فقط غم و اندوه و ملالت را به تو یاد داده اند. فقط دل زدگی
و رنجش را تمرین کرده ای. اصلاً مگر می توانی خوشحال و پر از امید باشی؟ وقتی
اعتراض و ناراحتی با همه ی وجودت در هم آمیخته، زندگیِ آمیخته با شادی برایت بی
معنا است. اصلاً نمی فهمی گشودگی و زندگی همراه با مسرت یعنی چه.
فاجعه از آنجا شروع می شود که اندک اندک به دل زدگی، اندوه
و ملالت عادتی تام پیدا می کنی. وقتی پر از غصه و احساس رنجی، در یک جایی از درونت
به طور پنهانی احساس خوبی داری. از اندوهت خوشحالی...
می ترسم از آن لحظه -- که شاید هم نزدیک باشد – که در بهار
آزادی، هم رزمان و هم سن های ما دیگر خندیدن، شادی، و تلاش برای زندگی را فراموش
کرده باشند.
می ترسم از ملالت و اندوه در جشن آزادی...
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت   توسط مهدی امیری
|
دوستانی چند، گفته اند در این دوران پر آشوب ما در رتوریک یک
مشت "اباطیل و مزخرفات" روشنفکرانه به خورد خوانندگان می دهیم. از این
جور گزاره ها در ضدیت با هر آنچه اندکی وجه متفکرانه دارد و به طور صریح به
"سیاست روی زمین" نمی پردازد زیاد شنیده ام. کلا در ایران علی الاغلب و
به قول احمد فردید "تفکر خلاف آمد عادت است و از آن خلاف آمدتر، تفکر فلسفی
است...".
شجاعت فقدان ترس نیست. فرد شجاع باید ترس را خوب بفهمد و اقدام عقلانی کند. این جاست که تمایزش با فرد ترسو روشن می شود. فرد ترسو اگر مجبور به پذیرش نقش شجاعت شود، متهور، گستاخ و دیوانه می شود. چنین فردی بدون شناخت، بدون خرد و تنها گستاخانه نقد می کند، سخن می گوید و عمل می کند؛ این فرد را نمی توان دیگر شجاع دانست.
چه چیزی تو را می ترساند؟ چه چیزی یا حالتی تو را در مقابل ترس شجاع می کند؟
چه چیزی باعث می شود وقتی همه ی کارت ها علیه ات هستند به ناگاه بزنی زیر میز بازی
و هفت تیرت رو بکشی بیرون و دست دختری را که دوست داری بگیری و بدون وقعی به تمامی
اندرزها با او بر اساس ناکجاآبادی که در درون ذهنت ساخته ای، پیش به سوی افق فرار کنی؟ یا به عکس، چه
چیزی باعث می شود در حالیکه می دانی حق با کدام طرف است طرفی دیگر را بگیری تا
جانت را حفظ کنی یا از زندگی لذت بیشتری ببری؟
وقتی "اعتقاد به خدا"، جهان را "معنا
دار" کند. این نگاه مبنایی است که “ترس” فقط از خدا
معنی دار است و “تسلیم شدن” به او و بندگی
اش پذیرفتنی است. شاید یک سنجه مهم برای ارزیابی ایمان به توحید همین سنجیدن "ترس"
از دیگران است. این سنجه نشان می دهد که اگر موحدی علاوه بر خدا از دیگرانی می
ترسد یه همین میزان توحیدش کمرنگ تر است و خدایگان های متعددی دارد.
اشکذری که من می شناسم، اندکی از تهرانی که می شناسم کوچکتر است. شاید اگر دست من بود یکی از استانهای ایرانش می کردم و اگر باز دست من بود می گذاشتم برای خودش یک جمهوری خود مختار شود. از همان ها که می توانی صبح در آن تصمیمی بگیری و ظهر نشده عملی اش کنی و تازه از مردم هم همه پرسی کرده باشی. خلاصه می گذاشتم برای خودش ولایتی باشد که نیازی به باقی جاهای دنیا نداشته باشد.
در
سیاست هم درست به مانند میدان جنگ، شجاعت نقش بسیار تعیین کننده ای را بازی می
کند. اما بسیاری از موارد وجود دارد که شجاعت یک سیاست مدار می تواند به اندازه
بزدلی او دودمان یک هدف سیاسی را بر باد دهد. حتی باید گفت که خیلی اوقات ترس به
موقع و به جا، می تواند در بلند مدت به عقلانیت ابزاری ما و در نهایت به هدف ما
یاری رساند. اگر هیتلر در سال 1924 و در کودتای آبجو فروشی کله خر بازی در می آورد
و در برابر گلوله پلیس ضد شورش می ایستاد، مثل یک سوسک زیر پا له می شد و هرگز نمی
توانست آرمان هایی را که برایش می جنگید به چشم ببیند.
وبلاگی هست که من همواره منتظر به روز شدنش هستم. یعنی تقریبا هر روز چک می کنم با این که می دانم زود به زود به روز نمی شود. ولی آنقدر ولع دارم که نمی توام منتظر بمانم. می دانید وبلاگ ها مطالبشان را در بسته بندی ارئه می کنند که خواندنشان را جذاب می کند. اما این وبلاگ حتی اگر وبلاگی هم ننویسد حتی اگر نوشته هایش هم طولانی باشد باز می خوانمش می دانید چرا؟ چون بنظرم محتوایی که تولید می کند جای دیگری گیر نمی آید. چه در مجلات و نشریات تخصصی و چه در روزنامه ها. قلمش هم خوب است یعنی از وقتی به هندوستان سفر کرده است بهتر هم می نویسد. مدتی هم هست نوشته هایش با آمیختن به تجربه های شخصی جان گرفته است.
موضوعات بکر است. نه اینکه موضوعات غریب باشد نه. اتفاقا به سراغ مسائلی می رود که واقعا مسئله است اما یا آنقدر کنارمان بوده است که کرخت شده ایم و نمی بینیمش. یا بسیاری اعتماد نفس آن را ندارند که نزدیکش شوند. حتی برایم جالب است که بدانم هر بار سراغ کدام موضوع می رود. خوب، شاید برای شما هم جالب باشد دنیا را از نگاه یک دختر ایرانی -که فلسفه می خواند- بینید. البته که ذهن ایرانی برای شما هم ممکن است جالب باشد. الان این وبلاگ سه ساله شده. این هم کارنامه ی سال سومش:
به دوربین زل می زد و با اعتماد به نفس بالایی دروغ می گفت، گویی هیچ اتفاقی نیافتاده است. رو به خبرنگاران می کرد و می گفت: «دروغ هاي دروغگويان را تكرار نكنيد.» در حالی که خود در حال دروغ گفتن بود.
«سعید الصحاف» را می گویم. وزیر اطلاع رسانی حکومت صدام. كنفرانس هاي خبري به يادماندني و اغلب سرتاسر دروغ سعيد الصحاف تنها شاهدي بود كه به دنيا ثابت مي كرد، رژيم صدام همچنان در قدرت است.
می دانی اوضاع دارد بد می شود و دیگر از گرما و رنگ های امیدبخش و بوی گل ها
و چمن زارهای تازه خبری نیست. سرمایی سخت و سوزناک در راه است. تو می دانی بر لبه
ی پرتگاه ورود به "زمستانی" بس طاقت فرسا ایستاده ای... در آخرین روز
هایآخرین
ماه فصل خزانی و می دانی فصل "سردی ها" در راه است. زمستانی که در آن
"انسانها سر در گریبان" دارند و نگاهی آشنا برایت سر بلند نخواهد کرد...
در فصل خزان و افول زیبایی ها، در انتظار وقوع "حادثه ی زندگی" بودن
باری است بر دوش های نحیفت... می لرزی و با چشمانی ورم کرده و پر از اشک و نگرانی
رو به افق می دوزی... در آخرین روز های فصل خزان، منتظر زمستانی... به تابلوی جیغ
مونش زل می زنی...
در آذر، انتهای آذر، چشمانم به سرما باز شد... آذر سال 60.
+ نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت   توسط مهدی امیری
|
دروغ ابعاد گوناگون جامعه شناختی ،روانشناسی ،فلسفی و... دارد و یکی از فرضیه های درباره ی دروغ این است که دروغ پیامد توزیع ناعادلانه قدرت است .اگر تعریف قدرت را هم چون وبربدانیم "احتمال این که بازیگری در یک رابطه در موقعیتی قرار گیرد که اراده خود را در تعقیب اهداف عمل ، علی رغم هر مقاومتی ، اعمال کند ، صرف نظر از این که چنین احتمالی بر چه بنیانی متکی است." انگاه توزیع نابرابر و غیردموکراتیک قدرت ، دروغ را پدیدار می سازد.
تهران با همه ی
مشکلات خاص خودش -- که بخشی از آن در سایر شهرهای بزرگ دنیا نیز وجود دارد -- هنوز
و در مقایسه (تأکید می کنم در مقایسه) با سایر شهرها و روستاهای ایران هم محیط
فرهنگی متساهل تری دارد و هم امکانات مادی و معنوی بیشتری برای زندگی معطوف به
تفکر و عمل سیاسی. از گده های روشنفکری گرفته تا کتاب فروشی ها و سالن های سینما و
تئاتر و نیز وجود نخبگان روشنفکر و آکادمیک، تهران شهر برتر ایران است.
استبداد و خفقان
سیاسی رابطه ای وثیق و جدی با ملالت، دل مردگی و بی حسی و نهایتا حس پوچی بر قرار
می کند. انسانی که در بعضی تعابیر حیوانی سیاسی است، به ناگاه اسیر و زندانی در
حصار محدودیت های حاکمان جبار می شود و این سرآغاز فرایند سرکوب استعدادهای او به
عنوان عضوی از "مدینه" و یا "پلیس" است.
تجربيات تلخ سياسي يكي دو سده اخير، محمل مناسبي بود براي آنكه سياست در فرهنگ سياسي ايرانيان، به امري مذموم تبديل شده و با دروغ و نيرنگ و فريب، همارز پنداشته شود. نفي روابط سياسي، تقبيح «سياسيكاري»، نفي تحزب و فعاليتهاي گروهي، و مقولاتي از اين دست، اگرچه در بستر آگاهي ايراني، كه عرفانزدگي از مقومات آن است، امري خلافآمد نيست، اما تحولات يكي دو سده اخير، به تشديد آن دامن زده است. از همين روست كه دريافت «ماكياوليستي» از سياست و قدرت، به مذهب مختار عامه ايرانيان بدل شده است. دريافتي كه اتفاقا، تنها در شكست ايرانيان در تامل در انديشه سياسي غربي ريشه ندارد، بلكه به نوعي روي ديگر سكه نگاه آرماني آنان به سياست است؛ نگاهي كه خيال خام آن، هنوز هم دست از سر ما برنداشته است.
دسته ای که در جهت منفعت خود و با نیت دروغ می گویند برای رسیدن به مقام بالاتر، برای بزرگتر جلوه دادن خود، برای ساختن تصویر خوب و عالی در چشمان مخاطبان و دسته دیگر بی غرض دروغ می گویند و ما به آن دروغ مصلحتی می گوییم و روان شناسان به آن دروغ دفاعی می گویند.
غم انگیز ترین و در عین حال زیباترین لحظات فیلم "ما دیگر اینجا زندگی نمی کنیم" آن زمان هایی است که جک و ادیث پنهان از دیگران و به دور از بار تعهداتشان، لحظاتی از دنیای "محاسبه ها" و "قراردادهای" اخلاقی-حقوقی به دورند.
در آن لحظات خیانت، ناظر منصف خارجی که اندکی قواعد کلی اخلاقی را با در نظر گرفتن تاب تحمل آدمیان خاکی می نگرد -- و نه بسان استادی در حوزه ی اخلاق تحلیلی در دفتر کارش در دانشگاه لردهای انگلیسی آکسفورد، و یا در حجره ای در مدرسه ای سنتی و بریده از واقعیت های عینی – درمانده می ماند که چه قضاوتی باید در آن لحظه داشته باشد.
در شامگاه نهم نوامبر 1938 نیروهای "اس اس"،
"اس ای"، "گشتاپو" و "سازمان جوانان هیتلری" به
محله های یهودی نشین سرتاسر آلمان و اتریش هجوم بردند و به تخریب مغازه ها، خانه
ها و کنیسه های یهودیان پرداختند. در پایان آن شب بدنام که به خاطر کثرت شیشه های
شکسته شده توسط مهاجمین به "کریشتال ناخت" (شب شیشه های شکسته) مشهور
گشت، 99 نفر کشته و تعدادی نزدیک به سی هزار نفر بازداشت و به اردوگاه های کار
اجباری فرستاده شدند. در همان شب، جوزف گوبلز (وزیر تبلیغات آلمان نازی و مسئول
سابق حزب نازی در ناحیه برلین) دستور داد که تیتر فردای روزنامه "فولکیشر
بئوباختر" (روزنامه رسمی حزب نازی) را اینگونه بنویسند: «حمله
"خودجوش" نیروهای مردمی به محله های یهودی نشین». این درحالی بود که
بسیاری از کسانی که بر حسب اتفاق از آن ورهای می گذشتند صدای اسلحه های اتوماتیک
"پیراهن قهوه ای ها" و سر و وضع "هامفری بوگارتی" افسران
گشتاپو را هرگز از یاد نبردند.
تصور نمایید شما برای همسرتان که هم زیباست و هم او را بسیار
دوست دارید تصمیم می گیرید یک ب.ام.و x3 قرمز بخرید و
جلوی همه ی فامیل او را غافلگیر کنید. روز قبل از تولد او سر فرصت به بنگاهی که
متعلق به یاشار است می روید و طبق قرار قبلی نصف قیمت ماشین را می پردازید و چک
های بقیه ی مبلغ ماشین را هم می کشید. در همین زمان همسرتان که آمده تا از مغازه
ای در همان منطقه خرید کند شما را می بیند و به داخل نمایشگاه می آید و پس از خوش
و بش با شما و یاشار، به شوخی می پرسد: "تو حتما داری برای تولد فردای من
ماشین می خری، درسته؟!" شما هم تو چشم همسرت نگاه می کنی و با جسارت و توی
روز روشن می گویی: "نه عزیزم، کادوی شما قبلا خریده شده و من اومدم اینجا
یاشار جیرانی رو ببینم." یاشار هم که رفیق گرمابه و گلستانته و از نقشه ات
خبر داره هم تو چشمای زنت نگاه می کنه و باز خیلی راحت و به دروغ می گه:
"مهدی کنس آخه می یاد از من ماشین بخره واسه تو. اون 206 خودشم واسش زیادیه!"
ديده ايد يكي زل بزند تو چشمتان و "دروغ" بگويد. البته مي فهمين كه منظورم از "دروغ تو چشم" چيست؟ ببينيند فرض كنيد چيزي پيش چشم شماست و موضوع برايتان خودتان و ديگري واضح است اما فردي در آن شرايط دروغ بگويد. من به اين مي گويم "دروغ تو چشم". خوب ديدن يكي خيلي "ضايع" دروغ بگويد؟ يعني دروغش اينقدر شاخ دار است كه حتي اگر اطلاعاتي در مورد اصل ماجرا نداشته باشيد واضح است كه موضوع دروغ است.
اينروزها بدجوري دروغ هاي توي چشم و "دورغ هاي ضايع" حساسيتم را بر مي انگيزد. البته الان نمي خواهم در اين باره قضاوت اخلاقي كنم. قبلا اگر كسي "دروغ تو چشم" يا "دروغ ضايع" مي گفت؛ مي گفتم اين آدم هم بچه پروست هم احمق. يعني اساسا وقتي كسي "دروغهاي شاخدار" ضايع مي گويد اينجوري تصور مي كنم اين فرد، آدم كند ذهني است كه وقتي خودش فكر مي كند دروغ را باور پذير مي يابد. اما ممكن است آدم پرويي باشد با اينكه مي داند حرفش باور پذير نيست بازم دروغ بگويد. البته بنظرم اين حالت نادر است. چون تصور اين است كه افراد معمولا با فرض باور پذيري دروغ مي گويند.
خوب اين روزها خيلي دروغ ها را مي خوانم. اصلا كنجكاوم كه علاوه بر اينكه چطور دروغ مي گويند حتي به اينكه چگونه دروغ مي گويند. به جمله هاشون حساسم. نگاه مي كنم ببينم موقع دروغ گفتن معمولا چه روشي دارند. اما الان فرضم اين است كه آدماي احمقي نيستند ولي چطور اينچنين دروغ هاي ضايعي مي گويند. برايم مسئله شده است. يعني فكر مي كنم در چه شرايط و نوع نگاهي آنها دروغ هايشان را "باور پذير" مي دانند؟ شايد خودشان منبع معتبري مي دانند كه صحت و سقم مطالب چون با خود آنها سنجيده مي شود دروغ هايشان باور كردني است. شايدم مي دانند دارند دروغ مي گويند ولي آنرا دروغ هاي مصلحتي مي دانند كه با قدرتي كه در اختيار دارند مي توانند دروغ بودنشان را جبران كنند. اما يك فرض خيلي نا خوشايند دارم. چقدر وحشتناك است آنها در حالي كه دروغ مي گويند بنظر خودشان دروغ نياييد؟ بدجوري در اين فكرم كه با اين قسم دروغ ها بايد چي كار كرد!
+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت   توسط حمزه غالبی
|
عجبا که به قول کلیما این اسطوره ی جدید
بسیاری از از جنبه های آن ایمان کهن را با خود به همراه داشت. در این اسطوره ی
جدید بشری هم عده ای برگزیده (پرولتاریا) وجود داشتند، و سرزمینی موعود تعبیه شده
بود (کمونیسم نهایی)، و رهبرانی برای هدایت این عده ی برگزیده به آن سرزمین موعود.
این اسطوره ی جدید حتی خدایان کوچک خودش، گوساله های زرین سامری، و "بدعت
گذارانی" (بورژواها و همدستانشان) داشت که می بایست افشا و نابود می شدند. نکته ی ظریف در این جا بود
که چون این اسطوره خاکی و "اینجهانی" بود، به تعبیر آلبر کامو اهداف
واقعی را جایگزین اهداف آرمانی می کرد و در پی آن بود که معنای زندگی انسانی را در
چگونگی به ثمر رساندن این اهداف بجوید، پس خطری بس فزون تر از ایمان های پیشین
داشت: آن ایمانی که سوسیالسیم می طلبید، به مراتب بیش از ایمان هایی که می خواست
جایگزین آنها شود در معرض سواستفاده بود.
ایستگاه نظر آباد منتظر قطار ایستاده بودیم. این ایستگاه تازگی ها نزدیک اشکذر ما راه اندازی شده. البته تصویری که از یک ایستگاه بزرگ در ذهن دارید بریزید بیرون. یک ساختمان اداری با یک سالن انتظار کوچک، شبیه سالن انتظار سیر و سفر ترمینال آرژانتین با یک سکوی سیمانی جلوی آن. هیچ حصار یا دیواری ایستگاهی را احاطه نکرده است. دورتا دور ایستگاه زمین افتاده است که با یک فاصله چند متری زمین کشاورزی شروع می شود. البته اینها به خوبی پیدا نیست چون آنجا تاریک تاریک است فقط جلو سکو توسط یک چراغ روشن شده است. وقتی قطار نزدیک می شود یک نقطه نورانی می بینی که به تو نزدیک می شود. اگر مدت زیادی باشد که منتظر قطار باشی از دیدن آن نقطه نورانی حس خوبی خواهی داشت. هنوز در سیستم صدور بلیط ایستگاه نظر آباد لحاظ نشده برای همین در بلیط مبدا را ایستگاه یزد زده است. اهمیتش در این است که تو دقیقا ساعت رسیدن قطار را نمی دانی. هر چند از ساعت حرکت از یزد می توانی تا حدودی تخمین بزنی. این است که همیشه حداقل کمی انتظار جزء بی برو برگشت این ایستگاه است.
امروز بازار مار زلف و سنبل كاكل كساد است.... از اين شاعري كه پيش گرفتهايد براي دنيا و آخرت شما چه فايده حاصل تواند شد؟ وطن شما از مظالم اين حكام بيمروت چنان خراب شده كه ديگر آبادي آن را تصور نتوان نمود. اين اميرزاده ظالم كه شما او را در صدق، ثاني حضرت يوسف و در جلالت و شان بالاتر از حضرت سليمان نبي تعريف كردهايد، بيدادگري است بي تربيت كه امروز در بازار از شئامت مادر آن غدار، كه شما با يوسف پيامبرش قرين داشتهايد، به سر اين يوسف حاضر بيچاره[همان عموي ابراهیم بيگ كه توسط چوبداران كتك مفصلي خورده است]، چه بلاها كه نياوردند. از چوب و مشت و سيلي و لگد هيچ فروگذار نكردند و كسي پيدا نشد كه به حال او رحمي كند و يا اينكه از او تقصير بپرسد. هر گاه ميكشتند باز احدي نميپرسيد. به دست جمعي بيپدران چوب دادن و به جان مردم انداختن كه كور شو، ديده ببند، رو به ديوار كن چه معني دارد؟ اين از آيين مسلماني است؟... تو... سرگذشت امروز ما را نظم كرده در شهر سمر كن تا خلق بدانند در ايران چه خبر است، و هموطنانات را از حقوق بشريه خود بياگاهان كه در مقابل تعديات اين مشتي خذله، بيش از اين بردباري نكنند....
در فضای مصاحبه ی لوس با تلویزیون و محیط ملال آور و ایدئولوژیک جشن و سخنرانی
وزیر سابق علوم آقای زاهدی بودم که به فکر یکی از موضوعات همیشگی گفتگو با یاشار
افتادم: این که من و او (یاشار) درس خوانده ایم و شاگرد اول شدیم و یا دکتری قبول
شدیم، نه به خاطر لزوما علاقه مان، بلکه به خاطر آنکه "مجبور" بودیم. به
خاطر آنکه راهی دیگر جلوی پایمان نبود و یا اگر هم در "مقام نظر" بود در
"مقام عمل" تمامی امکانات مادی و معنوی سیستمی ایدئولوژیک جلویمان را گرفته
بود...
دو روز گدشته را در یک کارگاه آموزشی شرکت کردم که در مورد مهارت های داشتن یک ازدواج موفق بود. خوب نمی خواهم در در مورد مطالب بسیار مفید این کارگاه با تجربه های جذاب از فعالیت های دسته جمعی اش توضیح بدهم. می دانید اینکه الان در مورد ازدواج می نویسم خودش در بین اعضای حلقه یک فعالیت خلاف مواضع رسمی حلقه است. و مستوجب عتاب برای اینکه بیشتر فضا دستان بیاید خورده ای بیشتر صبر کنید.
با یاشار جدیداً هر وقت حرف می زنیم یادی هم از "گذشته
های خوب" می کنیم. آن زمان که اوضاع بهتری داشتیم. هنوز شور و شوق داشتیم و
آرزو های بزرگ در سر می پروراندیم. منتظر وقوع "اتفاقات" بودیم. حوادثی که
لزوماً هم نمی دانستیم چیست اما حس می کردیم زندگی جذاب و آبستن حوادثی است که
باعث هیجان می شود. زمانی از دست رفته که مثل امروز این همه "ملول" و دل
خسته و نا امید نبودیم.
این
یکی از مقالات جان گری در نقد لیبرالیسم است که دو سال پیش آن را ترجمه
کردم. این مقاله به رغم اینکه طولانی است ارزش خواندن را دارد. جان گری در
این مقاله با نقد آنچه "لیبرالیسم سنتی" می خواند از برداشتی مصالحه گرا و
سیاسی از لیبرالیسم دفاع کرده است که دیگر جنبه ای جهانشمول و عام گرا ندارد.
جان گری یکی از فلاسفه و روشنفکران معروف انگلیسی است که به شنا کردن بر
خلاف جریان آب شهرت دارد. یکی دیگر از خصوصیات وی تغییراتی است که در سه
دهه اخیر در آرا خویش لحاظ کرده است. وی از لیبرالیسمی هایکی و عام گرا به لیبرالیسمی برلینی و شکاک و در نهایت به لیبرالیسمی خاص گرا و فرهنگ گرا نقل مکان کرده است، تا جایی که دریکی از آثارش
القاعده را با نام خنثی و تا حدی همدلانه "جنگجویان یک مدرنیته جایگزین"
توصیف می کند. به یاد دارم که یکی از اساتیدم زمانی می گفت که این تغییر جهت های جان گری، فارغ از اینکه با آنها موافق باشیم یا نه، نشانه تزلزل و بوقلمون صفتی نیست، بلکه نشانی آشکار از "شجاعت فکری" اوست.
به علت طولانی بودن این مقاله آن را در دو بخش مشاهده خواهید کرد.
این
یکی
از مقالات جان گری در نقد لیبرالیسم است که دو سال پیش آن را ترجمه
کردم. این مقاله به رغم اینکه طولانی است ارزش خواندن را دارد. جان گری در
این مقاله با نقد آنچه "لیبرالیسم سنتی" می خواند از برداشتی مصالحه گرا و
سیاسی از لیبرالیسم دفاع کرده است که دیگر جنبه ای جهانشمول و عام گرا
ندارد.
جان گری یکی از فلاسفه و روشنفکران معروف انگلیسی است که به شنا کردن بر
خلاف جریان آب شهرت دارد. یکی دیگر از خصوصیات وی تغییراتی است که در سه
دهه اخیر در آرا خویش لحاظ کرده است. وی از لیبرالیسمی هایکی و عام گرا به
لیبرالیسمی برلینی و شکاک و در نهایت به لیبرالیسمی خاص گرا و فرهنگ گرا
نقل مکان کرده است، تا جایی که دریکی از آثارش
القاعده را با نام خنثی و تا حدی همدلانه "جنگجویان یک مدرنیته جایگزین"
توصیف می کند. به یاد دارم که یکی از اساتیدم زمانی می گفت که این تغییر
جهت های جان گری، فارغ از اینکه با آنها موافق باشیم یا نه، نشانه تزلزل و
بوقلمون صفتی نیست، بلکه نشانی آشکار از "شجاعت فکری" اوست.
به علت طولانی بودن این مقاله آن را در دو بخش مشاهده خواهید کرد.
طبق معموله
همیشه در خانه ی ما، سر میز صبحانه 1شنبه ها (که پدرم تهران است) بحثی سیاسی پیش
کشیده شد و آخر الامر و همان طور که بارها امثال من شنیده ایم، مادرم با اشاره به
من گفت: "روشنفکران مردم رو نمی فهمند و برعکس ادعاهایتان به نظرم حتی تحمل
صحبت و شنیدن حرف های آنان را نیز ندارید..."
روشنفکران روس از حوالی سال های 1870 تا خود انقلاب ترجیع
بند نوشته ها و حرف هایشان "ملت"، "مردم" و "دموکراسی"
بود. حتی طیف چپ جناح سوسیالیست روسیه مانند بلشویک ها نیز دم از مردم و آرمان ملت
می زدند و مردم مهم ترین شعارآنان بود.
ولی فقط جنبه ی خلاقانه و حس زیبایی شناسانه نیست که تو را
با نوشتن و کلمات این سان پیوند می دهد، می نویسی چون با نوشتن علیه زمان، محیط و
حتی خودت می توانی شورش کنی. می نویسی زیرا نوشتن وسیله ای است برای فرو نشاندن
خشمت از دنیایی که تو در آن پرتاب شده ای و نقشی اساسی در شکل گیری امور در آن
نداشته ای.
وقتی که ژان وال ژان سنگی بدست
گرفت تا شیشه یک نانوایی را بشکاند که تکه نانی بدست آرد تا از گشنگی هلاک نشود، بیشتر
مخاطبان ویکتور هوگو معترف شدند که اگر به جای ژان وال ژان بودند همان کار را می
کردند. البته تمامی این همدلان در این شکی نداشتند که ژان وال ژان "دزدی"
کرده بود، و صد البته همگی آنها اعتقاد
داشتند و دارند که "دزدی" به لحاظ اخلاقی امری قبیح است و هر کس که
مرتکب آن شود می بایست بدین خاطر مجازات شود (فارغ از اینکه چه چیزی دزدیده و چرا
دزدیده). اما با وجود همه اینها ، مخاطبان مذکور در آن لحظه شیشه شکاندن، می گویند
که "ما ژان وال ژان را درک می کنیم! اگر خودمان هم جای وی بودیم همین کار را
می کردیم!"
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت   توسط یاشار جیرانی
|
جمعی از دانشجویان علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس هستیم . علی رغم تمایزات مان با استعاره حلقه مدرس جمعمان قابل اشاره است. اکنون اینجا فضایی است که ما سعی میکنیم امکان ادامه گفتگوهایمان را فراهم کنیم.