب از نظر بگذرانید. مطمئن هستم که چنین ادبیاتی برای بسیاری از دوستان وبلاگ نویس خیلی غیر متعارف نیست و القابی که دو طرف نثار هم می کنند اگر در گیومه قرار نمی گرفت اصلا توجهی را بر نمی انگیخت. اغلب می کوشیم تا به مضمون مباحث توجه کنیم و خوب حواسمان را جمع می کنیم تا مشکل هر یک از طرفین بحث را به هر ترتیب که شده تشخیص دهیم تا شاید ما هم به عنوان "متفکر" سوم وارد گود شده و کامنت بدیلی برای ادامه بحث ارائه کنیم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/07/01ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خوب به قول محمدرضا جنیدی رتوریک کم کم دارد تبدیل میشود به آگورای ما. آگورا میدانی بوده است در دولتشهرهای یونان که امکان گفتگویی شهروندان را فراهم میآورده است. الان فضای سایبر جایی که به ما امکان گفتگو و تشکیل ذهنی مشترک( نه ذهنیت مشترک) را فراهم میآورد. هر چند برخی از کسانی که این وبلاگ را پیش از این میخواندند از محو شدن محوره شخصی آن گلهمندند. اما من با اکثر دوستان که نظرشان را شنیدهام موافقم که رتوریک جدیتر و البته خوادنیترشده است. "جمع" اگرچه در این دوره مورد طعن است اما همچنان ذهن مشترک جمعی توان و لذتی دارد که امیدوارم "افراد" از آن نگذرند. البته این "ما" که میگویم همهی کسانی است که اینجا مینویسند، میخوانند و بگونه حتی غیر مستقیم در گفتگوها مشارکت دارند.
علاوه فکر کردن با صدای بلند همانطور که از نام رتوریک بر میآید "ما" مینویسیم تا خوانده شویم و شاید در فضای بین نوشتن و خواند، صورت بندی نوعی آگاهی را رقم بزنیم. هرچند بروی نسبت بین عمل و نظر توافق نداریم اما حداقل به نظر من صورت بندی "آگاهی" جدید خود عملی رادیکال است.
دنیای سایبر که حلقه مدرس اکنون به آن پا گذاشته، بازاری است با قواعد هر بازاری. هرچند من فکر میکنم پرداختن هنجاری و اندیشهای به سیاست برای ما مزیتی رقابتی مناسب است اما هنوز امیدوارم دست نامرئی این بازار ما را بگونهای هدایت کند که سریعتر جایگاهمان را پیدا کنیم.
خوب است بدانید "ما" تصمیم داریم با تغیراتی فعالیتمان را جدیتر کنیم؛ اما قبل از آن، خیلی مایلیم بدانیم که بنظرتان "تغیرات" مناسب کدامها هستن؟ چگونه بنوسیم؟ به چه بپردازیم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/06/27ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خوب، کم کم بچههای حلقه مدرس دارند وارد گود میشوند؛ بنظرم تنوع دیگاهها، خواستگاهها و رویکردها میتواند به غنای وبلاگ بیافزاید. شروین از بچهها دورهی دکتری اندیشه سیاسی است. دانشجوی ممتاز ورودی خودش هم در دوره کارشناسی ارشد بودهاست. اگر چه پایاننامهاش را در دوره ارشد به یونان کلاسیک پرداخت (چنان که گاه به شوخی به او گفته شده است که روی دورهی پیشا تاریخ کار میکند) اما گویا قرار است تز دکتری را روی اسلام فارسی زبانان کار کند. حالا انشاالله به مرور بیشتر با این عضو حلقهی مدرس آشنا خواهید شد.
از مکتب بغداد تا حسینیه جمکران
شروین مقیمی
اخیرا کتابی را مطالعه کردم با عنوان "احیاء فرهنگی در عهد آل بویه: انسان گرایی در عصر رنسانس اسلامی". کتاب نوشته جودل کرمر از اسلام شناسان معاصر است. این اثر پژوهشی درخشان در حوزه فکر و فرهنگ ایرانی- اسلامی در سده چهارم هجری یعنی سده ای است که تمدن اسلامی به اوج شکوه و عظمت خود می رسد. جذابیت کتاب برای من به قدری بود که آن را علرغم وزن و حجم نسبتا زیادی که داشت همواره با خود به این طرف و آن طرف می بردم تا در صورت فراهم آمدن فرصتی کوچک، به ویژه در اتوبوس یا حتی تاکسی مطالعه آن را از سربگیرم. جذابیت این اثر بیشتر از کیفیت کم مانند پژوهشی آن و البته ترجمه روان و زیبای مترجم فارسی- محمد سعید حنایی کاشانی- به دغدغه شخصی من که به احتمال خیلی زیاد دغدغه بسیاری از ماست باز می گشت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/06/25ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یادم هست برای یکی از دوستان توضیح میدادم که سیاستورزی هنر بدیهی کردن "روایتها" است. هر کس بتواند روایتی کارمدتر به نفع خودش را تثبیت کند؛ بر واقعیت چیره شدهاست. مثلا به همین برنامه خبری 20:30 صدا و سیما دقت کنید. به واقع اصلاحطلبان آنگونه که 20:30 روایت میکند، نیستند؛ اما وقتی همه این این "روایت" را باور کردند، خیلی نمیشود از واقعیت، مستقل از آن روایت درکی داشت؛ زیرا که روایتها، واقعیت را قالب زده و او را به صدا در میآورد. نشانش هم اینکه به مرور چینش نیروهای اصلاحطلب همان تقسیم بندی شد که 20:30 روایت کرد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/06/20ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بدجوری عصبانیم! از اینکه میبینم تیشه برداشتهاند و بر ریشه مملکت میزنند. از اینکه میبینم به اسم عدالت، آنرا به مسلخ بردهاند. از اینکه میبینم مردمان کشورم فقیرتر میشوند. از اینکه میبینم هر روز هموطنانم فرصت خروج از وضع فلاکت بارشان را از دست میدهند. انگار هم قسم شدهاند ایران نابود کنند حتی نامش را. انگار عهد کردهاند که انسان ایرانی را نابود کنند. انگار میخواهند حتی واژهی عدالت هم دیگر برایمان معنایی نداشته باشد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/06/19ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
امیدوارم فرصت شود کمکم با بچههای حلقه تربیت مدرس آشنا شوید. محمدرضا جنیدی یکی دیگر از این بچههاست. هرچند محمدرضا مثل ما سه نفر نیست که نظراتش را روی دایره بریزد اما بلاخره شاید بشود کمکم چیزهای ازش خواند. آهان خوب است بدانید آقای جنیدی ما شیفتهی خانم آرنت است و مثل اُو، با هایدگر هم سر و سری دارد. محمد رضا پایاننامهاش روی مفهوم دوستی مدنی در اندیشهی آرنت است. فکر کنم همین قدر معرفی برای خواندن این مطلب کافی باشد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/06/18ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
میدانم که از شکاف بین نسلی زیاد گفتیم و زیاد شنیدم. از فاصلهای که بین ما و نسل پدرانمان است. از جهانی متفاوتی که داریم. حتما شما هم گله کردهاید که نسل ما درک نمیشود. اما تا حالا به کسانی که فقط چند سال از ما کوچکترند (و شاید از روی تقویم نشود آنها را نسلی متفاوت خواند) توجه کردهاید. فکر نکم! چون همان خصلتهای قبلیها را داریم. فکر میکنیم نگاهمان بدنیا آنقدر بدیهی است که نسل بعدی هم جز آن گرزیزی ندارد. ما هم توهم این را داریم که که مسائل، دغدهها و راه حلهایمان عام و جهانشمولند و بیگمان جوانان همه از جنس ما هستند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه
1387/06/08ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مضمون خبر این بود: یک وبلاگ نویس اعدام شد. میتوانست یک فاجعه باشد. محمدرضا فراخوان داده بود که در این باره بنوسیم تاخونش پایمال نشود. دستم به نوشتن نرفت چون نمیتوانستم باور کنم. اگرچه در این سالها گاه برخوردهای خارج از چارچوب و قوانین در برخورد با منتقدید را دیدهبودم ولی در تصورم نمیگنجید که فردی بخاطر وبلاگ نوشتن اعدام شود.
متاسفانه دستگاههای رسمی هم آنقدر در این سالها دروغ گفتهاند که نشود به آنها اعتماد کرد. این بود که سعی کردم از مجراهای مختلف پیگیر ماجرا شدم. دیروز تقریبا مطمعن شدم که ماجرا چیز دیگری است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/06/04ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یکی از اشتراکات من، مهدی و یاشار استاد راهنمایمان دکتر سید علیرضا حسینی بهشتی است. بسیار برایمان مایه افتخار است که یاداشتی برای وبلاگمان و توصیهای از او دریافت کردهایم. خوب است این را هم بدانید که ما واحد نظریههای عدالت را با ایشان گذارندهایم.
عدالت اجتماعی: فهم بسیط و فهم مرکب
سید علیرضا حسینی بهشتی
در اینکه شهروندان هر اجتماعی، صرف نظر از اینکه در چه زمان و مکانی میزیند، در جستجوی زندگی بهتری هستند، نمیتوان شک کرد. و تصور میکنم اینکه این وضعیت بهتر، اگر نه برای همه، دست کم برای بیشتر مردم، به معنای وضعی «عادلانه» تر است، بتواند مورد توافق همة ما باشد. در فرهنگ ایرانی- اسلامی ما نیز، فلسفة «انتظار» چیزی نیست جز یک مطالبة اجتماعی طبیعیمان بعنوان انسان: آرزوی داشتن وضعیتی بسامانتر در سایةی منجی موعود.
تلاشها، و بیش از آن، آرزوهای دولت نهم در جهت تحقق همین خواسته است. اما اینکه آیا سیاستگزاریهای برخاسته از این آرزوهای بزرگ ره بکجا میبرد، پرسشی است مهم که باید فارغ از رقابتهای سیاسی روز بدان اندیشید. قصد ندارم در اینجا به جنبه های مختلف این پرسش و یا پاسخهای احتمالی به آن بپردازم، چه میدانم ارایة یک درسگفتار خسته کننده خلاف عرف وبلاگ نویسی این مرزوبوم است، اما از آنجا که شما «رولزیها» را علاقمند به موضوع میبینم، میخواهم تنها به یک نکته اشاره کنم و آن اینکه، شاید درد مشترک همة ما این باشد که با وجود آشنایی کم و بیش به پیچیدگیهای ساختاری و کارکردی جوامع بشری معاصر، هنوز هم به فهم های بسیط از مسئلة عدالت اجتماعی پایبندیم، و در نتیجه، هنوز هم بدنبال ارایة راهکارهای بسیط برای دستیابی به وضعیتی عدلانهتر هستیم. این در حالی است که فهم درست خود صورت مسئله، برای یافتن راهحلهای مناسب ضروری است.
تراژدی اسفبار طرح «سهام عدالت»، و دلهره آورتر از آن، طرح جنجالی «هدفمندسازی رایانهها»، هر دو منبعث از همین فهمهای بسیط از صورت مسئله است. به اینها اضافه کنید طرح «نظام هماهنگ پرداختها»، معیارهای سهمیهبندی سوخت و دهها لایحه و طرح دیگری که به باور من، در عین حال که از سر دلسوزی برای آسبپذیرترین اقشار جامعه پیشنهاد شدهاند، بدلیل تکیه بر همین فهمهای بسیط، دامنة فقر و تنگدستی را در میان آن اقشار گستردهتر خواهد کرد.
به همین دلیل است که برای پیمودن راه دستیابی به طرحهای عدالت گستر، چارهای جز عبور از جادة پرپیچ و خم فهم مباحث نظری ارایه شده در این زمینه نیست. در همین راستاست فهم موضوع عدالت به مثابه موضوعی چندرشتهای و بین رشتهای در حوزة علوم اجتماعی، و بیش از همه، اقتصاد، فلسفة سیاسی، جامعه شناسی و حقوق. به دوستان «رولزی» پرشور و نشاطم توصیه میکنم دغدغههای عدالت خواهانة خود را با ارادهای استوار برای مطالعة بیشتر و بیشتر نظریههای عدالت همراه سازند، و از افتادن به ورطة شتابزدگی در اختیار موضع پرهیز کنند، چه این همان شیوهای است که در زمانة ما سکة رایج بازار گشته؛ توصیهای که میدانم فراتر از توان و انگیزهشان نیست.
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/05/28ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
"چه چیز امکان یک جامعه عادلانه را فراهم میکند؟" مسئله فهم این است که آیا جامعه عادلانه است؟ آیا جامعهای که ما الان در آن زندگی میکنیم عادلانه هست یا نه، و آیا ما میدانیم چگونه باید به آن گذار کنیم؟ به طور طبیعی پولدارها، آدمهای زیبا و افراد باهوش، مستعدند که بگویند جامعهشان عادلانه است در حالیکه فقرا، افراد زشت و آدامهای کند ذهن بیشتر علاقه دارند که جامعهشان را ناعادلانه بدانند. این که به اینقدر ساده از مردم پرسیده شود که جامعه عادلانه چگونه است جواب نخواهد داد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/05/27ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
حتما دربارهی عملکرد بنگاهها و موسسات دولتی و خصوصی (غیر دولتی) شنیده یا خودتان مقایسهکردهاید. برای مثال نوع و کیفیت خدمات بانکهای دولتیمان با آنهمه سابقه را با بانکهای خصوصی –که خیلی هم پر سابقه نیستند- را بسنجید. یا مدارس غیر دولتی با مدارس دولتی یا حتی بیمارستانهای دولتی در مقایسه با بخش غیر دولتی. این تفاوت سطح خدمات در شرایطی است که همه میدانیم بنگاههای دولتی با پول هنگفت ( و مُفت) نفت اداره میشوند و در رقابت با بخش خصوصی از حمایتها ها و گاه حقوق انحصاری استفاده میکنند. با این همه میدانیم اکثر افراد اگر امکاناتش را داشته باشند، ترجیح میدهند از خدمات بخش غیر دولتی استفاده کنند؛ اما در کشور ما یک استثنا وجود وجود دارد که افراد ترجیح میدهند از خدمات بخش دولتی استفاده کنند. میتوانید حدس بزنید کدام موسسات را میگویم؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/05/22ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بیتفاوتی جامعه، مسئلهی در خور اهمیتی است که با فراخوان توحیدلو، بحثهای جالبی را برانگیخت. هرچند خودم خیلی جامعه را بیتفاوت نمیبینم. این فقدان سرمایههای اجتماعی خصوصا نبود اعتماد بین خود اعضای جامعه است که باعث امتناع کنشها و مشارکت اجتماعی میشود و شرایطی را رقم میزند که ما رفتارهایی که از جامعه انتظار داریم مشاهده نکنیم اما چون طراح بحث آن را حذف کرده است در این یادداشت از آن صرف نظر میکنم. نامیدی جامعه چیزی نیست که برای دیدن آن نیازمند تلاش فروان باشیم. شاید با توصیفهایی که دوستان با نظرگاههای گوناگون از آن کردهاند درکمان را گسترش دادهاست.
مشکل اصلی اما نظر من اراده گرایی افراطی -که در پس ذهن فعالین جامعهی ما وجود دارد- است. این طرز تلقی به بگونهای نا آگاهانه به جامعه نیز تزیق میشود. این موضوع را قبلا کاملاتر بحث کردهام. آنچه الان میخواهم (بدون توضیح) طرح کنم این است که سرخوردگی شدید (نامیدی) و تقدیر گرایی -که شکل مدرنش در سیاست صبر و انتظار خود را نشان میدهد- پیامد غیر قابل اجتناب اراده گرایی است. به نظر من هیچ تغیر و اصلاح آنچنان که ارادهگرایان تصور میکنند ممکن نیست. از این رو بیشک آنان که فکر میکنند با عظم جزم و طرحی مناسب میتوان شرایط را دچار تحول کنند قربانیان واقعیت بیرحم خواهند بود. بی تردید سرها پر باد سختتر به ساختارهای سخت خواهند خورد.
رگههای چنین تلقی از امور را میتوان در نوشتههای دوستان دید. نشانهی آن چشماندازی صریح یا ضمنی است که در نوشتههای دوستان برای برون رفت از این وضعیت وجود دارد. آنان که در انتظار اتفاقی خاص هستند که نشان دهد تحول جدی ممکن است تا باز جامعه را امیدوار شود، بیشک در دام ارادهگرایی افتادهاند.
هر کنشی نیاز به انگیزهای کافی دارد. یک آفت بزرگ در این شرایط این است که عدهای (هرچند از سر دلسوزی) برای ایجاد انگیزه سعی کنند چنان وانمود کنند که تغیرات بزرگ و تحولهای اساسی قابل تحقق است. چرا که حتی اگر چنین امید بی اساسی ایجاد شود نامیدی شدیدتری را سبب خواهد شد. راهحل پایهای برای برون رفت از این وضعیت ایجاد انگیزه برای تغیرات کوچک است.
+ نوشته شده در شنبه
1387/05/19ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
همین الان رسیدم خانه. البته نه همین الانِ الان. اندازهای که خستگی سفر را با یک دوش آب سرد بشورم. این اولین تجربهی اردوی خارج از استان سمپاد تهران بود و دو روزی طول کشید. آنقدر اتفاق “نشاط” آور افتاد که نمیدانم از کدام بگوییم؛ از پیدا کردن خانه تنها دو روز مانده به اردو یا سفر به منطقهای بکر در بین رشته کوههای البرز که تا حالا هیچکدام اسمش را هم نشنیده بودیم. از خوابیدن در حسینهای روستا که در یک قبرستان واقع بود یا قدم زدن بچه در نیمههای یک شب پرستاره. از مینی بوس نقلی یا اتفاقی که داشت ماشین را به ته دره میفرستاد. از دریاچهای که کنارش صبحانه را خوردیم یا قورباغهای که شکار کردیم و مارماهی که پیاش گشتیم. از شیبهایی تند که مینی بوس نمیتوانست برود بالا یا درههای عمیق و زیبای که کنار مسیرمان بود. از میهمان نوازی اهالی دراسله یا ابری که همیشه کل روستا را احاطه کرده بود. از آنهمه خنده یا لحظات “نشاط” آور. از تمام لمپن بازیها یا گفتگوهای جدیمان دربارهی نظرایات اخیر دکتر سروش؛ از “نعمت” همهی شعرهای که بزور قافیههایش را جور کردیم یا همخوانیهایمان. ازشعرهای زیبایی که دوستان در مسیر خواند یا آواز خواندن “نشاط” آور احمد؛ از بازی دستهجمعی یا بازی که احمد راه انداخت و حسابی باعث “چشم” تو “چشم” شدن شد. از سوتیهای بچهها یا تیکههای نو. از کارهای تیمی یا زیر کار در رفتنها؛ از شوخیهایی که خاطرهانگیز شدند یا حرفهای جدی که در خاطرمان خواهد ماند. نمیدانم از کدام یک بگویم اما الان میفهم آن حرف خانم میرعلمی که چند برنامهی قبل با حسرت گفتای کاش جمعمان پیش از اینها شکل گرفته بود!
پینوشت1: من در فرصتهای بعدی بخشهایی از ماجراهای اردو را برایتان بازگو خواهم کرد.البته در وبلاگ لوتوس .
پینوشت2: آقای مخاطبی -که بار اصلی برنامه رو دوش او بود- و حجت دانشجو هم -که بخاطر اردو آمد تهران و مجوز برنامه را آماده کرد- دستان درد نکند.
پینوشت3: و اما “ترین” های اردو که با رای گیری توی مسیر برگشت انتخاب شدند. سوسولترین: آقا نعمت رضا؛ مسئولیت پذیرترن: محمد؛ پرکارترین: حجت؛ زیر کار در رو ترین: احمد؛ برادرترن: رحمان؛ مهربانترین: طباطبایی؛ شلوغترین: حمزه؛ میکاپترین: کیوک؛ آشپزترین: ویدا؛ عکاسترین: سینا؛ خوابآلوترین: راحله؛ مارمولک ترین: سینا و پدیدهی اردو که عنوان کر کر خندهترین را فتح کرد: احسان
+ نوشته شده در جمعه
1387/05/18ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
امروز بعد ظهر در برنامهای که کمیسیون زنان جبههی مشارکت تدارک دیده بود شرکت کردم. برنامه در اعتراض به لایهی اخیر دولت دربارهی خانواده بود. زیرزمین ساختمان پلاک 180 شاید تنها جای باقی مانده است که میشود صدای اعتراضی را همچنان از آن شنید. مراسمهای از این دست علاوه بر گفتن و شنیدنش برای من یک آئین اجتماعی هم هست. به همین دلیل مثل همیشه سعی کردن جلو یکی از گوشههای سالن بنشینم که هم سخنرانها را راحت ببینم هم جمعیت را. اینجوری بیشتر حس میکنم که تماشگر نیستم بلکه من هم در این آئین جمعی مشارکت دارم. اکثر جمعیت را خانمها تشکیل میدانند. بگونهای جالت چه در نوع پوشش -که شاید نشانهای بود برای خاستگاه فکری و فرهنگیشان بود- و چه ردهی سنی متکثر بودند. یک طرف میز کنفرانس خبرنگارها و سوی دیگر بعضی از سخنرانان نشسته بودند. سمت چپ میز کنفرانس هم یک میز چوبی بلند بود که مجری توانایی پشت آن برنامهها را اعلام میکرد. گاه هم با شعری زیبا طراوت خاصی به مراسم میداد. روی دیوار سالن پشت سر سخنرانها هم بنری نصب شده بود که روی آن نوشتهبودند " نه؛ به لایحه ضد خانواده". سخنرانهای متعدد و از نگاههای مختلف به موضوع میپرداختند. در حین برنامههم بروشورهای مختلفی مرتبط با همین لایحهی کذایی توضیع میشد. برای یک تومار خطاب به نمایندگان مجلس هم امضا جمع میشد.
من کنار علی نشسته بودم و به سخنران گوشش میدادم و گهگاهی هم جمعیت را برانداز میکردم که یک دفعه فکرم رفت سراغ پایاننامهی مهدی. او در حال مقایسهی نظریاتی رقیب در پاسخ به این سوال است که آیا دولت باید نسبت به یک طرح خاص یا آموزهی معین جانبدار باشد یا بیطرف؟ آنچنان که او روایت میکند با بررسی دیدگاههای رقیب در این زمینه کفه به نفع طرفداران دولت بیطرف سنگینتر است.
در فکر نسبت دولت بیطرف -که مطلوب ما بنظر میرسد و مسائلی نظیر قوانینی که سبک خاصی از زندگی (مثل چند همسری) را حمایت یا ممنوع میکند- بودم که رو کردم به علی و گفتم: آقا به نظرم دولت مطلوب فرضی ما -که نسبت به آموزههای گوناگون بیطرف است- حق ندارد چند همسری به عنوان سبک خاصی از زندگی را ممنوع کند! علی با چشمانی که از تعجب گرد شده بود با لحنی که کمی پرخاش هم همراه بود گفت: بعداً دربارهاش صحبت میکنیم!
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/05/15ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
“… دکتر مدرسی چند باری با من درباره پاتوق های بچه های سمپاد گفته بود. ولی خوب فرصت نشده بروم تا امسال تعطیلات سال نو… پاتوق بچههای سمپاد، چهارشنبه اول هر ماه در یکی از سفرهخانههای سنتی یزد برگزار میشود. به هر حال بعد از کلی منت کشی، خواهرم حاضر شد من را برساند. دم در از یکی از گارسونها پرسیدم بچههای سمپادی کجا هستند. لنگ لنگان مسیر اشارهاش را دنبال کردم. در کنار تالار در حالی که به عصا تکیه داده بودم داشتم دنبال چهرهی آشنایی میگشتنم که دیدم یک نفر کاغذ به دست آمد به سمتم. با خودم گفتم خوب بلاخره یک نفر من را شناخت.
- شما آقای؟
- غالبی هستم
- عضو انجمن هستین؟
- نه آقا!
- سمپادی هستین؟
- بله!
.
.
در این حین که آخرین تیر امیدم برای یافتن “آشنای”ی به سنگ این بازجوی “غریبه” خورده بود صدای دکتر مدرسی را شنیدم که گفت: به به؛ آقای غالبی! و ادامهی تعارفهایی که در این مواقع معمول است. خوب بدین ترتیب وارد پاتوق شدیم. حالا از جزعیات نیم ساعت اول می گذرم. داشتیم با دکتر و چند نفر از جمع برای برنامه ریزی برای پاتوق تهران صحبت می کردیم”.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/04/26ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یک اتفاق مهم! چی؟ من برای اولین بار بابت تئاتر پول پرداخت کردم! مهم نبود؟ خوب بگذارید بگویم چرا مهم. تقریبا همهی دوستان نزدیک من متفقالقولند که من از هنر و حض هنری بهرهای نبردهام. البته به شکل اغراق شدهاش بهقول یحیا آنتی هنر! البته بودند دوستانی که سعی داشتن با آموزشهای هنری سواد زیبایی شناختی من را بالا ببرند ولی سکنجبین صفرا فزود. چطور؟ قصه این است که مثلا الان وقتی از دوستان میخواهم فیلم بگیرم تاکید میکنم که آقا لطفا هنری نباشد! آخه چند باری که سعی کردم به اصرار این دوستان بشینم و از این فیلمهای سیاه و سفید ببینم، حقیقتا از چیزی سردر نیاوردم! اصلا دیوار بیاعتمادی بین من و دوستان هنرمندم بزرگتر از این حرفهاست که با این تلاشهای مذبوهانه خللی در آن ایجاد کند. به محض شنیدن واژه هنرمند واژههای دِپرسی، تنهایی، رنگهای سیاه و خاکستری و تمایلات مازوخیستی توی ذهنم رژه میروند. گو اینکه رنگهای گرم، شادی و سرخوشی و درآویختن با دنیای واقعی گناهان غیر قابل بخششند در دنیای این دوستان است. آقا اصلا برای اینکه برای اینکه عمق ماجرا دستتان بیاید، بگذارید شما هم بدانید که من "دنیا دیگه مثل تو رو نداره" بنیامین رو به "سمفونی نهم" بتهون، "اَمریکنپای" را "دِد مَن" جیم جار موش و یک پورترهی زیبا را به "مسیح گلا" سالوادر دالی ترجیح میدهم. به عبارت واضحتر بر اساس ذائقهی هنری من قطعا جز طبقهی لمپن پروتالیا هستم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/04/11ساعت   توسط حمزه غالبی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهدی امیری صفت
نمی دونید چقدر از باخت روسیه به اسپانیا در مرحله ی نیمه نهایی خوشحال شدم. مسلما هیچ خصومت شخصی با این تیم یا بازیکنانش ندارم و این تنفر غلیظ احتمالاً بر می گرده به انزجارم از کشوری به نام روسیه و تاریخ پر از استبداد، استعمار و در قرن اخیر مبارزه ی تمام عیارش علیه دنیای آزاد...
روسیه این کشور تزاز ها و ایوان های مخوف. روسیه این کشور لنین و استالین و کمیسرهای خلق که دمار از مردم بد بخت شوروی سابق در آوردند. روسیه کشوری که اعضای مرکزی "پولیت بورو" (اعضای مرکزی دفتر سیاسی حزب کمونیست) و عوامل سازمان های امنیتی اش، که "وکیل خلق و زحمتکشان عالم بودند" به نا گاه یک شبه ملیاردر شدند. روسیه این کشور لعنتی که 80 سال عالم و آدم رو سر کار گذاشت و بعد یه شبه خودش را منحل کرد و همان حزب لعنتی کمونیست و اعضایش شدند روسا و مسوولین کشور "آزاد فدراسیون روسیه"...
روسیه کشور محصولات صنعتی آشغال و زمخت. روسیه سرزمین هواپیماهای بی کیفیت. روسیه سرزمین ودکای آشغال و عرق سگی. روسیه کشوری که در سیاستِ خارجی جز بد بختی و فلاکت نصیب هم پیمانانش نکرده. روسیه کشوری که چندین برابرِ آمریکا به وحشیانه ترین روش ها در اقصی نقاط دنیا آدم کشته و جنگ راه انداخته و ما فقط چسبیدیم به آمریکا و ویتنام...
روسیه کشوری که در رابطه با ایران و ایرانی جز خیانت و دغل از او سراغ نداریم... آه که چقدر از روسیه و "مشتقاتش" منزجرم. هیچ کشوری در دنیا به اندازه ی روسیه در من ایجاد نفرت نمی کند. نمی دانم چرا مسوولین ایرانی تاریخ نمی خوانند واز آن عبرت نمی گیرند. تا کی می خواهند منافع ملت را با کشور خرس های آدم خوار پیوند زنند؟
+ نوشته شده در شنبه
1387/04/08ساعت   توسط حمزه غالبی
|