وقتی دیوارهای بلند و آدمهای کوتوله تو را احاطه کرده اند. وقتی نرمی تنت زیر سختی باتوم فریاد می زند. وقتی سکوت قبرستانی میان فریاد و فحاشی بازجو گم می شود. وقتی سر درد ناشی از بی خوابی های مداوم کرختی تن بی تحرکت در سلول انفرادی را تحمل پذیر می کند. وقتی سفیدی پوست آفتاب ندیده زیر کبودی تنت گم می شود. وقتی تهدید به تعرض هایی می شوی که حتی نمی توانی بازگو کنی. وقتی با حسرت تلاش های صادقانه برای اصلاح میهن را به یاد می آوری و تلاش آنها برای اعترافات دروغ، پیش چشمت است. وقتی برق نگاه پاکترین فرزندان انقلاب هنوز در یادت هست و تقلای ناپاکان برای لکه دار کردن آنها را می بینی. وقتی پیشانی های پینه بسته و انگشترهای عقیق به هیچ ارزش دینی و انسانی پایبند نیستند. وقتی آنها که خود را ضابط قضایی می دانند حقوق قانونی تو را لگد مال می کنند. وقتی شور زندگی زیر تکرار مکرر "تو را آویزون می کنیم" می میرد. وقتی بر اثر تلقین بازجوها لحظه شکستن استخوان گردنت موقع اعدام را تصور می کنی. وقتی بازجو سعی دارد تو را مجبور کند که خودت خودت را بزنی. وقتی این وافعیت که پدرت را موقع روبدنت جلو خودت با گاز فلفل و شوکر ضرب و جرح کرده اند در کنار فضای غیر وافعی که همه تو را فراموش کرده اند می نشیند. وقتی حس می کنی هیچ نهاد قانونی و تقیدات دینی و اخلاقی از تو حفاظت نمی کند. وقتی به تو می باورانند که همه تو را فراموش کرده اند. وقتی به این باور می رسی که از خانواده کاری که بر نمی آید، خودشان هم در معرض تهدید هستند.
وقتی خودت را تنهای تنها می یابی. درست در اوج احساس بی پناهی، تنها تصور اینکه قدرتی هست که صدای تو را از درون سلول تنگ می شنود و دیوارهای بلند مانعی برای حس کردن دستهای مهربانش روی شانه ات نیست، تو را از فرو پاشیدن حفظ می کند. در آن لحظات او تنها تکیه گاهت است که می توانی به آن پناه بری. الطافش را حس کردم و رد معجزاتش را دیدم.
انفرادی فرصت خوبی بود برای اینکه ترجمه قرآن را بارها مرور کنم. یک آیه هست که مضمون آن در قرآن چند با تکرار شده است: انسان وقتی در شرایط سخت قرار می گیرد به یاد خدا می افتد. و چون پایش به ساحل می رسد فراموش کار می شود. اکنون این یادداشت را می نویسم که اگر روزی الطاف خداوند را فراموش کردم این یادآوری تذکری باشد تا ظلم و تعدی که به من رفته است را فراموش نکنم و یاد او در ذهنم زنده بماند.
پی نوشت: نذر ماردم برای زیارت امام رضا باعث شد فرصت نشود تا از دوستانی که در مدت بازداشت به من لطف داشته اند و برای کمک به وضعیت من تلاش کرده اند تشکر کنم. از همه ی شما متشکرم. خصوصا دوستانی که خانواده ام را تنها نگذاشته اند که مهم ترین کمک به فردی که دستش از همه جا کوتا است تنها نگذاشتن خانواده ی اوست.
+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت   توسط حمزه غالبی
|
به عقيدهي سيمونوي اگر رابطه شخص - ديگري رابطه خشونتآميز باشد و شخص هميشه از ناحيهي ديگري مورد خشونت ناشي از قدرت سياسي قرار بگيرد، به لحاظ رواني مستعد سه طرز تلقي (Attitude) رواني نسبت به ديگري ميشود.
الف) خشم (anger) : حالت رواني كه فقط از طريق ضرر وارد آوردن به طرف مقابل ارضاء ميشود.
ب) كينه (hostility) : حالت رواني كه شخص هيچ نعمتي (آسايش، آرامش، تنعم و ...) را در طرف مقابل نميتواند ببيند.
ج) نفرت (Hated) : حالت رواني كه فقط با از بين رفتن طرف مقابل ارضاء ميشود.
اين سه عارضه رواني پيامدهاي اخلاقي مذمومي به دنبال ميآورند. اگر فرد به آميزهاي از خشم، كينه و نفرت تبديل شود، ديگر اخلاقي زيستن براي او بسيار دشوار خواهد شد. خشم انسان را از عدالتورزي، احسان و محبت، دور مينمايد. وقتي انسان ميتواند اخلاقي زندگي كند كه در درون از سه عامل : خشم، كينه و نفرت خالي باشد. وقتي آدمي دستخوش كينه است يا وقتي در حال خشم است، و يا گرفتار نفرت است، اخلاقيزيستن بسيار دشوار ميشود از اين لحاظ به بزرگترين جنايتي كه نظامهاي ظالم توتاليتر، مستبد و خودكامه مانند فاشيسم، كمونيسم در حق بشر ميكنند، بلكه مربوط به اين است كه درون آدميان را از خشم، كينه و نفرت ميآكنند. آدمي كه دستخوش خشم، كينه و نفرت است، نميتواند اخلاقي زندگي كند. اخلاقيزيستن، به يك نوع خونسردي احتياج دارد. خونسردي به معنايي خاص، نه به معنايي رايج، بايد در درون آدمي يك نوع آرامش باشد تا بتواند اخلاقي زندگي كند. آدمي كه خشمش در سراسر ساعات بيداري و آگاهي معطوف به يك جاست، كينهاش معطوف به يكجا، و نفرتش معطوف به يكجايي ديگر است. اخلاقيزيستنش بسيار دشوار است. نظامهاي غیر دموکراتیک مردم را مجمع، مخزن و انباري از سه پديده خشم، كينه و نفرت ميكنند. آدمي كه درونش چنين مخزني است نميتواند اخلاقي زندگي كند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت   توسط جواد حیدری
|
اما وجه ديگري كه قدرت سياسي، ساختار الهي و روحاني انسان را پاس نميدارد اين است كه قدرت سياسي عزت نفس انسان را از بين ميبرد و آدمي وقتي اخلاقي زندگي ميكند كه عزت نفس داشته باشد و خودش براي خودش محترم باشد. حرمت نفسداشتن به اين معناست كه آدم براي خودش ارزش قايل باشد. وقتي آدم براي خود ارزش داشته باشد، خود را به دروغگفتن، رشوهگرفتن، دزدي، كمفروشي، گرانفروشي، خيانت و ... نميآلايد. اگر در جامعهاي انسان هر جا رفت به وسيله قدرت سياسي و خشونت ناشي از آن عزت نفس خود را از دست ميدهد و در اين صورت نميتواند اخلاقي زندگي كند[1].
1- Weil, Simone, Gravity and Grace, Rutledge, 1987, pp 159
+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت   توسط جواد حیدری
|
«انديشه داغديدگي روح از قدرت»، به معناي جديد آن، در طي سالهاي آشفته و آشوبندهي پس از جنگ جهاني اول پا به عرصهي انديشهي سياسي گذاشت و با فلسفهي اگزيستانسياليسم پيوند نزديك داشت. نخستين و پرخوانندهترين مانيفيست اين انديشه كتاب من و تو[1] مارتين بوبر (منتشر شده به سال 1923) بود كه بر اين نكته پاي ميفشرد كه انسانها بايد از اينكه يكديگر را صرفاً شيء تلقي كنند ("من - آن") دست بردارند و مستقيماً و با پذيرش متقابل يكديگر به عنوان انسانهاي همنوع به هم رو كنند و نزديك شوند ("من - تو"). بوبر يهودي بود و از اين رو، با نظام نژادي و ديني و اقتصادي آشنايي كافي و وافي داشت. اما به نظر اواين قبيل مظالم در زمانها و مكانهايي امكان ظهور ميتواند داشت كه يك گروه مسلط ارزشداوري منفياي نسبت به (به زعم خودشان) فرودستان خود اعمال كنند و يگانه راه علاج اين وضع بازشناسي انسانيت مشترك ميان همه، سخنگفتن شخصي افراد با يكديگر - "يعني گفتگو"- در همان مرتبه انسانيت، و فارغ از عقايد اختصاصيشان، است. مارتين بوبر اعتقاد داشت كه اگر دو يا چند شخص وارد گفتگويي شوند ارتباطشان چنان ميشود كه كنش و واكنشي كه با يكديگر دارند از آنان، انسانهايي ميسازد كه با قبل از اين كنش تفاوتهاي مهمي خواهند داشت اما اين دگرگوني مستلزم اين است كه اشخاص يكديگر را "غايت فيذاته" تلقي كنند، يعني هيچيك از آنان، در اين ارتباط گفتگويي، هدف يا اهدافي نداشته باشند كه مقتضي نوعي استفاده يا سوءاستفاده از فرد ديگر باشد. هر فرد بايد فقط براي خاطر نفس ارتباط با فرد ديگر ارتباط برقرار كند و اين ارتباط را نبايد هيچيك از افراد وسيلهاي بداند براي رسيدن به هدف ديگر، غير از خود ارتباط. اما روابط قدرت سياسي رابطهي انسانها را به "من - آن" تبديل ميكند و ساختار الهي و روحانياي ك در انسان (رابطه "من - تو") وجود دارد را مخدوش ميكند.
2- رجوع شود به
Buber, Matin, I and you, tr.by Walter Kanrmann, New York : Charles Scribner’s sons, 1970
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط جواد حیدری
|
سيمونوي اثرات روحي و رواني حاصل از مرگ محتوم، بيداد و بردگي، خشونت و رنج را بررسي ميكند و در يك كلام به اثرات «وجودي جهاني» ميپردازد كه دائر مدارش قدرت است و به گفتهي او، هيچ تابندهاي را از آن گريز نيست. اقويا و ضعفا به يك اندازه از اين واقعيت بيخبرند كه متعلق به نوع واحدي هستند، هر دو گروه به حكم تقدير تابع و تسليم قدرتاند، قدرتي كه همانقدر نسبت به صاحب قدرت بيرحم و بياعتناست كه نسبت به قرباني قدرت، قرباني را نابود ميكند و صاحب قدرت را سرمست و مجنون. به نظر او، حقيقت مطلب اين است كه هيچكس مالك قدرت نيست. قدرت آسان دست به دست ميشود چنانكه به نحوي وجود مستقل پيدا ميكند و با اجرا درآمدن عدالتي كور و خودكار نابودكنندگان را نابود ميكند و اين، كيفر سوءاستفاده از قدرت است كه با دقتي هندسي به اجرا درميآيد. اين مفهوم تعادل قوا، كه مشترك بين سنت يوناني و سنت شرقي است، نهتنها در ايلياد كه در خود زندگي هم يافت ميشود. هيچگاه به خاطر قدرتمندان خطور هم نميكند كه عواقب اعمالشان دامنشان را خواهد گرفت. جسم و روح تابع قدرتاند و از اين قابت هيچكس در امان نيست. او خاطرنشان ميكند كه حتي خداي متجسد[1] نتوانست به رنج و مرگ خويش بياندوه نظر كند. نيروي فيض ميتواند از روح در برابر تأثير تباهكننده قدرت حفاظت كند اما نميتواند مانع داغي شود كه قدرت بر روح ميگذارد.
1- منظور حضرت مسيح (ع) است. بنا به اعتقاد مسيحيان، خدا در جسم عيساي ناصري تجسم پيدا كرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط جواد حیدری
|
سيمونوي در كتاب «ايلياد، يا منظومهي زور»[1] كه بيگمان مشهورترين جستار اوست، به بررسي اين باور خويش ميپردازد كه يكي از كليدهاي مهم تاريخ يا مناسبات بشري مفهوم قدرت است. او با نثري ساده و روان بحثش را چنين آغاز ميكند : «قهرمان واقعي [اين داستان]، موضوع حقيقي و خاستگاه واقعي ايلياد قدرت است. قدرتي كه بشر اعمال ميكند مايهي اسارتش ميشود. بشر در برابر قدرت [بخوانيد خشونت] پس ميكشد»[2] همواره روح انساني در پي تماس با قدرت دستخوش تغيير ميشود، قدرت اين توانايي را دارد كه موجودي را، در عين زندهماندن، تبديل كند به «شيء» و او را تا سطح ماده لخت فرو بكشد. قدرت، وقتي در بيشترين حد ممكن اعمال ميشود، در حقيقيترين معناي لفظ، فرد را بدل به شيء ميكند. از او جنازهاي ميسازد. او را در ادامهي سخن ميگويد بنا نبود روح بدل به شيء شود، وقتي از سر اجبار چنين شود اين خشونت مايهي عذابش ميشود. آن روح شيءشده مشتاق آن است كه انسانيت از كفرفتهاش را دوباره بدست آورد اما هرگز كامروا نميشود «اين ماجراي يك مرگ است، مرگي كه كارش به درازا كشيده تا يك زندگي درام يابد، اما مرگ اين زندگي را، بسي پيش از ختمش، يخين و منجمد كرده است[3]».
2- Weil Simone, The Iliad; or, The Poem of Force (Wallingford, Pennsghranin Perdle Hill Pamphlets, 1956
+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت   توسط جواد حیدری
|