مهدی امیری صفت
با بچه هاي به قول خودشون "حالقه ي مدرس" طبق معمول 4 شنبه بعد از ظهر رفته بوديم دانشكده ي علوم اجتماعي دانشگاه تهران. نمي دونم چي شد كه بحث از ديكتاتور ها و آدمايي مثل استالين و هيتلر شد واينكه چنين آدم هايي چه "حالي" داشتن كه مي رفتن دنبال چنين "تهوراتي". در واقع بحث از "معنا" شد. اينكه عده اي چه انگيزه ها و رويا هاي دور و درازي دارند و براي آن ها چه ها كه نمي كنند...
جملگي در آن جمع "ملول" بوديم و دوستان به شوخي مي گفتن كه "حتي حال ندارن برن سر كوچه نون بخرن، چه برسه به اينكه بخوان مثلا مثل كسي چون لنين دنيا رو "كن فيكون" كنند . نمي دونم "ملول" بودن و پا در هوا بودن خوب است يا بد. البته در اينكه ملولم و بي آرمان شك ندارم. در زندگي هيچ چيز هيجان انگيزي برام باقي نمونده و همه چيز عادي و يكنواخت و تكرار مكررات است. اوايل اين منو مي ترسوند ولي الان كاملا باهاش كنار اومدم. شايد از عواقب "پايان تاريخ" باشه. شايد همان طور كه استاد عزيزم مرتضي مرديها مي گويد نتيجه ي منطقي سامان ِ سياسي ِ ليبرالِ مدرن همين باشه. نمي دونم، ولي مطمئنم كه با همه ي "بي هيجاني" و كرختي اين وضعيت، خيلي بهتر از ايماني دروغين به امري كلي و بدون اثبات و دل خوش كردن به "غايتي" است كه هيچ وقت هم فرا نمي رسد. خيلي بهتر است از "انقلابي دائمي" براي "اهدافي" مهمل و دست نيافتني.
حاضرم ملالت را به جان بخرم اما يك انقلابي ِ متوهم نباشم...
+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت   توسط حمزه غالبی
|
محمدرضا پهلوی جملهی آشنایی دارد. او در مصاحبهای بدین مضمون گفته بود: همه ایرانیان باید عضو یا هوادار حزب رستاخیز باشند یا از ایران خارج شوند. یادم نیست دقیفا کدامیک از حضرات بود، چند سال پیش صحبتی به همین مضمون داشت. گفت که هر کس ناراضی میتواند از ایران برود. هر چند آن موقع خیلی متعجب شدم و با خودم میگفتم عجب آدم ابلهی است که از گزارهای استفاده میکند که در ذهن مردم یادآور یک دیکتاور مخلوع است. با خودم میگفتم اگر به وضع موجود انتقاد داریم؛ اگر اختلاف نظر داریم و حتی اگر هر تغیر مثبتی به کندی صورت میگیرد اما کشور آزاد و آباد حق ماست و ما باید بمانیم و بسازیم سرزمینی که در آن ریشه داریم و این وظیفه ماست. اما امروز که به اطرافم نگاه میکنم، میبینم بسیاری از فرزندان این مرز و بوم آن توصیه را پذیرفتهاند؛ یا جلای وطن کرده اند یا دغده ی آنرا در ذهنشان دارند. آنهم پر استعداد ترین، تحصیل کرده ترینشان! امروز نمیشود با دانشجویی صحبت کرد و از تلاشش برای پذیرش گرفتن از دانشگاه های خارجی نشنید. بروید و بپرسید از دانشجویان که دنبال چاپ مقاله ISI هستند که مهمترین انگیزه شان چیست. حال با این فرض است که پدیرفته ایم که منابع انسانی چه نقش اساسی در توسعه یک جامعه و بتبع افزایش کیفیت زندگی مردمان آن دارد؛ این سوال طرح می شود که چه کسی مسئول از دست رفتن منابع انسانی که از مهم ترین سرمایه های یک جامعه است کیست؟ و چه کسانی باید تاوان از بین رفتن حتی امکان توسعه کشورمان در آینده، را بپردازد؟
+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت   توسط حمزه غالبی
|
امروز یکی از همکلاسیهای من اظهار نظر عجیبی کرد؛ البته به نظر من! من پشت کامپیوتر، داشتم پیغام های 360 Yahoo! را چک می کردم؛ دوست مذکور ما در مورد این امکان جدید یاهو چند اظهار نظر کرد که خیلی شاید بکار شما نیاد اما یک نکتهی تامل برانگیز گفت که بنظرم جای گفتگو دارد. او از دلیلش برای اینکه چرا در این سایت پرفایل نمی سازد گفت. حدس بزنید! من که هزار سال هم نمی توانستم حدس بزنم. او گفت چون عده ای از دوستان و همکلاسی های خانم او که قاعدتا در لیست دوستانش قرار می گیرند از عکسهایی استفاده کردهاند که حدود شرعی را رعایت نکردهاند؛ قید پرفایل داشتن را زده است. اما نکته قابل تامل اینکه این بخاطر معضوریت دینی نبود، بلکه نگران پیامدهای منفی آن برای او در محیط کاریاش بود. نمی دانم برای شما این موضوع عجیب بود یا نه! اما دوست ما بعد از دیدن تعجب من پرسید: این موضوع تو را به دردسر نمی اندازد؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت   توسط حمزه غالبی
|
الان ساعت 5:30 صبح است. چند دقیقهای بیشتر نیست که از ایستگاه راهآهن رسیدهام. صدای گنجشکها باعثشد قید خواب را بزنم. روی ایوان نشستهام و به باغ انار نگاه میکنم؛ در حالی که نسیم خنک صبح کویر به صورتم میخورد؛ صدای گنچشکها توی گوشم میپیچد. شاید نتوانید تصورش را بکنید چه قدر مست کنندهاست.
هر بار که از تهران فرار میکنم همین حس را دارم. برای من تهران مثل فیلم سیاه سفید است و روابط سرد. یزد که می آیم انگار رنگی میشود همه جا و گرمی آدمها را می شود حس کرد.
دیروز دیر از خواب بیدار شدم. حس و حال هیچ کاری را نداشتم. قبل از صبحانه خوردن نشستم پشت کامپیوتر فیلم ببینم؛ DVD خش داشت؛ نصف کاره رهابش کردم. خواندن کتاب هم چنگی به دلم نزد. حتی حوصله خوردن را هم نداشتم. به چند نفر از رفقا هم که زنگ زدم تیرم به سنگ خورد. خواهرم پرسید چته؟ چه را اینجوری شدی؟ خودم هم نمی دانستم! نه ولی مثل اینکه از تهران خسته شده بودم. می خواستم فرار کنم از این شهر نفرین شده. هروز حداقل توی خیابان دونفر را که مشغول دعوا هستند و مردم که فقط ناظرِ آش و لاش شدنشان را از هم جدا میکنم. هر روز از صبج صدای غُرغُر ماشین توی گوشم جیغ میزند و افق دود آلود شهر عین ریگی در چشمم افق دیدم را تار میکند. هر روز با آدمهایی سر و کار داردم که فقط با دودوتا-چهارتا همه چیز تحلیل میکنند و اگر فرصتش را بیابند همدیگر را میدرند. هر روز را باید ساعتها توی ترافیک کسالت آور هدر بدهم و با مردمِ عصبی سر و کله بزنم. اینجا حتی دوستان هم همدیگر میپیچونند[i] بدون اینکه هیچ کدورتی پیش بیاید. اینجا تخم مرام و معرفت را ملخ خوردهاست و اعتماد سادهدلی است. من مطئنم این شهر نفرین شدهاست.
هوا کمکم روشن میشود و اکسیژن خالص هوای خانهیمان من را رسما مست کردهاست.
[i] هیچ فعلی پیدا نکردم که مفهوم دقیق "پیچوندن" را برساند؛ حتی بنظرم فرمالش یعنی "پیچاندن" هم معنی را تغییر می داد.
+ نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت   توسط حمزه غالبی
|