می نویسیم چون با نوشتن آرام می شویم. با نوشتن حس رها شدن می یابیم. با نوشتن سبک می
شویم. با نوشتن خشم و نفرتمان را از نسلی انقلابی که آرزو هایمان را بر باد داده،
فرو می کاهیم. با نوشتن آرزو های سرخورده و بر باد رفته مان را فریاد می آوریم...
می نویسیم جون کاری دیگر نمی توانیم بکنیم: نوشتن "افیون" این نسل است.
نوشتن می تواند تریاک توده ها باشد...
آن قدر ازآمدن و نوشتن سعید خوشحال شدم که تصمیم گرفتم در مورد او و مطلبش
مطلبی جداگانه نوشته و به او خیر مقدم گویم...
برادر دوست
داشتنی ام سعید، احسنت. خیلی زیبا نوشتی و مثل امتحانات دانشگاه ات، خلاصه و
مفید!! البته در دانشگاه شاید چنین نگارشی مقبول نمی آمد، اما در اینجا به عکس، باعث می شود بیشتر
خوانده شوی و مطالبت گیراتر باشند!
من نوشتنت را به فال نیک می گیرم و مطمئن هستم که با آمدن تو، بیش از پیش
"حلقه" انسجام و رونق می یابد و انشا الله در آینده جمع مان می تواند به
فکر مجله یا نشریه نیز بیفتد. جا دارد باز در این جا از حمزه به خاطر بلند نظری اش
و تلاش و کوشش اش در به راه انداختن چنین فضایی برای گفتگو تشکر کنم.
می خواستمردیه ای (بخوانید نقد غیر سازنده!) بر فوکو و تحلیل گران انتقادی و گرایش های
متاثر از آن ها دراندیشه ی قاره ای اروپا بنویسم، ولی آن را می گذارم برای روز های
آینده...
اتفاقاً می خواهم از خود نقد و نوشتن انتقادی بگویم. نقد چیست؟ چرا این قدر در
این کشور بر "نقد سازنده" تاکید می شود؟ اصلاً این قید
"سازنده" از کجا پیدایش شده است؟
حمزه غالبی چند روز پیش مطلبی به من گفت که نشان از بحران و وضعیتی عجیب در نسل ما و به خصوص قشر نخبه و تحصیل کرده ی این نسل دارد. داشتیم درباره ی سخنرانی های برخی از مسوولین حکومتی در ایران صحبت می کردیم. حمزه گفت که تا چندی پیش وقتی فلانی صحبت می کرد، او خشمناک می شده است و احیاناً کلامی درشت بر زبان می آورده است.
ولی حال وضعیت متفاوت است و او در مقابل حرافی ها و بی منطقی ها نه تنها دیگر برافروخته و عصبانی نمی شود، بلکه کاملاً بی تفاوت یا کانال را عوض می کند، یا بلند می شود می رود...
دکتر کاشی در سفر اخیر خود به مکه و
مدینه این پست را در بلاگ خود به آدرسwww.javadkashi.blogspot.com نوشته اند. قسمت اول آن را چند روز پیش پست کردم و
در این جا قسمت دوم و آخر آن در پی می آید.
دکتر کاشی از اساتید دوست داشتنی من در دانشگاه
علامه طباطبایی بوده اند و من دروس مربوط به اندیشه ی سیاسی در غرب را با ایشان
گذراندم. ایشان علاوه بر استادی توانا در حوزه ی اندیشه ی سیاسی، از پیشگامان
مباحث مربوط به تحلیل گفتمان در ایران هستند و معدود آثاری که در این راستا از
منابع دست اول به فارسی ترجمه شده است، (از جمله آثار فرکلاف و ون دایک) توسط
ایشان صورت پذیرفته است.
دکتر کاشی علاوه بر حوزه ی نظر،
از معودود (شاید هم تنها) اساتید علوم سیاسی هستند که در تحقیق و پژوهش های
"پیمایشی و کمی" نیز فعالیت های گسترده و کم سابقه ای داشته اند. دکتر کاشی
علاوه بر موارد فوق، استادی به دور از تکبر و غرور مبتلابه اهل علم هستند و تا
آنجا که بتوانند دانشجویان را با روی باز و بشاش می پذیرند و در کمک و راهنمایی آن
ها فرو گذار نیستند.
يادداشت زير در آخرين شب اقامت من در مكه نگاشته شده و پس از انتشار در
هفته نامه شهروند امروز پس از مدتها تاخير تقديم خوانندگان اين وبلاگ ميشود.
شب شنبه است و آخرين شبي كه در مكه ميخوابيم.
با احساسي مكه را ترك ميكنم كه برايم عجيب و تازه است.
ده روز بيشتر نيست كه اينجا اقامت داريم. اما چگونه است كه احساس ميكنم
من به اين سرزمين تعلق دارم نه به هيچ كجاي ديگر اين خاك. گويي گمشدهاي بودهاي
و تازه خانه خود را يافتهاي
من تعلق به خاك را ابتدا در خانه دار شدن يافتم.
خانه دار كه ميشوي حس ميكني به جايي در اين خاك تعلق داري
من از دوره ی نو جوانی نه مثل خیلی ها شیفته و شیدای موسیقی بودم و نه مثل برخی از آن گریزان. البته از دیرباز یادم هست که در خارج از ایران، مادر و پدر، شجریان گوش می دادند(هر چند نمی فهمیدم چرا!!). قطعه ی "وطنم آرزوست" و احساس نوستالژیکی که در ما درباره ی "سرزمین موعودی" که روزی به آن خواهیم رسید، ایجاد می کرد را هنوز به یاد دارم...
پس از گذراندن دوره های مختلفی از ذائقه ی موسیقیایی، از ناظری گرفته تا گیلمور راجرز و هارد راک آمریکایی و گروه survivor و قطعه ی بی نظیر Eyes of the Tiger، آن چه توجه مرا به خود جلب می کند، تاثیرات معنایی، هویت ساز و حتی سیاسی چنین قطعاتی است.
به خاطر برخی انتقادات که من و رفیق حمزه بیش از اندازه به مباحث و مطالب روزمره پرداخته ایم و از اندیشه ی سیاسی –این عزیز دردونه و یکی یه دونه ی رفقا در حلقه ی مدرس!- غافل شده rیم، و به خاطر اصرار برادر جیرانی در نگاشتن مطلبی، این مطلب را آماده کردم. نهایتاً ان که این مطلب کم مایه را تقدیم می کنم به برادر جیرانی و تذکر این نکته که : "و جئنا ببضاعةٍ مزجاةٍ ".
در سنت فکری لیبرال دو رویکرد عمده نسبت به نقشِ دولت در ترویج یا عدم ترویج مفهومي از زندگی نیک(خوب) در جامعه، در عین رواداری نسبت به وجوهِ مختلف تکثر وجود دارد.
این دو رویکرد عبارت است از رویکرد خنثی گرایانه(1 و رویکرد کمال گرایانه(2. خنثی گرایان خواستار بیطرفی و خنثی بودن دولت در مواجهه با تعاریف مختلف و رقیب درباره ی زندگی خوب و نیک هستند. در طرف دیگر بحث، کمال گرایان هستند که خنثی بودن دولت را ناممکن و حتی مضر به اصول لیبرالیسم و جوامع متکثر می دانند و آن را در روش و ماهیت نقد می کنند.
من در پایان نامه ام این دو رویکرد و استدلالات مختلفی که در دفاع از هر یک از این دو موضع و رد دیگری گرفته شده است را به بحث گذارده ام. در این جا یکی از استدلالاتی را که توسط بروس اکرمن و چارلز لارمور در دفاع از خنثی بودن دولت لیبرال بیان شده است (و آن را در پایان نامه ام ذکر کرده ام) را آورده ام:
ماه مبارک رمضان، که محترم ترین ماه در نزد مؤمنینِ و مسلمانان است، بار دیگر فرا رسیده. نمی خواهم به روال برنامه ها و سخنرانی های مکرر و گاه ملالت بار رادیو و تلویزیون حکومتی، در مورد این ماه صحبت کنم و آن گاه "مردم خدا جو"! را به ایثار و فداکاری دعوت کنم، چه کار کردن در این ماه و آن گاه خریدن گوشت و مرغ چند هزار تومانی و یا هلو و شلیل 2500 تومانی خود ایثار و جهادی عظیم است! غرض تذکر و یادآوری برخی از وجوه معنوی این ماه الهی و دعوت به شکرگزاری و قدر دانستن آن است.
شاید اگر در خارج از ایران باشید و از مسجد رفتن ها و دورِ هم بودن ها و افطاری با اقوام و دوستان محروم باشید، بیشتر برکات و خوبی های این ماه گرامی را درک کنید. ارزش معنوی چنین گرد هم آمدن ها و مجالس انس و الفت، آن گاه به خوبی درک می شود که از آن محروم شوید.
ما ایرانی ها ملتی هستیم با خصوصیاتی مذموم و بازدارنده از توسعه و پیشرفت یک ملت. نمی خواهم در این جا به نحوی جامعه شناسانه چنین خصایصی را بررسی کنم، که نه در حیطه ی دانش من است و نه در حیطه ی علاقه ی من (زیرا معتقدم وضعیت به غایت پیچیده ای است و اسباب "دق" کردن کسی که در آن تدبر می کند! اگر کسی ناراحت است، بهترین راه فرار از ایران است!) ولی غرض بررسی معضلی سیاسی در ایران است که ارتباطی وثیق با خصوصیات این ملت دارد.
در حالی که خیلی از کشور ها مثل ایران در آرزوی رسیدن به اولین مدال خود در بازی های المپیک امسال در چین هستند، مایکل فلپس، شناگر آمریکایی 11 مدال خود در دو دوره بازی های اامپیک را کسب کرد. او در دوره ی قبل 6 طلا ، یک نقره و 1 برنز کسب کرد و در این دوره و تا به الان 5 مدال طلا کسب کرده و هنوز در 3 ماده ی دیگر امکان کسب مدال را دارد. این در حالی است که ایران در طول تاریخ ورزش خود تنها 6 مدال طلا کسب کرده است.
ممکن است گفته شود مقایسه ی ایران با آمریکا سخنی به گزاف است. من قصد چنین کاری ندارم، هر چند وضعیت ورزش در ایران را برای کشوری مثل ایران "فاجعه بار" می دانم. غرض ذکر نکته ای دیگر است:
حتماً تا به حال به وفور از دیگران شنیده اید و یا برای خودتان پیش آمده که در برابر انتقاد و یا تذکری بسیار ملایم به کسی، با پاسخی بسیار تند و ناهماهنگ با انتقادتان روبرو شده اید. مثلاً به راننده تاکسی گفته اید که نوارش را کم کند و یا آرام تر رانندگی کند و یا حتی از او تقاضایی دوستانه کرده اید که سیگارش را خاموش کند، و او به ناگاه ماشین را وسط خیابان نگه داشته و با پرخاش به شما گفته: خوش اومدی! البته این در حالی است که شما آن قدر شجاع بوده اید که تذکر دهید. من بسیاری از دوستان را می شناسم که اگر مثلاً کسی با رانندگی اش جان آن ها را هم به خطر بیندازد، جرأت اعتراض ندارند.
حال ممکن است کسی بگوید این ها لزوماً از اقشار فرهیخته نیستند و نماینده ی اجتماع نیستند یا آن که کارشان سخت و مخل اعصاب آدمی است. ولی مشکل این جاست که وضعیت در بین قشر به اصطلاح روشنفکر و آکادمیک خیلی بهتر از توی خیابان و یا سرِ کوچه تان نیست.
من نوستالژی های مرسوم بین ایرانی ها رو که همیشه در 50 سال پیش زندگی می کنند هیچ گاه نداشته ام و ندارم. نوستالژی یک فریبِ ذهنی است و شاید هم مرضی جمعی. جالب این که شاید 20 سالِ دیگر، همان هایی که به شرایط امروزمان فحش می دادند و به گذشته ها غبطه می خوردند، نوستالژی امروز را داشته باشند!!!
از طرفی هم هیچ وقت معتقد به تفکر آوانگارد نبوده ام. اصلاً این نوع تفکر را که مایه های غلیظِ چپ و شبه روشنفکرانه در ایران دارد را هیچ گاه هضم نکرده ام...
ولی این بار میخواهم هم نوستالژیک بنویسم و هم آوانگارد، چون با موضوعی سر و کار دارم که در گذشته بوده و امروز نیست و نیاز به تفکر و انسانی خلاف آمد عادت دارد تا درست شود.
سرانجام و پس از مدتها دلهره و انتظار برای صدور رأیِ دادگاه قانون اساسی ترکیه درباره ی حزب عدالت و توسعه، این دادگاه شکایت احزاب اقلیت لاییک را وارد ندانست و رأی به عدم انحلال این حزب داد.
دلایل زیادی در مماشات دادگاهی که به دلایلی مشابه تا امروز 28 حزب ترکیه را به دلایلی از جمله اسلام گرایی تعطیل کرده است و حامی سر سخت نظام ضد دینی ترکیه است، ذکر کرده اند.
من به عمده دلایل آن اشاره می کنم،باشد که الگویی برای بخش هایی از حاکمیت در ایران باشد.
به لطف راهنمایی های دکتر بهشتی کار پایان
نامه ام به سرعت پیش می رود. باید تا شهریور به امید خدا دفاع کنم. موضوع پایان
نامه بررسی 2 طیف از لیبرال ها هستند: خنثی گرا ها(که شامل اکثریت لیبرال هایی چون
راولز، اکرمن، دورکین، چارلز لارمور، کیملیکا و...هستند)و کمال گرایانی چون جوزف
رز.
خنثی گرایان معتقدند دولت حق دخالت در ارائه
و ترویج "امرخیر" و یا تعریفی از زندگانی خوب برای شهروندانش ندارد. از
طرفی کمال گراین معتقدند برای حفظ دستبرد و تعرض به لیبرالیسم توسط خوانش های استبدادی
و تمرکز گرایانه ای مانند مارکسیسم، نظام های لیبرال باید دست به اشاعه ی
"زندگانی خوب" با تعریف لیبرالی آن بزنند.
دیروز اتفاقی افتاد که مو روی بدنم سیخ کرد و من را به شدت شوکه کرد. در رستوران..... واقع در خیابان پاسداران برای شام رفته بودم. هنوز غذا سفارش نداده بودم که ناگهان یک پژو و ون "پلیس اخلاقی" جلوی رستوران ترمز کردند و ناگهان به داخل رستوران یورش بردند. من در ابتدا فکر کردم که مثلاً جنایتی داخل رستوران واقع شده و یا مثلاً این رستوران مرکز توزیع مواد مخدر است.
بعضی وقت ها آن قدر چیزهایی که تو ذهن دارم زیادند و آن قدرحرف واسه گفتن دارم که به قول حمزه غالبی فکر کردن ازتایپ کردن و نوشتن سریع تر می شود و این آدم رو کلافه می کند. الان هم همین حالتو دارم. با اینکه این روزها گرفتار هزار و یک مسئله شده ام و به شدت مشغول پایان نامه ام هستم، ولی در مقابل رویدادی که در اینجا از آن سخن خواهم گفت نمی توانم سکوت کنم... کارم را ول کردم و شروع کردم به نوشتن...آه خدایا این چه غم ِ سخت و جانکاهی است که ما را به آن دچار کردی...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/20ساعت   توسط مهدی امیری
|
جمعی از دانشجویان علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس هستیم . علی رغم تمایزات مان با استعاره حلقه مدرس جمعمان قابل اشاره است. اکنون اینجا فضایی است که ما سعی میکنیم امکان ادامه گفتگوهایمان را فراهم کنیم.