تبليغاتX
رتوریک

رتوریک

یاداشت های پراکنده بچه های تربیت مدرس

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

این نوشته ترجمه ی مقاله ای است  از فیلسوف اخلاق تحلیلی مشرب،تي.ام.اسكنلون.بعضی از دوستان حلقه مدرس باور ندارند که برای تحصیل آرمانها باید هزینه داد.شايد اسكنلون بتواند آنها را متقاعد كند كه:

روشنفكر نه تنها درد و رنجی بر مردم تحميل نمي‌كند [نبايدبكند]، بلكه همواره از درد‎ ‎و رنج مردم مي‌كاهد [بايد بكاهد]. ‏روشنفكران در اين راه درد و رنج بسيار خواهند‎ ‎برد. از اين رو از نظر اخلاقی بايد بگونه‌ای زندگی كنند كه آنان را آماده ‏نمايد تا‎ ‎درد و رنج بسياری را تحمل كنند. مبارزه با نظامهای سركوبگر برای كاستن از درد و‎ ‎رنج و آلام مردم، مبارزه ای ‏اخلاقی، اما پرهزينه(دشنام شنيدن، اخراج، تبعيد، زندانی شدن، شكنجه، شهادت) است. با هيچ ترفندی نمي‌‌توان ‏ميدان مبارزه را ترك كرد‎.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت   توسط جواد حیدری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

مصطفی ملکیان

نمیدانم حدیث نامه چون است       همی بینم که عنوانش به خون است

۱- شکیبایی چست؟ توانایی اینکه آنچه را ناگوار است، بی شِکوه و شکایت، تاب آوریم.  پس: الف) شکیبایی توانایی است، نه ناتوانی؛ قدرت است، نه عجز؛ قوت است، نه ضعف. ب) چون آنچه برای من ناگوار است چه بسا برای تو گوارا باشد و، بالعکس، آنچه برای تو گوارا است برای من ناگوار باشد، یعنی چون گوارایی و ناگواری یک چیز، امری انفسی (subjective) است، هر کس به شمار چیزهایی که برای او ناگوارند مجال و زمینه ی شکیبایی مییابد. ج) شِکوه و شکایت چه از انسان یا انسانهای خاصی باشد، چه از خود، چه از خدا، چه از کائنات، چه از سرنوشت و قضا و قدر و تقدیر، چه از دهر و روزگار، چه از شیطان، چه از دنیا، و چه از... با شکیبایی سازگار نیست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/20ساعت   توسط جواد حیدری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/20ساعت   توسط نویسنده مهمان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

حمزه جان!

 آن لحظه که از خانه بیرون رفتی و گفتی نگران من نباشید گویی حس غریبی به ما گفت که نگرانت باشیم هنوز چشمان ما داشت رفتنت را نظاره می کرد که خبر آورند دستگیر شدی. به یکباره دیوار ها بر سرم خراب شد، چرا گذاشتم برود چرا ؟ شب تا صبح را همراه پدرت که با چشمان  سرخ و صورت سوخته از گاز فلفل سپري كرديم، ولی انگار غم دیگری وجودش را می سوزانید،اينکه چگونه در برابر چشمانم فرزندم را ربودند و من نتوانستم کاری بکنم به کدامین جرم و گناه!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت   توسط جواد حیدری  |