امروز بازار مار زلف و سنبل كاكل كساد است.... از اين شاعري كه پيش گرفتهايد براي دنيا و آخرت شما چه فايده حاصل تواند شد؟ وطن شما از مظالم اين حكام بيمروت چنان خراب شده كه ديگر آبادي آن را تصور نتوان نمود. اين اميرزاده ظالم كه شما او را در صدق، ثاني حضرت يوسف و در جلالت و شان بالاتر از حضرت سليمان نبي تعريف كردهايد، بيدادگري است بي تربيت كه امروز در بازار از شئامت مادر آن غدار، كه شما با يوسف پيامبرش قرين داشتهايد، به سر اين يوسف حاضر بيچاره[همان عموي ابراهیم بيگ كه توسط چوبداران كتك مفصلي خورده است]، چه بلاها كه نياوردند. از چوب و مشت و سيلي و لگد هيچ فروگذار نكردند و كسي پيدا نشد كه به حال او رحمي كند و يا اينكه از او تقصير بپرسد. هر گاه ميكشتند باز احدي نميپرسيد. به دست جمعي بيپدران چوب دادن و به جان مردم انداختن كه كور شو، ديده ببند، رو به ديوار كن چه معني دارد؟ اين از آيين مسلماني است؟... تو... سرگذشت امروز ما را نظم كرده در شهر سمر كن تا خلق بدانند در ايران چه خبر است، و هموطنانات را از حقوق بشريه خود بياگاهان كه در مقابل تعديات اين مشتي خذله، بيش از اين بردباري نكنند....
در فضای مصاحبه ی لوس با تلویزیون و محیط ملال آور و ایدئولوژیک جشن و سخنرانی
وزیر سابق علوم آقای زاهدی بودم که به فکر یکی از موضوعات همیشگی گفتگو با یاشار
افتادم: این که من و او (یاشار) درس خوانده ایم و شاگرد اول شدیم و یا دکتری قبول
شدیم، نه به خاطر لزوما علاقه مان، بلکه به خاطر آنکه "مجبور" بودیم. به
خاطر آنکه راهی دیگر جلوی پایمان نبود و یا اگر هم در "مقام نظر" بود در
"مقام عمل" تمامی امکانات مادی و معنوی سیستمی ایدئولوژیک جلویمان را گرفته
بود...
دو روز گدشته را در یک کارگاه آموزشی شرکت کردم که در مورد مهارت های داشتن یک ازدواج موفق بود. خوب نمی خواهم در در مورد مطالب بسیار مفید این کارگاه با تجربه های جذاب از فعالیت های دسته جمعی اش توضیح بدهم. می دانید اینکه الان در مورد ازدواج می نویسم خودش در بین اعضای حلقه یک فعالیت خلاف مواضع رسمی حلقه است. و مستوجب عتاب برای اینکه بیشتر فضا دستان بیاید خورده ای بیشتر صبر کنید.
با یاشار جدیداً هر وقت حرف می زنیم یادی هم از "گذشته
های خوب" می کنیم. آن زمان که اوضاع بهتری داشتیم. هنوز شور و شوق داشتیم و
آرزو های بزرگ در سر می پروراندیم. منتظر وقوع "اتفاقات" بودیم. حوادثی که
لزوماً هم نمی دانستیم چیست اما حس می کردیم زندگی جذاب و آبستن حوادثی است که
باعث هیجان می شود. زمانی از دست رفته که مثل امروز این همه "ملول" و دل
خسته و نا امید نبودیم.
این
یکی از مقالات جان گری در نقد لیبرالیسم است که دو سال پیش آن را ترجمه
کردم. این مقاله به رغم اینکه طولانی است ارزش خواندن را دارد. جان گری در
این مقاله با نقد آنچه "لیبرالیسم سنتی" می خواند از برداشتی مصالحه گرا و
سیاسی از لیبرالیسم دفاع کرده است که دیگر جنبه ای جهانشمول و عام گرا ندارد.
جان گری یکی از فلاسفه و روشنفکران معروف انگلیسی است که به شنا کردن بر
خلاف جریان آب شهرت دارد. یکی دیگر از خصوصیات وی تغییراتی است که در سه
دهه اخیر در آرا خویش لحاظ کرده است. وی از لیبرالیسمی هایکی و عام گرا به لیبرالیسمی برلینی و شکاک و در نهایت به لیبرالیسمی خاص گرا و فرهنگ گرا نقل مکان کرده است، تا جایی که دریکی از آثارش
القاعده را با نام خنثی و تا حدی همدلانه "جنگجویان یک مدرنیته جایگزین"
توصیف می کند. به یاد دارم که یکی از اساتیدم زمانی می گفت که این تغییر جهت های جان گری، فارغ از اینکه با آنها موافق باشیم یا نه، نشانه تزلزل و بوقلمون صفتی نیست، بلکه نشانی آشکار از "شجاعت فکری" اوست.
به علت طولانی بودن این مقاله آن را در دو بخش مشاهده خواهید کرد.
این
یکی
از مقالات جان گری در نقد لیبرالیسم است که دو سال پیش آن را ترجمه
کردم. این مقاله به رغم اینکه طولانی است ارزش خواندن را دارد. جان گری در
این مقاله با نقد آنچه "لیبرالیسم سنتی" می خواند از برداشتی مصالحه گرا و
سیاسی از لیبرالیسم دفاع کرده است که دیگر جنبه ای جهانشمول و عام گرا
ندارد.
جان گری یکی از فلاسفه و روشنفکران معروف انگلیسی است که به شنا کردن بر
خلاف جریان آب شهرت دارد. یکی دیگر از خصوصیات وی تغییراتی است که در سه
دهه اخیر در آرا خویش لحاظ کرده است. وی از لیبرالیسمی هایکی و عام گرا به
لیبرالیسمی برلینی و شکاک و در نهایت به لیبرالیسمی خاص گرا و فرهنگ گرا
نقل مکان کرده است، تا جایی که دریکی از آثارش
القاعده را با نام خنثی و تا حدی همدلانه "جنگجویان یک مدرنیته جایگزین"
توصیف می کند. به یاد دارم که یکی از اساتیدم زمانی می گفت که این تغییر
جهت های جان گری، فارغ از اینکه با آنها موافق باشیم یا نه، نشانه تزلزل و
بوقلمون صفتی نیست، بلکه نشانی آشکار از "شجاعت فکری" اوست.
به علت طولانی بودن این مقاله آن را در دو بخش مشاهده خواهید کرد.
طبق معموله
همیشه در خانه ی ما، سر میز صبحانه 1شنبه ها (که پدرم تهران است) بحثی سیاسی پیش
کشیده شد و آخر الامر و همان طور که بارها امثال من شنیده ایم، مادرم با اشاره به
من گفت: "روشنفکران مردم رو نمی فهمند و برعکس ادعاهایتان به نظرم حتی تحمل
صحبت و شنیدن حرف های آنان را نیز ندارید..."
روشنفکران روس از حوالی سال های 1870 تا خود انقلاب ترجیع
بند نوشته ها و حرف هایشان "ملت"، "مردم" و "دموکراسی"
بود. حتی طیف چپ جناح سوسیالیست روسیه مانند بلشویک ها نیز دم از مردم و آرمان ملت
می زدند و مردم مهم ترین شعارآنان بود.
ولی فقط جنبه ی خلاقانه و حس زیبایی شناسانه نیست که تو را
با نوشتن و کلمات این سان پیوند می دهد، می نویسی چون با نوشتن علیه زمان، محیط و
حتی خودت می توانی شورش کنی. می نویسی زیرا نوشتن وسیله ای است برای فرو نشاندن
خشمت از دنیایی که تو در آن پرتاب شده ای و نقشی اساسی در شکل گیری امور در آن
نداشته ای.
وقتی که ژان وال ژان سنگی بدست
گرفت تا شیشه یک نانوایی را بشکاند که تکه نانی بدست آرد تا از گشنگی هلاک نشود، بیشتر
مخاطبان ویکتور هوگو معترف شدند که اگر به جای ژان وال ژان بودند همان کار را می
کردند. البته تمامی این همدلان در این شکی نداشتند که ژان وال ژان "دزدی"
کرده بود، و صد البته همگی آنها اعتقاد
داشتند و دارند که "دزدی" به لحاظ اخلاقی امری قبیح است و هر کس که
مرتکب آن شود می بایست بدین خاطر مجازات شود (فارغ از اینکه چه چیزی دزدیده و چرا
دزدیده). اما با وجود همه اینها ، مخاطبان مذکور در آن لحظه شیشه شکاندن، می گویند
که "ما ژان وال ژان را درک می کنیم! اگر خودمان هم جای وی بودیم همین کار را
می کردیم!"
چند نمایشی که در ماه های گذشته آنها را دیده ام همگی از
عوارض "جوامع بسته" تاثیر پذیرفته اند. حتی انتخاب موضوعات جدید کتاب
توسط مولفین و مترجمین و نیز ذائقه ی خوانندگان را نیز تا حدی می توان در این
راستا تفسیر کرد.
از یک سو رو آوردن حوزه ی هنر غیر دولتی به موضوعات انتزاعی
برای فرار از خطرات موضوعات صریح تر می تواند عاملی برای اعتلای تدریجی خلاقیت های
هنری باشد و از طرفی هم نشانه ای از بیماری اجتماعی است که عامل اشاعه ی آن فضای
سیاسی یک کشور است...
سال 1384 بود که محمد علی
رامین – معاون جدید الانتصاب مطبوعاتی وزارت ارشاد – به دانشگاه علامه طباطبایی که
در آن زمان دوره ی لیسانسم را در آن می خواندم آمد تا پس از نمایش فیلم "مصائب
مسیح" به نقد فیلم بپردازد. یادم می آید که در حین نمایش فیلم و به خاطر صحنه
های تاثر بر انگیز و فوق طاقت شکنجه ی حضرت مسیح، بسیاری (به خصوص خانم ها) از هر تیپ و
مسلکی گریه می کردند و حتی 2-3 نفری را از سالن نمایش دانشکده حقوق و علوم سیاسی
بیرون بردند و آب و قند به آنها دادند.
در تمامی این مدت به یاد سارتر و جمله ی معروفش راجع به مرگ بودم: مرگ تنها پدیده ای در زندگی است که آدام رو از هر تحلیلی باز می دارد. فقط مبهوتی. نمی دونی عکس العملت باید چی باشه. به قول معروف "هنگ" می کنی. غم، رعب، اندوه، بهت، پشیمانی، ترس، گیجی و ... همه و همه به یکباره در مواجهه با این پدیده ی یکتا و "تجربه ناپذیر" به رویت آوار می شوند.
شاهزاده ی آداب دان، روادار و طرفدار دموکراسی گئورگ ی. لووف، شخصیتی ملی و از خانواده ای لیبرال منش و قدیمی بود. او پس از انقلاب فوریه ی 1917 یه ریاست دولت موقت جمهوری دموکراتیک روسیه برگزیده شد. این دولت قرار بود دولت وحدت و اعتماد ملی باشد، و نه آن طور که در انقلاب ماه اکتبرهمان سال صورت گرفت، دولت یک حزب یا طبقه ی اجتماعی خاص (مثل پرولتریا) که می خواهند قدرت را قبضه کنند و کشور را به دوران استبدادی تزار و حتی بدتر از آن زمان برگردانند.
یکی از کارهایی که بین روس ها رایج بود (و هست) و با شروع فعالیت های سیاسی
بسیاری از اعضای حزبی کنار نهاده می شد، عادت به باده خوری و نوشیدن ودکا و همچنین
استعمال دخانیات بود. سرگی سمیونوف، دهقان مشهور بلشویک در خاطرات خود تعریف می
کند که به محض ترک زادگاهش در دهاتِ ولوکولامسک و آمدن به سن پترزبورگ، تصمیم گرفت
ودکا را برای ابد کنار بگذارد.
در آستانه ی انقلاب 1917، کنگره ی دهقانان انقلابی روسیه (که بعد ها به بلشویک
ها پیوست)، اعلام کرد که: "باده نوشی در روسیه در زمان رژیم سابق مایه ی
سرافکندگی ملی بود.اما اکنون در روسیه ی آزاد و دموکراتیک جایی برای باده نوشی
نیست. بنابراین کنگره تولید هرگونه مشروب الکلی را خیانت به انقلاب و خیانت به
جمهوری دموکراتیک روسیه تلقی می کند."
فرض کنید لیبرال هایی خز و خیل که سایه هر گونه جنبنده ی مارکسیستی رو با تیر می
زنند، تصمیم بگیرند بسان کمون 1870، جامعه ای خود بسنده تشکیل دهند...!
اگر از مزاح بگذریم، گده و گردهم آمدن های حلقه مدرس نیز در این راستاست.
البته در ابتدا صرفا قصد راه اندازی حلقه ای شبه-علمی برای صحبت و گفتگو بود، اما
پس از واقعه ی ناگوار 22 خرداد، کارکردهای گده ها و جمع شدن هایمان نقش
"درمانی" و نیز "دلداری" دادن به هم، و گفتن و شنیدن از دل تنگی
ها و امید ها و آرزو ها و هراس هایمان را نیز پیدا کرده است. درست مثل یک خانواده
ی پدر از دست داده دورهم جمع می شویم تا مایه ی تسکین و آرامش هم باشیم...
. بار دیگر بزرگیت را به ما نشان دادی و اجازه ندادی این تنها سلاحمان را از ما بگیرند. چه خوب نشانمان دادی که سر وعده ات هستی و دعاهایمان را بی پاسخ نمی گذاری. آه مظلوم را شنیدی و آن را بی پاسخ نگذاشتی.
چه زود دعایشان را مستجاب کردی حتی قبل از اینکه جلسه دعا تمام شود. چه هدیه ای بالاتر از اینکه با شکستن حرمت مجلس دعای خانواده های بی پناه، مظلومیتشان عیان شود . چه مکری بالاتر از اینکه ننگ زدن دست بند به دستانی که به سوی آستانت بلند شده بود بر دامنشان بنشیند. و چه پاداشی بالاتر برای دوستانمان که در حال دعا برای دوست در بندشان بازداشت شوند. مرکو و مکرالله و الله خیرالماکرین.
+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت   توسط حمزه غالبی
|
جمعی از دانشجویان علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس هستیم . علی رغم تمایزات مان با استعاره حلقه مدرس جمعمان قابل اشاره است. اکنون اینجا فضایی است که ما سعی میکنیم امکان ادامه گفتگوهایمان را فراهم کنیم.