در مطلبی که درباره ی کره ی شمالی نوشتم، یاشار بحث ونزوئلا را پیش کشید و گفت ایرانی که با امثال ونزوئلا در رابطه ی دوستانه است، همان طور هم با کره ی شمالی در ارتباط می تواند باشد و توقع زیادی نمی توان داشت. البته چنین رویکردی منفی ای نسبت به ونزوئلا –از زمان روی کار آمدن محمود احمدی نژاد- توسط بسیاری از دوستداران جامعه ی باز و متکثر در مخالفت با کاراکاس و به طور مشخص رییس جمهور چاوز گرفته شده است...
با چاوز و امثال او به هیچ عنوان هم دل نیستم و در این مقال قصد دفاع شخصی از هوگو چاوز را ندارم و نقد عملکرد او مجالی دیگر می طلبد. ولی می خواهم نکته ای را تذکر دهم و توهمی را بزدایم. اگر قرار باشد کسی به دولتمردانش به خاطر روابط خارجی شان اعتراض کند، این مردمان ونزوئلا هستند که می بایست از هوگو چاوز دلخور باشند و نه ما ایرانیان!!
در متون اخلاقي، عرفاني، فلسفي و كلامي گاهي «عشق» را با «محبت» مترادف ميگيرند و گاهي بين اين دو تفكيك قايل مي شوند كه اين تفكيك هم به دو اعتبار است: گاهي ميگويند متعلق عشق و محبت متفاوت است، يعني انسان به بعضي از موجودات محبت پيدا مي كند و به بعضي ديگر عشق و گاهي ميگويند شدت عشق و محبت متفاوت است. يعني وقتي محبت شدت پيدا مي كند به آن عشق گفته مي شود و محبت مرتبه فروردين و عشق مرتبه فرازين است. ما در بحث خود، محبت و عشق را به معناي دوم ميگيريم يعني به تفكيك ميان محبت و عشق قايليم، منتها به اعتبار شدت و ضعف. عشق انسان به چه موجودي ميتواند تعلق بگيرد؟ در پاسخ بايد گفت تمام موجودات از اين حيث كه ميتوانند متعلق عشق آدمي قرار بگيرند با هم تفاوتي ندارند. هر موجودي- حتي يك تكه سنگ- ميتواند متعلق عشق آدمي قرار بگيرد. منتها اين موجود بايد دو ويژگي را از ديد عاشق – به صواب يا به خطا- احراز كند تا بتواند معشوق او قرار بگيرد: اول: اين كه در معشوق بايد ويژگي يا ويژگي هايي وجود داشته باشد كه به نياز يا نيازهايي از عاشق جواب مثبت بدهد. دوم: اين كه معشوق بايد انسا نوار (Personal) تلقي شود. اگر يكي از اين دو ويژگي يا هر دوي آنها نباشد، عشق متولد نميشود. عاشق همواره با نيازهاي وجودي (اگزيستانسي) خود سر و كار دارد و در پي موجود يا موجوداتي است كه بتواند به آنها پاسخ دهند و به همان ميزاني كه اين نيازها از سوي معشوق پاسخ داده شود، عشق متولد مي شود.
وقتی وارد علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس شدم در طول دوران تحصیل و پس از آن اتفاقی که مکرر پیش می آمد این بود که گروهی از دوستان که بچه های حلقه مدرس عمدتاً پای ثابت آن بودند دور هم جمع می شدند و باب گفتگویی را درباره ی یکی یا تعدادی از مسایل فلسفه سیاسی و فلسفه اخلاق باز می کردیم. سمپوزیم هایی که معمولاً به ورک شاپ تبدیل شده و به گفتگو هایی مفید. ویژگی بارز این گفتگو ها نگاه های متفاوت به مسایل واحد بود که البته در جای خود به دلیل خصلت پلورالیستی و دموکراتیک اش دلپذیر به نظر می رسید.
اما از آنجایی که حمزه عمدتا با خواندن هر کتابی و رفتن کلاس هر استادی به طرفدار آن نظریه ، کتاب یا کلاس تبدیل می شد گاهی اوقات این رویکردهای متفاوت در نهایت به نزاع تحلیلی و قاره ای تقلیل پیدا می کرد. در این یادداشت من تلاش می کنم از رویکرد تحلیلی و تجربی در برابر قاره ای ، هرمنوتیکی و گفتمانی دفاع کنم.
نه دیدم نمیشود نور را تحمل کرد. برگشتم عینک که فتوکورومیکم را برداشتم. اینجوری شاید میشد نور را تحمل کرد. من رفتم تا بابا و سعید -که میرفتند به کارگاه سر بزنند- را همراهی کنم. کارگاهها عموما در حاشیهی شهر واقعند. اگر چه محل خواب کارگران در همان کارگاه است ولی وسعت کارگاه باعث میشود باز هم وسایل کارگاه به طور جدی در معرض سرقط باشند. معمولا در این منطقه برای رفع این معضل از تیرههای خاصی سگ استفاده میکنند. البته شما باید تصور سگهای پشمالو و پاکوتاه جذاب -که گهگاه میشود در دست افراد در پیادهروهای خیابان دید- را از ذهنتان دور کنید. این سگها معمولا رنگها تیرهای و پاهای بلندی دارند. هیبتشان جوری است که شما فقط با دیدنشان رنگتان خواهد پرید. نکته جالب اینست که این سگها که در کنار انسانها زندگی میکنند از انواع دیگر آن که در طبیعت رشد میکنند وحشیترند. پاردوکسیکاله نه!خوب بگذارید برایتان توضیح خواهم داد.
نه دیدم نمیشود نور را تحمل کرد. برگشتم عینک که فتوکورومیم را برداشتم تا بشود نور را تحمل کرد. میدانید یکی از نتایج این آلودگی شدید تهران این است که شما هرگز نور خورشید را آنچنان که مثلا در یزد میبینید، حس نکنید. هر بار که میآیم یزد -البته این بار شدیدتر شده بود- گویی از سیاه چال آمده باشم بیرونُ چشمم نمیتواند آسمان پر نور یزد را تحمل کند. می فهمم واقعا باورش سخت است ولی حتما باید تجربه کنید که اینجا اکسیژن هوا شما را مصموم میکند. آنقدر هوای آلودهی تهران استشاق کردهام که اکنون هوای یزد هم برایم شده است یک کیمیا! چنان سرخوش میشوم که لب باغِ آنار میایستم؛ دستانم را باز میکنم؛ خنکی نسیم را روی صورتم حس میکنم؛ چشمانم را میبندم؛ نفس میکشم؛ نفس میکشم فقط؛ دمهای عمیق؛ همان طور که هوای مست کننده را استنشاق میکنم، ذهنم به این مشغول میشود که این چه شرایطی است که در آن پرتاب شدهام که تنفس هوای پاک هم مسئله شده برایم.
حمزه غالبی چرا بر نیاشفتی و عصبانی نشدی؟ منتظر بودم تا حداقل تو چیزی می
گفتی. یاشار تو چرا برایت مهم نبوده است؟ تو که در راه رفتن به سمت ناهار داشتی
حمزه رو متهم به سمپاتی با چپ می کردی حداقل یه چیزی می نوشتی!! آره می دونم که احتمالاً سیاست نظری تو رو از
خبری به این مهمی غافل کرده است! شاید هم می شنیدی هم برایت مهم نبود... محمد رضا
جنیدی که بماند، احتمالا شمال و جنوب براش بی معنی است و دنبال دوستی خاله خرسه از
نوع هایدگری و یا شاید هم آرنتی آن است!!
"وزیر امور خارجه ی جمهوری اسلامی ایران از مالزی راهی کره ی شمالی شد و
ضمن دیدار با رییس مجلس!!، نخست وزیر!!، و رییس جمهور!! کره ی شمالی، روابط دو
کشور را صمیمانه ارزیابی کرد و بر گسترش و تعمیق مناسبات دو کشور تاکید کرد."(اخبار
سراسری 4 شنبه 22 آبان) ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/08/24ساعت   توسط مهدی امیری
|
نمیدانستم اداره کنندگان روزنامهها برای چه صفحهی اندیشه در نشریاتشان راه انداختهاند؛ اما توجه به این روزنامهی کارگزاران برای من حسابی راه گشا بود. چگونه؟ الان میگویم. نمیدانم به مطالب غالب در صفحه اندیشه این روزنامه توجه کردهاید یا نه؟ ولی اگر دقت کرده باشید، حتما متوجه شدهاید که گرایش غالب نوشته با بنجلترین انواج چپ تخیلی -که یکسره به دموکراسی فحش میدهند و گرایش ضد دینیشان را هم میشود به وضوح دید- است. خوب چه اشکال دارد؟ اشکالش این است که این روزنامه متعلق به حزبی است که قبلا اعلام کردهاست لیبرال دمکرات مسلمان است.
شاید نشان از این است که اداره کنندگان این روزنامه نمی فهمند لیبرال دموکرات مسلمان خیلی با کمونیست ضد دین خیلی فرق دارد! شاید هم دلشان به حال این چپهای تخیلی سوخته، مثل همهی جهان لیبرالها چپها را در پناه خود گرفتهاند. شاید هم اندیشه پشم حساب شده و حداکثر نقش این است که یک صفحهی روزنامه را سیاه کند، چه اهمیتی دارد با چه اراجیفی!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/22ساعت   توسط حمزه غالبی
|
خیلی اوقات تصویر ترکیبی که هنر از واقعیت بدست می دهد خیلی بهتر از صدها اثر فلسفی می تواند واقعیات دنیای اخلاقی ما را بنمایاند. فیلم مرد سوم ساخته کارول رید شاید نمونه بارز چنین امری باشد. داستان در اتریش پس از جنگ جهانی دوم می گذرد. روسها و قوای متفقین به منظور برقراری نظم آنجا را تحت کنترل خود در آورده اند. به علت شرایط پسا جنگی نایابی دارو یکی از معضلات اساسی است. هری لایم (اورسون ولز) یک آمریکایی است که در آنجا بازار سیاه راه انداخته و پنسیلین را با قیمت گزافی در بازار می فروشد. اما این همه ماجرا نیست. او پنسیلین را رقیق تر کرده تا میزان بیشتری از آن را به فروش برساند و همین باعث شده که استفاده کنندگان که اکثرا کودکان هستند به فلج یا مرگ دچار شوند. هالی مارتینز (جوزف کاتن) به دعوت دوست قدیمی و 20 ساله اش یعنی هری لایم برای کار به وین می آید اما می فهمد که هری به شکلی تصادفی کشته شده. او به داستان شک می کند و به کمک معشوقه هری و یک سرگرد انگلیسی پی ماجرا را می گیرد و متوجه می شود که هری نمرده ، بلکه مرگ او نمایشی بوده برای گمراه کردن پلیسها. او به شکلی اتفاقی هری را ملاقات می کند و این امکان را می یابد که دوباره با او قرار بگذارد. سرگرد انگیسی متوجه می شود و از او می خواهد که جای هری را لو بدهد. او امتناع می کند و سابقه 20 ساله دوستی نزدیک خود با هری را دلیل می آورد تا اینکه آن سرگرد انگلیسی هالی را به بیمارستانی می برد که قربانیان هری (که بیشتر کودکان هستند) در آن ، یکی یکی در حال جان دادن هستند ...
بحث معنای زندگی در سه رشتهی روانشناسی، فلسفهی اخلاق، و فلسفهی دین مطرح میشود. میتوان گفت که اهم مباحث آن به شرح ذیل میباشد:
الف)غرض و غایت از طرح مباحث معنای زندگی چیست؟ چرا باید زیست و نباید خودکشی نکرد؟ اصلا چرا باید زندگی معنایی داشته باشد؟ به عبارت دیگر، ما آدمیان چه نیازی به معنای زندگی داریم؟ معنای زندگی چه نیاز/نیازهای ما آدمیان را برآورده میکند؟ آیا زندگی بدون معنا امکان دارد؟ اگر امکان دارد، مطلوب هم هست؟ و...
ب)معنای "معنا"چیست؟ آیا مراد از معنا همان هدف است؟ یا اینکه مراد از معنا ارزش است؟ و در صورت سوم مراد از معنا، کارکرد است؟ آیا معنای زندگی "کشف"کردنی است؟ یا از امور "جعل" کردنی؟ آیا مراد از معنای زندگی معنای "جهان هستی" است؟ یا مراد زندگی "نوع انسانی" است؟ و یا اینکه، مقصود از معنای زندگی، زندگی "فرد انسانی" است؟ مراد از " زندگی " چیست؟ آیا زندگی همان علم و اراده است؟ احساسات و عواطف چطور؟ و ...
ج)چه معنا یا معانیای برای زندگی توصیه شدهاست؟ چه اهداف یا ارزشها و یا کارکردهایی برای زندگی توصیه شدهاست؟ آیا زندگی به عنوان بک بازی است؟ یا داستان، یا تراژدی، یا کمدی، یا هنر، یا آرزو، یا نیروانا، یا نوع دوستی، یا افتخار، یا حقیقت طلبی، یا عشقورزی، یا خیر خواهی، یا ... .چه چیزی باعث شدهاست معانی زندگی این همه متکثر شوند؟ سنخ روانی؟ تعلیم و تربیت متفاوت؟ وراثت؟
د)چه آثار و نتایجی بر معناداری زندگی –فارغ از این که این معنا چه باشد-مترتب است؟ چه آثار و نتایج فردی و روانشناختی و چه آثار و نتایج جمعی و جامعه شناختی؟ و به همین ترتیب به بی معنایی.
با این مقدمه مختصر می پردازم به ایرادات و اشکالات دوستان عزیزم:
می خواستم از انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و پیروزی شادی آفرین باراک اوباما بنویسم. می خواستم از امیدی که مردم آمریکا از "انتخاب" خود و موثر بودن نظراتشان در عرصه ی سیاسی دارند بنویسم. می خواستم از سیاست های "مزورانه"ی تلویزیون حکومتی در ایران بنویسم که چطور در حالی که تا 2 روز پیش "به تاخت" در حال ارائه ی گزارش های مضحک گوناگون درباره ی انتخاباتآمریکا بود، به ناگاه و با حضور بی سابقه ی مردم آمریکا و رای دادن به سناتور باراک اوباما، به ناگاه سکوت کردند و خبر انتخابات را در لابه لای قیمت پیاز سیب زمینی و نظارت دولت بر "میادین تره بار" پنهان کردند (خیر 20:30 در اخبار 4 شنبه شب مورخ 15 آبان ماه ، ابتدا خبر میادین میوه و تره بار را پخش کرد، سپس خبری از سخنرانی یکی از مقامات عالی رتبه و سپس اشاره ای کوتاه به پیروزی اوباما بدون اندکی اشاره به حواشی آن مثل آمار رای دهندگان و یا حتی درصد آرا خود اوباما تا آن لحظه که 97 درصد آرا شمارش شده بود).
استیضاح کردان به نظر اتفاق سادهای نبود. وزیر دولت آقای احمدی نژاد علی رغم حمایتها او به اتهام دروغگویی از کابینه حذف شد. امروز با اغلب کسانی که برخورد داشتم جلسهی استیضاح را مستقیم گوش داده بودند. این شاید نشان از عمق افتضاح به بار آمده بود شایدم نشانی از استعداد جامعهی ایران اگر مسائلی را جدی تلقی کند، باز به سیاست حساس خواهد شد.
اما الان میخواهم نشانهی دیگر -که در این رویداد خودش را نشان داد- شما را به آن حساس کنم.
یکی از بحثهایی که گاهی در فضای سیاسی ما رایج بوده، اشاره بنبستهای حقوقی است. بدین معنا که مشکلات ما ریشه در ساختارهای حقوقی کشور دارد. را اصلاح اوضاع نیز تغیر قوانین از جمله قانون اساسی است. برخی نیز در مقابل ادعا کردهاند که مشکلات ما سیاسی و ساختار قدرت است. وگرنه همین نظامحقوقی ظرفیتها فروانی را دارد و حتی میتوان در صورت پشتوانه قدرت سیاسی از آن تفسیرهای دمکراتیکتری داشت.
خوب برای من استیضاح کردان نشان از قوت نظر دوم بود. یعنی اینکه مشکلات ما ریشه در قوانین ندارند و الزاما با اصلاح آنها مشکلی حل نخواهد شد. چطور؟
دوشنبه سيزدهم آبان ماه، سالروز تسخير سفارت آمريكاي ديروز و لانه جاسوسي امروز، در خيابان طالقاني قدم مي زدم. البته به قصد قدم زدن نرفته بودم. راستش كتابخانه اي هست واقع در تقاطع ولي عصر و طالقاني كه البته با سفارت فاصله زيادي دارد. رفته بودم تا كتابهايي را كه مدتها از موعد ارجاعشان گذشته بود (اين وجه ديگري از غير مدرن بودن ماست) به كتابخانه تحويل دهم. وقتي وارد كتابخانه شدم هوا ابري بود ولي وقتي برگشتم و از خيابان عضدي- جايي كه كتابخانه فرهنگستان هنر در آنجا واقع است- به سمت خيابان طالقاني حركت كردم، باران آغاز شده بود و دم به دم بر شدت اش افزوده مي شد. من با يك كت نه چندان گرم و نرم و كفش هايي كه همواره وقتي باران ببارد مي فهمم كه ديگر كارشان تمام است، زير باران در حال سرما خوردن بودم. نزديك به صد متر به تقاطع ولي عصر مانده بود كه عده اي از دور هياهو كنان نزديك مي شدند. در آن لحظه داشتم به لذت و رنج توامان باران مي انديشيدم. نه از جانب نوع انسان كه از طرف "خود خودم". با همين خود خودم گفتم كه اين تراژدي لذت و رنج كه همبسته و ملازم با بودن من است عجب چيز غريبي است. در لحظه لحظه زندگي من و شايد خيلي ديگر از آدميان مي شود آن را ديد و چشيد. ناگهان سرو صداي همان دسته آدم كذايي رشته تفلسف ام را از هم گسست.
حمزه به نکته ی عالی ای اشاره کرد. من از اول جلسه ی صبح مجلس به استیضاح کردان گوش فرا دادم. واقعاً به جز آقای نوباوه (که خبر نگار بودند) و دکتر لاریجانی که جلسه را اداره می کردند، باقی نمایندگان و وزیر برکنار شده در اوج ضعف و عدم تسلط نطق می فرمودند.
حتی می توان گفت سخن گفتنشان "خجالت آور" و مایه ی آبروریزی بود. با وجود آن که برخی از آن ها از روی متن نوشته شده می خواندند، کلی غلط های دستوری ساده داشتند. واقعاً برای ایرانیان باعث شرم و اندوه است که نمایندگانشان این قدر ضعیف و تصنعی حرف می زدند. استفاده ی بی حد از آیات و روایات در خارج از متن و به قول معروف Context آن ها، از دیگر ضعف های نمایندگان بود. به این اضافه کنید کلی از اشعار حافظ، سعدی و مولانا را!! همچنین مجیزگویی های افراطی و در مواردی اغراق گویی های بی حد در مورد حضرت امام و قدرت در ایران، از نکاتی بود که باعث افسوس می شد. باور کنید که از زمان 10 دقیقه ای یکی از سخنرانان مخالف کردان، 3 الی 4 دقیقه ی آن به حمد و ثنای الهی و مجیزگویی قدرت گذشت! این در حالی است که گفته شده بود کسانی که صحبت کردند، سخن ورانِ "صریح" مجلسند! اگر اینان سخن وران مجلس بودند، پس آنانی که جزو چهره های شاخص و سخن ور نیستند، چگونه سخن می گویند!؟
با SMS مهدی رفتم سراغ رادیو موج FM و شنیدن جلسهی استیضاح علی کردان وزیر کشور دولت اصولگرای محمود احمدینژاد. تناقض گوییهای مکرر علی کردان و دفاع ناشیهاش خارج از تصورم بود. او حتی در طول جلسه دست به دامن دروغ شد که بعد از اشاره استیضاح کنندهگان دورغش را تکذیب میکرد. غافل از اینکه حافظهی قویی احتیاج نبود که صحبتهای چند دقیقه قبلش را بیاد داشته باشیم.
استضیاح کنندگان برای رهایی از دورغ – تکذیبها کردان فایل صوتی صحبتهایش را پخش کردند. حتی سردار فیروزآبادی نقل قول کردان را بیدرنگ تکذیب کرد. این موضوع عصبانیت کردان را چنان برانگیخت که فیرزوآبادی را تهدید به افشا و انتشار نوار مکالمه کرد. این نشانی بود از اوج استئسال کردان.
من به تجربه برای قضاوت در مورد توانایی ذهنی افراد، به نظم گفتارشان توجه میکنم. نظم و دایره واژها، حالت روانی فرد در حین صحبت کردن و تسلط بر "جادوی کلمات" برایم نشانی از تواناییشان است. بنظرم همیشه یکی نشانهی سیاست مداران باهوش، قدرت بیان و توان خطابتشان است. البته به نظرم علیالعلوم نیز ناخوادگاه چنین موضوعی در تصور اولیهشان از افراد تاثیر جدی دارد.
اما نکتهای که در طول جلسهی استیضاح نظر من جلب کرده بود ضعف شدید کردان و نماینگان مجلس هشتم از این حیث بود. سخنرانیهای تصنعی، پر از کلیشههای رایج، مملو از ترکیبهای تکراری و بیروح. نطقهای پر از تپق و جملات بیفعل یا بیتناسب. دایره لغات محدود ... همه و هم نشان از این بود که نمایندگان فعلی مجلس شورای اسلامی در چه سطحی از توانایی برخورداند.
پینوشت: تنها کسانی که صحبتهایشان را از رادیو شنیدم و در ذهنم با آن نشانه که گفتم حقیر نیامدند آقای نوباوه و لاریجانی بودند.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/14ساعت   توسط حمزه غالبی
|
درک تحولات تاریخ معاصر کشورمان -اگرچه فاصلهی نزدیکی با ما دارد- به این راحتیها برای من قابل درک نبودهاست. یکی از این موارد است که چگونه بعد از مشروطه پارلمان به مرور نقش خود را از دست میدهد. بجای اینکه نمایدهی مردم باشد برای نظارت بر قدرت، به بازوی تشریفاتی آن تبدیل میشود. بجای نقد و نظارت حاکمان، مجیزگویی و توجیه را پیشه میکند. برای سخت بود که بفهمم چگونه نهادهای مدرنی مثل پارلمان در سرزمین ما پا نمیگیرد. گویی ایرانمان شوره زاری است که فقط خارهای استبداد در آن مجال رشد دارند. از همه برایم عجیبتر این که چگونه مردم و از آن مهمتر آزادیخواهان این مرز و بوم، خشک و پرپر شدن پارلمان را با سکوت به نظاره نشستند.
وقتی دیگر حتی برای آرزویی نیزشوق نداشته نباشی و حتی در تخیلاتت نیز به وضعی که از آن لذت خواهی برد و به آن راضی خواهی شد، فکر نکنی، آن گاه داری کم کم به مقام "انفعال" و "ملالت" می رسی. دیگر حتی آرزو نیز نمی کنی.
اگر بهت بگویند همین الان چی می خوای و دوست داری چه کنی، نمی دونی چه بگویی... نه اینکه خوشی زده باشه زیر دلت و یا به عکس آن قدر مشکلاتت زیاد باشد که نتونی حتی چیزی یا کسی را آرزو کنی. نه منظورم این نیست....
منظورم "ملالت" است که در سه مقاله ی گذشته نیز به آن اشاره کردم (ملالت و عشق، ملالت و مارکسیسم، ملالت و انقلاب). آن قدر "ملولی" و دلزده که حتی آرزو هم نمی کنی. اصلاً از مفهوم آرزو هم بیگانه شده ای. خسته ای. به شدت خسته. آن قدر دور و برت تعارض و "وضعیت های متناقض" می بینی و آن قدر حرافی های روزمره ی دورو برت کلافه ات می کنند که قید همه چیزو می زنی و در لاک خودت، در گوشه ی اتاقت، در گوشه ی کافی شاپ و یا جمدونم "شیره کش خونه ی بهداشتی" سر محلت یه گوشه ای کز می کنی و در بی حسی و خلایی بی پایان می خزی...
کوه! حلقهی مدرس و کوه نوردی؟! نه نمیشود تصورش را کرد یاشار تن به تابش نور خورشید بدهد و صبحگاهان تن از رخت خواب گرمش بکند؛ اما حلقه بر کوه رفتن مصمم است. شاید راه اینکه یاشار را در کوه نوردی در کنارمان حس کنیم همین باشد که اینجا از آن بنویسیم اینگونه او را به جمع بیاوریم.
اما چرا کوه؟ میدانید استعارهای که به ذهن ما رسید سنگینی بود. قدرت آنچنان سنگین است که خیلی از ارتفاعات بالا نمیآید و تهنشیسن میشود در شهرها. در کوه درتعلیق از زندگی روزمرهی از غل و زنجیر اقتدار نیز رهاییم. در تعلیق و فارق از قدرت میتوانی حس کنی آزادی. جیغ و فریادهامان نشانی بود از همین برای خودمان.
سال اول راهنمایی بودم. در نیمکت سه نفره جلوی کلاس نشسته بودم. معلم هنوز نیامده بود. یکی از بچه ها که یادمه یه دماغ گنده عقابی داشت و شر و شور فراوانی در وجودش حک شده بود داشت مسخره بازی می کرد و روی تخته مزخرف می نوشت. سر و صدای کلاس به اوجش رسیده بود که ناگهان در کلاس با شدت غریبی باز شد و با این صدا دل من و فکر کنم دل همه یهو ریخت پایین. ناظممان بود. آن دوست دماغ عقابیمان وسط کلاس غافلگیر شد : ناظم ترک تبارمان که یک عقبه ذهنی منفی از آن دانش آموز شر در ذهن داشت غرشی کرد و با فحاشی به سوی او حمله ور شد. دوست ما بر زمین افتاد و ناظم دلسوز ما هم با «مشت و لگد» به جانش. توجه کنید مردی حدودا چهل ساله با «مشت و لگد» بیفتد به جان پسرکی 11 ساله. پسر دماغ عقابی بین دست پای ناظم دلسوزمان گم شده بود. ناله می کرد و معذرت می خواست اما گریه نمی کرد مطمئنم گریه نمی کرد. معلم تاریخمان سر رسید. آن معلمی که دوستش می داشتم بسیار. با خود گفتم که جلوی دلسوزی ناظممان را می گیرد. اما او ایستاد و نظاره کرد. مثل همه ما که همین کار را می کردیم. بعد از اینکه ناظممان رفت و آن پسر دماغ عقابی را با خود برد معلممان حالتی متفکر به خود گرفت و گفت : "اگر من بودم به این راحتی ولش نمی کردم". قائله ختم شده بود. همه آن را نظاره کردیم. اما نتیجه آن معلم با نتیجه ما تفاوت زیادی داشت. دیگر آن معلم را دوست نداشتم بسیار. نمی دانم که آن اشک های فرو خورده پسرک دماغ عقابی ، او را به کجا برده اند.
مدت هاست می خواهم از دکتر بهشتی استاد دوست داشتنی مان بنویسم. صبر کردم تا کار پایان نامه و دفاع از آن و بالتبع گرفتن نمره تمام شود تا با آسودگی بیشتربنویسم و گفته نشود که شاگرد از استاد، بنابر روابط ویژه و هکذا نوشته است... به هر حال می خواستم بنویسم که باز به ذهنم رسید که دکتر جایگاهی "ویژه" نزدمان دارد و به قول عرفا صاحب سر ماست و شاید اصلاً نباید از او نوشت که از ایشان نوشتن شایسته ی رازداری نیست...
البته اتفاقی دیگر مزید بر علت شد تا چنین نوشته ای باز به تاخیر بیفتد. در جلسه ی سخنرانی گروه علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس-که هر چند وقت یکبار با سخنرانی یکی از اعضای گروه برگزار می شود- دکتر بهشتی با تاخیر به جلسه آمد و من نیز که با موضوع سخنرانی خیلی همدل نبودم، در این مدت ناخود آگاه به دکتر منوچهری خیره شده بودم و در احوالات ایشان به فکر فرو رفتم...
همیشه به من می گفت که فلسفه و اندیشه سیاسی روحش را شکنجه می دهد و دیگر تحملش را ندارد.از همین رو مدتی است که حوزه اصلی علاقه اش شده است زیبایی شناسی و هنر. اما آنقدر اصرار کردم که حاضر شد در مورد اندیشه سیاسی مطلبی را برای وبلاگمان بنویسد. بله ! او برگشته است و میخواهد انتقامش را از اندیشه سیاسی بازستاند. موضوع این مقاله اندیشه ای است که در بیست سال اخیر کتک خورش به شدت ملس شده و هر کس می رسد لگدی به آن می پراند. اما او قصد لگدپرانی ندارد. او ادعا می کند که این اندیشه با توجه به شرایط امروزی "مرده" است و دیگر کارایی ندارد. اما اشتباه نکنید! او بر قبر این مرده زاری نمی کند و در عین حال قصد هورا کشیدن را هم ندارد. او در این مقاله به یک کالبد شکافی دقیق دست یازیده است : او این جسد مومیایی شده اندیشه سیاسی را کالبد شکافی کرده تا علل مرگش را بیابد.
موضوع این مقاله مارکسیسم است و نویسنده آن هم دوست بسیار عزیزم "مریم آزاد" :
به نظرِ یکی از جامعه شناسان آمریکایی، دو چیز شهر های بزرگ و پر از جوش و
خروش جهانِ امروز را آروم می کند: الکل و س.ک.س. و اتفاقاً دقیقاً برای همین است
که مثلاً کلوپ های شبانه در غرب و حتی در سراسر عالم، به راحتی مجوز می گیرند و ار
لحاظ امنیتی نیز به شدت محافظت می شوند. در آمریکا اگر شما در خیابانی عادی با کسی
مشکلی پیدا کنی و یا درگیری به وجود آید، ممکن است مثلاً چند دقیقه طول بکشد تا سر
و کله ی پلیس پیدا شود، اما اگر در یک کلوپ مشکلی به وجود آید آناً سر و کله ی
پلیس پیدا می شود. غرض آن است که دولت به نقش آرام ساز چنین اماکنی آگاه است....
قصد ندارم از چنین وضعی دفاع کنم. در ضمن با توجه به اعتقادات رایج در ایران
مسلماً نمی توان از ترویج و یا حتی آزادی مشروبات الکلی دفاع کرد. از طرفی نیز می
توان استدلال کرد که افراد زیادی –حتی در غرب- بدون مشروبات الکلی به راحتی زندگی
می کنند و نیاز ها و خواسته های ذاتی انسانی شان هم "سرکوب" نشده و عقده
ای هم نمی شوند. اما آیا درباره ی مسائل جنسی نیز می توان چنین گفت؟ پاسخ چه از
نگاهی عرفی و چه از نگاهی شرعی، یک "نه"ی بزرگ است. این جا دیگر بحث از
یک نوشیدنی سکر آور که آب پرتقال را بتوان جایگزین آن کرد نیست! بحث از یک سائق
عظیم فیزیولوژیک است که به صورت Default در انسان ها تعبیه شده.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/02ساعت   توسط مهدی امیری
|
جمعی از دانشجویان علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس هستیم . علی رغم تمایزات مان با استعاره حلقه مدرس جمعمان قابل اشاره است. اکنون اینجا فضایی است که ما سعی میکنیم امکان ادامه گفتگوهایمان را فراهم کنیم.